«بهمن80» براي من شروع نوعي ديگر از زندگي بود، كشف ناشناخته ترين ها ، زندگي در فضايي متفاوت و شرايطي خاص به نام «پادگان»! البته این روزها همه از پاییز و مدرسه می نویسند اما من نمی دانم چرا یاد سربازی افتادم......
هميشه مي گفتم : اين هم فصلي از زندگي است و به زودي سپري خواهد شد....هرچند به گفته ام ايمان نداشتم و صرفا براي رهايي از وضعيتي كه گرفتارش بودم اينگونه خطابه مي كردم اما گذشت رعب آور زمان ، مرا متوجه صحت گفتارم كرد. ناگاه ديدم دوران سربازي ام سپري شده و رسيدم به روزي كه اسمش «آبان 82» بود.... عجب آبان سردي، عجب آبان نامردي!
چقدر حقيرانه «جنگل مولا» – پادگان را مي گويم – را ترك گفتم بي هيچ خداحافظي و ايام بكامي با دوستان و هم خدمتان، حريصانه «كارت» به كف ، يورش به سمت خروجي پادگان ، نگاهي سرمست به «دژبان» و دژبان كه دندان قروچه كنان مرا نظاره ميكرد و دوست تر داشت تا خرخره ام را بجود! من اما كوچكترين يادي از 2 سالي كه لباس «رزم» به تن و«ژ-3» به دست رژه رفته ام نكردم و هيچ «احترام نظامي» ديگر بجاي نياوردم و .... دوستان تماس گرفتند كه اي يگانه ارشد ما ، اي نارفيق ، اي سيب زميني! ، تو را چه رفت؟ چگونه حرمت نان و نمك اينچنين از ياد ببردي و تا «كارت» پايان خدمت بديدي بدين گونه گريختي؟ و من عذر خواه و عافيت طلب به ايشان گفتم: منفي يك روز ديگه.... نبود؟! و ايشان البته خبري تلخ به من دادند كه تاسفي عميق مرا دربرگرفت.....پدر عليرضا ..... پدر عليرضا هفت برادران.....همويي كه چون كوهي از گوشت و چربي هماره لبخند به لب و پا به ركاب بود...... پدرش به رحمت خدا رفته بود..... درست روزي كه من آزاد شدم......دير شده بود ولي.....حتي شب هفت هم گذشته بود..... تماسي با عليرضاي عزيز برقرار كردم و او كه هيچگاه خنده از لبانش رخت نبسته بود با صدايي گنگ و مات جوابم داد......انگار بغض در صدايش نهادينه باشد..... من دوست تر داشتم كه به گور مي رفتم تا اينگونه شرمنده او نشوم اما...... چهلم را تاريخ پرسيدم و او آذر را گفت. ...آذر رسيد و من رهسپار كرج شدم ، با يكي ديگر از هم خدمتي ها كه روح الله چمني نام داشت و ما به اختصار «چمن» صدايش مي كرديم قرار ملاقاتي وضع نمودم اما چون از اول هم آدم خوش قولي نبودم او را قال گذاشتم – البته تقصير اين متروي ....! بود – رفتم به قبرستان امامزاده نمي دانم چي؟.. ..خاك بسرم باز هم دير رسيدم. هر چه گشتم اثري از عليرضا يا «چمن» نيافتم ....بدبختي يك سنگ قبر هم نبود تا از اين طريق به شناسايي مرحوم مغفور مبادرت كنم...به ناچار از افراد حاضر به قبور سوالاتي پرسيدم كه جوابي دستگيرم نشد و ناچار سر يكي از قبرها فاتحه و حمدي خواندم به نيت مغفرت مرحوم هفت برادران بزرگ....خدا همه را رحمت كند.... گفتم خدا رحمت كند ياد بقيه هم خدمتي ها افتادم...حيف است نام نبرم.... گروهبان رحمن ثمني كه بچه نظام آباد بود و الان مبل ساز است، طفلك با اينكه ديپلم ادبيات داشت اما معني «نيكي و پرسش» را نمي دانست بس كه خنگ بود.... ستوان محمد خوشحال كه بچه نيكي بود البته اهل رشت بود الان حسابدار است، دلم برايش تنگ نشده چون چندتا قواره بعد از من منزل دارد!.... سرباز كامبيز علي بيگي، پسر خوبي از خطه شمال ، چه لهجه با نمكي داشت، يادش بخير، عليرضا مي گفت: كامبيز اگه بري مكّه، روت ميشه بگي من«حاج كامبيز» علي بيگي ام؟.... گروهبان جواد اسدي كه خداييش دوست داشتم بُكشمش! چون به حرف ارشد تر گوش نمي داد ولي واقعا بچه آقايي بود. و من گروهبان محسن رنجبر بودم ....
