تبليغاتX
از رنجی که می بریم
دیدگاه های شخصی محسن رنجبر درباره مسائل روزمره

 

از وبلاگ محمد آقازاده 

" محمد قوچاني " چكيده روزگار ماست. روح سركشي كه دست آخر شبيه و مدافع آن چيزي شد كه بر عليه آن دست به شورش زدونامي درمطبوعات يافت. اوپر از تناقض است مثل خود جامعه .اين تناقض هيچوقت در ميان ما راه به خود آگاهي نمي كشد . اين نويسنده روح خود آگاه اش را در تحولاتي كه پشت سر مي گذارد هيچوقت به رخ  نمي كشد و ترجيح مي دهد در سكوت با تحولات اعجاب انگيزش كنار بيايد. در نوشته هايش جاي پاي خود آگاهي را نمي يابيم ،هرگز از او نشنيده ايم آن نثري كه مستقيم از هجيده برومر ماركس سر بيرون آورد و عليه خانواده هاشمي رفسنجاني صورت بندي شد چگونه امروز دفاع از اين خانواده را بر عهده گرفت.اين هجوم را با اين دفاع كردن چگونه بايد هضم كنيم و دچار سو هاضمه نشويم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

یکی از بچه ها سر صبح گفت: مترو در ایستگاه بهارستان نگه نداشته. می گوید: به خاطر تجمع معلمها بوده . یک کاری در شهر داشتم وقتی که برمیگشتم از بهارستان رد شدم ساعت حالی پنج بعدازظهر بود.

 کسی جلوی مجلس نبود به جز چهار پنج نفر...

جوانکی قد بلند که تعدادی روزنامه در دست داشت ظاهرا "قلم معلم" است یکی خریدم 100 تومان. یک آقایی آن طرف تر، رو به بقیه می گوید: پنج شنبه همینجا ساعت 8 صبح... همه رفتند سمت مترو...

بقیه هم قبلا رفقتند. مترو این مواقع بلیت نمی گیرد... بهتر است زودتر شرشان کنده شود! برای همین بلیت نمی گیریم... سلانه سلانه به سوی تاکسی های خطی رفتم.

یکی شان با سر اشار می کند: که یعنی دانشگاه میری؟ با سر جواب می دهم : که یعنی آره! از راننده پرسیدم امروز خبری بود؟ میگوید یه مدت تجمع کردند بعد از دم مجلس سرازیر شدند به سمت مدرسه مطهری، نفهمیدم از سرچهار راه به دعد ادامه دادند یا نه؟

جلویمان 7 تا هایس سیاه ضد شورش می رانند. ماموریت همه تمام شده. هم معلم ها همه اطلاعاتی ها و هم گاردی ها...-به نیروهای یگان ویژه می گوید گاردی!- همه می روند خانه  و پنج شنبه برمی گردند... این را راننده خطی می گوید...در حالی که سعی می کند یکجوری دنده را جا بزند ادامه می دهد: فایده نداره؛ اینا هم دلشون خوشه...اگه می خواستن کاری واسشون کنن تا حالا می کردن.

آقایی که جلو نشسته گلویش را صاف می کند و حرف راننده را می برد: آقا باید انقلاب کرد! باید همه بریزن تو خیابونا باید...! پسر جوانی که صندلی عقب نشسته در حالی که به هایس هایی که جلویمان اشاره می کنند، جواب می دهد که : نه آقا مگه الکی الکی میشه انقلاب کرد؟ اون 57 هم خون مردم به جوش اومده بود حالا که این خبرا نیس... آقایی که کنار من نشسته با سر حرفهای پسر را تایید می کند  و من منتظرم ببینم دستگاه دیپلماسی راننده چه بیانیه ای دارد.

راننده هم کسی را منتظر نمی گذارد: انقلاب هزینه بر است. خیلی زیاد . راهش اینه که برن دنبال کارشون. بی خود هم شلوغ نکنن. اوضاع خطریه آقا! همین پیش پای شما، تو میدون چن تا جوون نشسته بودن دیوار به دیوار مترو. همه هم شیش تیغ و خوش تیپ. آخر وقت دیدم همه یکی یه بیسیم دارن ... اطلاعاتی بودن به خدا! خوب شد دری وری نگفتم.

وگرنه عید تو بازداشت بودم شاید هم به این سادگی ولم نمی کردن... راننده بعد از اینکه نظریات خود را در حوزه ژئوپلتیکال  تبیین و تشریح کرد گفت: آقا اصلا ولش کن! از سیاست بیا بیرون... و ضبط و رو روشن کرد...

 

" نازنین بد جوری من خاطرخواتم حالیته؟ حالیته؟! " ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

درباره همایش "دموکراسی در بستر دین رحمانی" بخوانید بدک نمی باشد. از روز کش رفتم! البته عموما از این عادتها ندارم.

 

دانا شهسواري

يازدهمين روز همايش "دموكراسي در بستر دين رحماني" ديروز در دانشكده فني دانشگاه تهران برگزار شد. در اين همايش كه ازشنبه 5 اسفند ماه اغاز شده، برخي از استادان دانشگاه و فعالان سياسي از جمله عبدالمجيد معاديخواه، حسن يوسفي اشكوري، ابراهيم يزدي، فريده غيرت، عليرضا رجايي، جلايي پور، عباس سليمي نمين، نوبخت، فرشاد مومني و... سخنراني كردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

بین تمام و در و همسایه مشهور شدیم. از بس که ما را در حال هل دادن ماشین دیده اند و چقدر کنف می شدیم وقتی روشن نمی شد این لندهور آهنی.

دیروز با صدرا سه بار بطور اساسی –طوریکه دل و روده هایمان را بالا آوردیم- ماشین هل دادیم اما نشد. امروز هم این مسعود زبان نفهم اصرار کرد وگرنه منکه می دانستم عمرا روشن شود. 6بار هلیدیم اما باز هم نشد. دیگر همسایه ها نگاه نمی کنند. آخر به اندازه دفعات قبلی مضحک نیستیم اما قبلا چرا تا دلتان بخواهد!

همه خود را بالای سرِ جنازه می رساندند و به انتشار نظریات فوق کارشناسانه مبادرت می ورزیدند. آخر سر هم به یک نتیجه واحد می رسیدند ک : چرا این لگن را نمی فروشی و خلاص؟

در این مواقع آدم متوجه می شود که زمین مورد مناسبی برای گاز گرفتن است. بالاخره نمی دانم با این لامذهب باید چه کنم. به خدا طلاقش می دهم حالا ببین کی گفتم!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

جالب بود گفتم تو هم بخوانی! الان سرم شلوغ است. راستی! خیلی حیف شد رسول ملاقلی پور

شاخ و شانه کشیدن های به اصطلاح اصلاح طلبان برای دانشجویان دگراندیش نه تازگی دارد، نه حتی تاملی بر می انگیزد. تنها می تواند بهانه ای باشد برای ”کوبیدن رسوایی“ و بازکردن مشت هایی که می خواهند از حماقت دولتِ نفت بر سر سفره آور، برای خود صندوق رایی و پله ای برای در آغوش کشیدن معشوق قدرت بسازند ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 
 

این پتیشن را امضاء کن!

آری این برای آزادی نویسنده وبلاگ کریم عامر -عبدالکریم سلیمان - وبلاگ نویس جوان مصری است که به خاطر بیان عقایدش در وبلاگ خود توسط حکومت دیکتاتوری مصر به زندان افتاده و در دادگا به چهار سال زندان محکوم شده است. من متاسفم! و امیدوارم این کار کوچک من و شما بتواند به آزادی او کمک کند.       خدا ریشه ظلم را بسوزاند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

امروز بد ضد حالی خوردم. نمی دانم الان چگونه ام! عصبانی یا ناراحت ... نمی دانم چه مرگم شد اصلاْ... ای خدا! اوضاع بدجور قمر در عقرب است.

هم حوصله نوشتن دارم هم ندارم! دیشب بعد از اینکه یک پست نوشتم و رفتم یک چرخی زدم ناغافل یادم آمد چه نوشته ام! گفتم من که با اسم  ورسم واقعی ام می نویسم نباید اینقدر تیز و تند می نوشتم. نباید به کسی گیر بدهم. مگر من مرض دارم! حالا آمدیم و واقعا مرا گرفتند و گفتند بچه زبان دراز به تو چه؟ اصلا واسه چی این هارو نوشته ای؟

گفتم بگذار قبل از اینکه بچه ها (آنهایی که مرا در دانشگاه می شناسند) پست جدیدم را بخوانند آنرا پاک کنم! وقتی وارد بخش مدیریت شدم دیدم دو تا کامنت گذاشته اند. گفتم بخوانم ببینم چه نوشته اند. دیدم یک آقایی به نام رادناصر و یک آقای دیگر به نام افشین مطلب را خوانده اند و به شجاعتم! و لحن انتقادیم تبریک!! گفته اند. خیلی از خودم خجالت کشیدم. عزیزان من آنی نیستم که شما فکر می کنید!