جمعه گذشته فيلم «فارنهايت 11/9» را كه تقريباً 50 بار از سيما پخش شده بود مي ديدم. درباره «فارنهايت 11/9» و كارگردانش همين بس كه اين فيلم پر فروشترين فيلم مستند تاريخ سينماي آمريكا است. بيش از 100 ميليون دلار .... ، البته «بولينگ براي كلمباين» نيز يكي ديگر از آثار شاخص اوست. زماني كه «فارنهايت 11/9» در اروپا و آمريكا با استقبال فوق العاده تماشاگران روبرو بود در ايران پذيرايي بسيار سردي به آرشيو رفت. در توصيف اين رويداد(گمان كنم) همشهري نوشته بود: «براي مردم اروپا و آمريكا كه همواره تحت تبليغات رسانه اي قرار دارند مستندات اين فيلم تكان دهنده بوده اما در ايران اينطور نيست چراكه مردم ما از اول هم دستهاي يانكي ها را در دست القاعده مي ديدند» و نويسنده در ادامه مدعي شده بود كه ايراني ها از «فهم سياسي بالا» يي برخوردارند – اين را داشته باشيد تا بعد مي گويم – برگرديم به «فارنهايت 11/9» ، گوينده با مستندات فراوان مي گويد كه دولت بوش در انهدام برجهاي دوقلو دست داشته (ويا از اين رويداد از قبل خبر داشته) و در ادامه متوني را نشان مي دهد كه برخي روزنامه ها برداشت شده، اين متون مربوط به اظهارات افرادي است كه خود شاهد عيني واقعه 11 سپتامبر بوده اند. گوينده در ادامه مي گويد: فلاني به «مطبوعات آزاد»آمريكا گفت ...... ، بهماني به «مطبوعات آزاد»آمريكا گفت ..... و قس علي هذا
در حين مشاهده فيلم با خود گفتم: بوش قطعا جنايت كارترين افراد است ، كسي كه چند هزار نفر از مردم خود را قرباني نقشه هاي ضد انساني خود كند قطعاً از رسوايي مصون نخواهد ماند و اين رسوايي توسط موجودي يك سر و دو گوش به نام «مطبوعات آزاد»آمريكا به جهانيان اثبات شد. البته اگر واقعاً به «فهم سياسي» مردم ايران – به بالا و پايينش كار ندارم – معتقد باشيم، واضح است كه «اجازه اكران» اين فيلم در آمريكا براي مردم ما «تعجب»آورتر از مستندات فيلم است، و يا اينكه چطور اين همه افراد مختلف در مخالفت آشكار با دولتشان شهادت مي دهند و به نظر مي رسد كه اصلاً نمي ترسند، اما اين نترس بودن در ابراز عقيده در بين شاهدان و وجود آنچه كه«مطبوعات آزاد»آمريكا ناميده مي شود براي ما مردم ايران «جاي تعجب» است وگرنه ما مردم ايران از اول هم مي دانستيم امثال بوش در خونريزي و وحشي گري هرآينه گوي سبقت را از هيتلر و موسيليني و استالين مي ربايند و البته اگر مي توانستند، قطعا چيزي به نام «مطبوعات آزاد»آمريكا را مي فرستادند ور دل برجهاي تجارت جهاني....
متوجه شديد براي چه مي گويم «چيزي به نامِ».....