خودسانسوری عجب ریشه وار در رگ و پی ام دویده و من غافلم تا چه شود؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

برای پستی که چند شب پیش نوشته بودم داشتم دنبال عکس می گشتم. دیدم با توجه به تیتر "پیراهن عثمان و کاربردهای آن" اگر بشود مثلا عکس یک پیراهن را که سر علم باشد پیدا کنم خیلی خوب است. حالا تا اینجا را داشته باشید.

فلاش بک

احمد باطبی دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران -یا یه همچین چیزی- الان نمی دانم از بیمارستان مرخص شده یا نه اصلا خبردار نشدم که هنوز اوین است یا اینک آورده اند اش بیمارستن شهدای تجریش...همین است دیگر وقتی خبر رسمی نباشد شایعه ترک تازی می کند.... (حالا منم دارم وسط دعوا نرخ تعیین می کنم!) بنده خدا... 

فلاش فوروارد (این یعنی ما هم بلدیم داداش!)

خوب منم عکس مورد نظر مقاله ام را یافته ام. چقدر هم به موضوع می خورد. مثلا خیلی راضی ام از اینکه این دری وری ها را سر هم کرده ام و به قولی شاخ غول را هم که شکسته ام اما اینجا جای یک موضوع خالی است. من  و تو  چیزی را فراموش نکرده ایم؟ و  آن یک چیز آنکه الان اوضاع احمد باطبی اصلا خوب نیست. نمی خواهم اصلا ادای حقوق بشری در بیاورم. هر چند به خواهش و التماس امثال من نیست اما خداوکیلی بیایید  و احمد باطبی را آزاد کنید. فکر نمی کنید بس است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

خب مطلب اصلا خنده دار نیست .... کاملا هم جدیه .... خب نخندید ... خواهش می کنم نخندید ... نخندید دیگه ... اِ ... خب حالا بهتر شد. راستش اصلا ماجرا اون طورا هم که شما فکر می کنید نیست خب پیش میاد دیگه به قول اون مجریه توی تلوزیون که زیاد حرف می زنه "پیش آمده دیگه پیش میاد" واقعا عمدی در کار نبود راس می گم اصلا عمدی نیست که ... خب فرار کرد واقعا گردن ما نبود به جون بچه هامون! کار ما نبود ما که نمی تونیم 24 ساعته مراقب نفس کشیدن های یک نفر باشیم می تونیم ؟ نه شما بگید ؟ آخه نمی شه هر جا طرف رفت ما هم بریم دنبالش که. بعضی جا ها رو که دیگه نه .... خودتون بهتر می دونید که .... آخه نصف گلاب های قمصر به روتون مگه می شه با طرف رفت تو دسشویی خونه اش ؟ هی شما هم دهن ما رو باز کنید ها حالا شهرام نشد بهرام. بهرام نشد اِسی. اِسی نشد یه کوفت زهرمار دیگه پیدامی شه که جاش بره زندان یا نه ؟ زندان که خالی نمی مونه ! اصلا مگه شما همین رو نمی خواستید ؟ حالا شما هم زیاد سخت نگیرید دیگه اصلا شاید رفته تعطیلات ... آره شاید رفته هاوایی یه کم هوا بخوره برگرده آخه مگه اتفاقی می افته که پاشه بره جزایر قناری یه بادی به سرش بخوره ؟ شماها چرا اینقدر بی رحمید ؟ یه کم حالا کوتاه بیاید طوری نمیشه بلکم این وسط یه چیزی گیر دولت و مجلس و قوه قضایه و مسئولان مملکتی و کوچیک و بزرگ بشه ... حلا ببین چه قشقرقی راه انداختن ها .... بَده یه کم کمک به این وضع خراب ما بشه ؟ بَده.... ها ؟ شما هم هی آب به آسیاب دشمن بریزید ها ....

حالا پرونده طرف در دست بررسی مجدد بوده ... از کجا می دونید؟ شاید تبرئه می شد... ها ؟ بد می گم ؟ شما هم که عادت کردید قصاص قبل از جنایت بکنید.  اصلا می گم ....