چندي پيش مقاله اي از دكتر زيبا كلام (گمانم 5 شهريور) در اعتماد ملي منتشر شد با عنوان «قهرمان سازي كازب» ؛ دكتر زيبا كلام در اين مقاله به مقوله پيدايش قهرمانان سياسي در ايران و دلايل پيدايش ايشان مي پردازد. زيبا كلام در مقاله مدعي مي شود كه دليل بروز، ظهور و معروفيت شخصيت هايي چون گنجي ، عبادي ، جهانبگلو ، اصلانلو و .... متاثر از برخورد سيستم قضايي نظام جمهوري اسلامي ايران است و اضافه مي كند، «اين افراد به خودي خود آثار قابل اعتنا و ابتنايي نداشته اند و به صرف مخالفت با نظام جمهوري اسلامي و اشتباه سيستم قضايي – در مجازات ايشان – به يكباره نامشان جهانگير شده» ،زيبا كلام مي افزايد : «اشتباه قوه قضاييه در سال گذشته بخاطر بازدادشت چند روزه و چند هفته اي چند جوان طبيعتا احساساتي، از ايشان كه قرار بود مراحل رشد وتكوين خود را بصورت طبيعي طي كنند ، متوهميني «خود كيسينجر بين» تمهيد كنند كه حال ضمن برخورداري از اعتبار چند روزه زندان سياسي، اكنون تك تك ايشان در وبلاگ هايشان كمتر از تدوين استراتژي و ارائه رهبرد كلان ملي و بين المللي! و در خلسه تئوريسين سياسي بودن، نسخه هاي فوق كارشناسانه براي حل جميع مشكلات سياسي كشور مي پيچند» بعد از چندي مريم شباني پاسخي نسبتا احساسي براي زيبا كلام نگاشت و در آن مقاله متذكر شد كه «محل مثال» هاي زيبا كلام جاي بحث دارد و اينگونه برخورد كردن با اشخاصي كه بخاطر بيان عقايد خود گرفتار حبس شده اند ناشي از اشتباه سيستم قضايي نبوده بلكه نشانگر «شجاعت» ايشان است. 22 شهريور اما پاسخ داريوش سجادي تكميل كننده و(از نگاه من) بيت الغزل اين مناظره كاغذي بود. سجادي بدون عتاب زيبا كلام بخاطر نام بردن صريح از شخصيت هايي چون گنجي آورده بود: اينكه زيبا كلام حكومت جمهوري اسلامي ايران را عامل قهرمان سازي سياسي مي داند محل بحث دانست و ادامه داد : نكته اصلي اين فرايند نه در برخورد حكومت ايران كه در«قهرمان خواهي بخشي از مردم ايران» است. وي خاطر نشان مي كند كه « درجامعه قهرمان خواه، حافظ و فردوسي و .. نماد كرختي و بي عملي است امت قهرمان خواه قبل از آنكه به ايشان تاسي كند ، به آنان فخر مي فروشد و براي توجيه بي عملي خود انگشت اشاره اش را متوجه قهرمانان خود مي كند تا بديم وسيله ناتواني خود براي فردوسي و حافظ «شدن» را با فردوسي و حافظ «داشتن» جبران كند....در ازاي بگويند «چه هستند» مي گويند «چه دارند» ، قهرمان براي ايشان پرده استتار نانوايي شان است و .... وي در ادامه بزرگ شدن نام گنجي و جهانبگلو را در راستاي قهرمانخواهي بخش غربگرا (يا غربزده) جامعه ايراني مي داند.....
حتما در آرشيو روزنامه اعتماد ملي دنبال اين مطالب بگرديد و آنها را بخوانيد، به نظر من در اين سه مقاله با اينكه اولي و بخصوص دومي بيشتر احساساتي اند تا علمي اما تا حدودي مي توانند به اين سوال كه «ما چگونه ملتي هستيم» پاسخ دهند.
از همين الان به تمام طرفداران تيم.... (قرمز) اعلام مي كنم من خالصانه طرفدار آبيته هستم و جون شما كوتاه هم نمي آيم اما اين باعث نميشه كه از امير قلعه نوعي حمايت كنم! قلعه نوعي از مربيان جوان اين مملكت است كه هم با سواد است و هم با تجربه اما در حد تيم ملي نيست و نخواهد بود. البته اين نظر منه و لزوما نه كامله و نه درست اما همونطور كه قبلا نيز اشاره كردم : چار ديواري.....!
در تابستاني كه گذشت يك سري به دفتر روزنامه اعتماد ملي (خ كريم خان) زدم ، خيلي وقت بود كه مي خواستم از يك روزنامه گزارش تهيه كنم و چون اعتماد ملي نزديك ساختمان مركزي دانشگاه بود گفتم از همين جا گزارش مي گيرم ، البته گزارش از هفته نامه « شما » (ارگان حزب موتلفه هم برنامه بعدي است) مسعود ايراني مسئول روابط عمومي اعتماد ملي رو بعد از كلي قرار ملاقات كنسل شده بالاخره 27 تير ماه ديدم. بنده خدا مصاحبه كه شروع شد (دلش خيلي پر بود) از همه دري صحبت كرد، مي گفت روزنامه 250 درمي ياد 50 تومن بر مي گرده! مي گفت چون منتقد دولتيم به ما آگهي نمي دهند مي گفت ماهي 40 ميليون ضرر مي ديم گفتم ضرر از كجا تامين مي شه؟ گفت جيب حاج آقا! از روزنامه هاي بي اثر (كه تيراژشون كمتر از 10 هزار تا ست) گفت، البت نام نبرد اما به نظر منظورش رسالت و كيهان و جمهوري اسلامي بود! مي گفت مشكل ما پول نيست! مشكل ما سانسور و فشار است گفتم شما كه هرچي دلتون مي خواد مي نويسيد گفت اي بابا كي گفته ما هرچي دلمو مي خواد مي تونيم بنويسيم گفتم « يه سوال بپرسم راستشو مي گيد؟» (عين دخترا سوال كردما!!) گفت بله گفتم تيراژتون چقدر است؟ گقت: اين مثل سن دختر خاننمهاست و نمي شه اونو لو داد! (مثل دخترا جوابمو داد!!) بعد از كلي غور و مداقه در اعداد و ارقام و اصوات ضبط شده در اعتماد ملي به اين نتيجه رسيدم كه (اگر ماهي 25 روز چاپ داشته باشند و هر نسخه هم 200 تومن ضرر داشته باشه و ضرر كل ماه هم 40 ميليون باشه) مي كنه به عبارت 8 هزار نسخه در ماه!
معلومه كه روزنامه اعتماد ملي از اون پر اثرهاست!؟
ملاك پُر اثري كه بشه تيراژ بايد هم غصه خورد چون تيراژ همشهري و جام جم هم كه زياده بخاطر اون چاپخونه هاي عظيم و جثه س ديگه! يكي از راه هاي تخمين ميزان نفوذ فرهنگ مطالعه در كشور ها اين است كه مقدار زبال هاي كاغذي اون كشور ها رو اندازه گرفت ، تهران روزي 500 تن زباله كاغذي داره! و اين خيلي زياده اما... يكي ديگه هم تعداد عناوين كتابهايي كه در يك بازه زماني در آن كشور چاپ مي شه ، ايران در يك بازه زماني 5 برابر اسپانيا عنوان كتاب چاپ كرده اما ....
تيراژ كتابهايي كه اسپنيش ها در همان بازه زماني چاپ كردن به اندازه .............
متاسفم
ما مردم بي فرهنگي نيستم اما اگر متوسط فرهنگ مردم ما مثل اسپانيا يا ... بود مي دوني چي مي شد؟
گزارش مراسم سالگرد واحد تهران جنوب رو اگه در « حكمت آنلاين» خونده باشيد مي تونيد ادامه مطلب رو پي بگيريد وگرنه چيزي دستگيرتون نميشه، بعد از اون گزارش يك مقاله نوشتم با عنوان « دكتر آمد؛ دكتر رفت» براي نقد و بررسي عملكرد دوران سه سال رياست دكتر محمدي در دانشكده فني، در اون مقاله اونقدر از ايشون تقدير و تشكر كردم كه هركس اون مي خوند مي گفت چطور به اين مي گي نقد؟ (خجالت نمي كشي خالي بند!!) راستش ياد يه ماجرايي افتادم؛ چندي پيش با دلي پر و لبي پر شِكوه پيش يكي از مديران رفتم بنده خدا گفت چه خبر؟ گفتم اگه بخوام تعارف كنم كه بايد بگم : خبر خير، خوبي و نيك بختي ، خوشوقتي از اينكه در حضور مدير فعالي چون شما هستم و يقينا از اين مجموعه تحت مديريت شما جز تكريم چيزي نديدم! گفت اگه نخواي تعارف كني چي؟ گفتم تمام جملات رو برعكس كني مي فهمي احساسم رو!! حالا شده حكايت من و اين دست مقالات به اصلاح منتقدانه ام.....از يه طرف تحت فشار رفقا ( اي ناخلف به سنت(!) دموكراسي خواهي و حقوق بشر خيانت كردي!) و از همون طرف فشار بزرگان دانشگاه ( كه اي آقا ما روي شما حساب مي كرديم اين چيه نوشتي؟ واقعا خوندي و چاپ كردي؟) اما از طرف مقابل فشار وجدان خودم ( كه همين درسته برو جلو حتي اگه مغضوب هر دو گروه بشي چون حقيقت ارزشش رو داره كه بخاطر مصلحت مثله نشه!)
بنابراين آقا جان اذيت نكن بذار كارمون رو بكنيم باشه؟
روزنامه شرق، بزرگترين و حرفه اي ترين روزنامه ايران توسط هيات نظارت بر مطبوعات توقيف شد. هيات نظارت بر مطبوعات كه پس از توقيف هاي فروان سال79 ، در اين سالها (80-85) فعاليت خاصي نداشت با توقيف شرق دوباره بر روي روال سابق پاي مي فشارد. اگر از توقيف و لغو امتياز نشريات حافظ ، نامه و خاطره بگذريم اما نميتوان و نبايد به راحتي از توقيف روزنامه شرق كه در پي يك علت عجيب(چاپ يك كاريكاتور در پنج شنبه گذشته) گذشت. كاريكاتوري كه در آن يك مهره سياه در صفحه كاملا سفيد شطرنج قرار دارد. بي شك روزنامه شرق حرفه اي ترين و در عين حال يكي از مدافعان منصف دولت اصلاحات و منتقدين مودب دولت احمدي نژاد بود كه با رفتن به محاق توقيف وظيفه آن بر دوش ساير رسانه اصلاح طلب است كه در اين ميان اعتماد ملي از بخت بيشتري نسبت به سايرين برخوردار است. با روالي كه هيات نظارت بر مطبوعات پيگري مي كند البته احتمال توقيف اعتماد ملي نيز زياد است چه آنكه لحن اين روزنامه از شرق بسيار تند تر است و بتيع براي دولتمردان ناخوشايند، ......
باور كردني نبود كه ديروز آخرين شماره شرق خواندم، اما واقعا آخرين شماره بود؟ شرق همواره درافكار عمومي زنده خواهد ماند چه زنده باشد چه ....!
ده روز مانده.....ده روز به مهر، به شروع سال تحصيلي جديد..... آنهايي مدرسه مي روند، آنهايي كه دانشگاه مي روند و آنهايي كه .... همه يكسال گذشته را با خود مرور مي كنند ، انگار شب عيد است! اما حكايت من چيزي ديگري است.....
(فلاش بك)
]زمان : تير84 مكان: استوديو شبكه2[
مجري: آقاي احمدي نژاد درباره دانشگاه آزاد ، گفته بوديد كه اگر رئيس جمهور شويد شهريه ها را كاهش مي دهيد، ....
دكتر محمود احمدي نژاد: خانواده يك دانشجو دانشگاه آزد گاهي اوقات فرش زير پايش را مي فروشد تا شهريه فرزند(فرزندانش) را فراهم كند، چرا؟ چرا بايد اينقدر فشار روي سر مردم باشد، دانشگاه آزاد اين همه ثروت را از كجا آورده؟ چرا مردم را تحت فشار مي گذارد..... من همينجا «وعده» مي دهم كه اگر انتخاب شوم شهريه ها را كاهش خواهم داد! تازه ، جاسبي را هم مي خواهم عوض كنم!!.......
بيش از يكسال از آن «وعده» گذشته و توخالي بودن آن بر همگان عيان شد، اوايل وقتي صحبتي درباره شهريه مي شد، هركس به من مي رسيد مي گفت: راستي محسن، چي شد اين كاهش شهريه ها؟ الان شهريه هاتون كم شده ديگه آره؟ ..........
والله چي بگم.... فعلا كه چيزي معلوم نيست، احمدي نژاد ميگه شهريه رو كاهش مي دم، جاسبي هم ميگه كاهش شهريه دست تو نيست و ... نمي دونم چي ميشه....
مهر 84 كه سپري شد وهمه ي اميدها به ياس مبدل شد. شرق مقالاتي راجع به «غيركارشناسي بودن» طرح كاهش شهريه ها منتشر كرد، در آن مقالات يادآوري شده بود كه مشكل دانشگاه آزاد «پول» نيست بلكه «عدم نظارت» است نوشته بود سالي حدود 800 ميليارد تومان گردش مالي در دانشگاه آزاد وجود دارد با اين همه بخش اعظم آن بجاي هزينه براي دانشجويان صرف «ساخت و ساز» مي شود، نوشته بود كه.....
«همش مزخرفه!»
اين حرف يكي از دانشجوهاست خطاب به پدرش كه مي گفت : بابا ، اون تخفيف شهريه اي كه قرار بود بگيري چي شد؟
آقاي دكتر! همش شعار بود؟ مطمئن باش نمي توني بگي : «من تلاش خودم را كردم اما نشد»
يه ضرب المثل لهستاني است كه ميگه : با دروغ ميشه تمام دنيا رو دور زد اما نميشه برگشت!
امروز با يكي از بديع ترين بيماري هايي را كه تاكنون اسمش را شنيده بودم آشنا شدم، اما ماجراي اين كشف در واقع مرهون تلاش والده محترمه بنده مي باشد! ايشان نام اين بيماري را مرض «سنگ كبد»!! ناميدند....
از اينكه بگذريم مي رسيم به كشف خارق العاده دانشمندان مان درباره بيماري ايدز، بله واكسن ايدز!
البت ايدز واكسن ندارد اما شما اصلا فكر بد به ذهنتان راه ندهيد، خداي نكرده خالي بنده و از اين حرفها هم دركار نيست، همين طور كه حاج خانم به همين راحتي بيماري «سنگ كبد» را كشف نمود واكسن ايدز هم خوب كشف مي شود ديگر.....
اما.....
اين روزها سريال نرگس همه را از خواب گرفته و تا بوق...! پاي تلويزيون بند مي كند....البته من منتقد فيلم نيستم و ادعايي هم ندارم اما چون اينجا وبلاگ خودم است! دوست دارم يك نقدي از اين سريال بنويسم، (چار ديواري اختياري!!)
اول نور پردازي : سريال هايي كه مقدم كارگرداني مي كند هميشه خوب نورپردازي مي شود، اگر يادتان باشد ، « تولدي ديگر» و « مسافر» يا « روزهاي زندگي» همينطور بودند نورپردازي خوب بازي بازيگر را تحت تاثير منفي قرار نمي دهد و اين خيلي غنيمت است اما شاهكار هم نمي كند!
دوم صدا برداري : خوب ، توضيح نمي دهم چون همه چيز واضح است!
سوم سناريو : اي بدك نيست، داستان پر كشش نيست اما به لطف پخش هر شب جماعت زيادي را جذب كرده (الان كه دارم اين متن را مي نويسم سريال نرگس در حال پخش است و من يكي حداقل بيننده اش نيستم!)
چهارم كارگرداني : سيروس مقدم معروف است به اينكه كار را خوب شروع مي كند خوب ادامه مي دهد اما ...! اما براي اينكه دل تهيه كننده را به دست آورد يك مقداري آب به سريال مي بندد (نمونه اش همين نرگس يا مسافر كه آخرش كاملا قابل حدس شده اما كارگردان اصرار به ادامه كار دارد)
در مورد تدوين و دكوپاژ و پرسوناژ و ..... هم حرفي نزنم بهتر است چون اصلا سر در نمي آورم
اينطور كه در شرق مي خواندم اين سريال 800 ميليون خرج روي دست شبكه گذاشته؛ خدايش به نظر شما اين سريال 800 ميليون خرج دارد يا بهتر بگويم 800 ميليون مي ارزد؟
اگر كه مي ارزيد كه طفلك پوپك را با يك گاري نمي فرستادند تهران!!
طفلك : پوپك
نامرد : آقاي تهيه كننده!
بزرگش نخوانند اهل خرد/ كه نام بزرگان به زشتي برد
تامل در اين گفته حكيمانه ؛ بازگو كننده خيلي از حقايق حاضر و گذشته جامعه ماست. متاسفانه اين بددهني در ما ايرانيان يك ريشه تاريخي دارد! چندي پيش به اشعار انوري ابيوردي رجوعي داشتم(البته چاپ قبل از انقلاب!) از تعجب خشكم زد! چنان هتاكي ها و فحاشي هايي در اين به اصلاح اشعار نسبت به دشمنان شده بود كه شرم دارم از نقل آن! چيزي به نام «هجو» در ادبيات ما ، هماره طرفداران پرو پا قرصي داشته و اين شده ادبيات اصلي و عامه مردم ما....حتي خواص ما نيز( كه قاعدتا روزي عوام بوده اند) از اين خان بي بهره نبوده اند.....پارسال تحقيقي از يكي از اساتيد روزنامه نگاري درباره سانسور در روزنامه هاي ايران از عصر مشروطه تا اواخر دهه70 مي خواندم در جايي رسيدم به اين مضمون كه « روزنامه هاي ما چه در عصر مشروطه ؛ چه قبل از كودتاي 28 مرداد 32 و چه در اويل انقلاب اسلامي (قبل از انقلاب فرهنگي) و چه در اوايل عصر اصلاحات (2خرداد76 تا اواخر79) صرفا به فحاشي پرداخته اند!! » يعني حتي از آزادي بيان نسبي ايجاد شده نه تنها در راستاي صيانت از قلم بهره نبرده اند كه كمر به قتل ادبيات منصفانه و مودبانه بسته اند و به اسم صراحت توهين را جايگزين نموده اند. نمونه ها بسيارند، از ترور شخصيت هاي عصر مشروطه در روزنامه هاي آن دوران(كاري كه از جدل هاي كلامي آغاز شد و با ترور شخصيت ادامه يافت و نهايتا به حذف فيزيكي برخي رهبران مشروطه انجاميد) تا جنگ بين ملي مذهبي ها با توده اي ها يا مصدقي ها با سلطنت طلب ها و ... در دوران قبل از كودتاي 28 مرداد يا (بعد از پيروزي انقلاب اسلامي) فحاشي هاي مجاهدين خلق در ارگانشان (نشريه مجاهد) به شخصيت هايي چون شهيد بهشتي ، يا در دوران اصلاحات قلم فرسايي هاي گنجي و عبدي عليه هاشمي رفسنجاني و حالا فاطمه رجبي!!
ما در يك دور باطل افتاده ايم!
فقط متاسفم همين
چند روزي است كه نامه دوم فاطمه رجبي ، نقل محافل رسانه اي شده ، متاسفانه وي در نامه خود به شدت به سيد محمد خاتمي تاخته و حتي خواستار خلع لباس او بخاطر سفر به آمريكا شده! از اين بد دهني ها كه بگذريم ، مي رسيم به فرصتي كه روزنامه هاي اصلاح طلب بعد از اين نامه ها _دو نامه همسر+ سخنگو_ در تاختن به دولت احمدي نژاد بدست آورده اند.(شرق حدود 3 مطلب واعتماد ملي حدود 12 مطلب والبته تمام كيهان را گشتم اما هيچ اشاره اي به اين نامه نشده بود! ...) در اينكه فعلا اصلاح طلبان بايد به نقد دروني رو آورند تا نقد دولت جديد شكي نيست اما فرصتي را كه الهام و همسرش براي اصلاح طلبان بوجود آوردند نيز دست كمي از تهاجم ندارد...متاسفم از اينكه اطراف اين دولت را افرادي گرفته اند كه با كلام و رفتار خود هزينه هاي زيادي را در حال و آينده براي دولت به بار خواهند آورد. البته گاهي اوقات آقاي احمدي نژاد نيز دچار همين توهم – توهمي كه باعث شد اصلاح طلبان فكر كنند كه فرستادگان خداوند براي مردمند!_ مي شود و مثلا مي گويد : در 16 سال گذشته مگر چه گلي به سر مملكت زده اند؟ و .....
آقاي احمدي نژاد مراقب باش............
امروز اولین پست این وبلاگ را منتشر می کنم
امروز شب ولادت امام زمان (ع) است
باشد که از برکت وجود آن امام همام بهرمند شوم و از زلال معرفت او بی نصیب نمانم
از امروز من و تو درباره همه چیز حرف می زنیم
تا بقول یکی از دوستان
یادمان باشد که چه بودیم و چه شدیم
یا حق