_ دی رارام رام .... دی رام .. دی رام رام رام رام دی رام ... ( آهنگ فیلم "مظنونین همیشگی" )

_ الو .. ببخشید یه لحظه ... الو ... شهرام تویی ؟  ( به صدای آهسته ) ... چی شد ؟ پولو از بانک گرفتی ؟ .... الان کجایی ؟ ... آها خوبه همون جا بمون ... راستی عیدی بچه ها یادت نره ؟ .... چی ؟ کدوم عیدی ؟ .... یعنی چی ؟ ... این چه حرفاییه که می زنی ؟ ... تو بازم ما رو دور زدی ؟ ... الو ... الو ... ؟

_ ببخشید .. داشتم می گفتم ... ما به شدت در پی دستگیری و محاکمه این جرثومه ی فساد و لکه ننگ تاریخ اقتصاد هستیم خبرهایی حاکی از ماهی گیری در آنتالیا به دست ما رسیده که شدیدا در حال پیگیری هستیم و قول می دم که ظرف چند سال آینده خبر های خوشی رو به اطلاع شما برسونم ...... ببخشید دستمال کاغذی دارید ؟!!! ( صدای گریه ) 

 * بخشی از کتاب "شهرام نامه" که به دست توانای "بچه ننه" در دست فیلم شدن است . ( راستی اگر خواص غلط املایی توی کار دیدن بدونن کار نوشته ی کیه !!!!)

صدرا رهنما بروز شد و این پست هم او مرتکب شده و برای من فقط یک مسیج فرستاد به خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

الان که دارم این مطلب را می نویسم در خانه ای ویلایی روی یک مبل چرمی لمیده ام. در یکی از فرعی های بالای میدان ولی عصر... باز زود قضاوت کردی ها! اینجا انتشارات پوران پژوهش است و من منتظر تمام شدن جلسه آقای دکتر ... در راه که می آمدم یک نسخه از روزنامه "اعتماد" خریدم. توقیف شرق اگر برای کسی آب نداشت برای "اعتماد" خوب نانی داشت! نیازمندی اش هم که شکرخدا به راه است و نویسندگانش هم ای... تیتریک اش نوشته بود"برخورد دوگانه از نوع اصولگرایانه" زیر تیتر هم در مورد اظهارات برخی اصولگرایان در مورد عدم پیگیری سوالات موهن آزمون ضمن خدمت کارکنان آموزش و پرورش بود. گفته بود اگر این ماجرا زمان خاتمی اتفاق می افتاد الان یک عده کفن پوش در خیابان ها ریخته بودند و آقایان حوزه علمیه را تعطیل می کردند و قس علی هذا و اشاره کرده بود به چاپ کاریکاتوری از قرن 18 که در نهایت توهین به امام خمینی تلقی شد یا چاپ آن داستان موهن در نشریه دانشجویی موج که تیراژش 50 نسخه بوده-صفحه دو نوشته که 300نسخه بوده- که توهین به امام زمان(عج) تلقی شد  و خلاصه باقی ماجرا...در یک جای دیگر از قول شخصیت های اصلاح طلب-که نگفته کدام شخصیت!- گفته که: سوالات جهت دار بوده، با هدف از پیش تعیین شده می خواستند چهره نورانی پیامبر(ص) را منکوب کنند، باید وزیر استیضاح شود و باید ریشه یابی شود و چه شود و ...

 

شما چه فکری می کنید؟ شما فکر می کنید اصولگرایانی که خواستار عدم پیگیری قضیه هستند و کار خود را "بخاطر شرایط حساس کشور" توجیه می کنند اردات شان به پیامبر(ص) بیشتر است یا اصلاح طلبانی که می گویند باید طراح سوال را دار زد، باید وزیر را استیضاح کرد و نهایتا بی کفایتی رئیس جمهور را ثابت کرد؟

نگاه کن! هر دو سیاست مردند! متوجهی؟!

اگر یک روز بخاطر یک نشریه دانشجویی، عده ای کفن پوش می شوند. اگر روزی دیگر عده ای بخاطر سوالات موهن آموزش و پرورش عده ای خواستار استیضاح می شوند و اگر...

توهین به پیامبر(ص) از خیلی وقت پیش شروع شده! خاطرم هست سوال درس بینش در کنکور ریاضی 83 به همین مضمون که "حضرت موسی(ع) چندبار در طول عمرش ترسیده؟" بحث سر ترسیدن موسی(ع) نیست! بحث سر چند بارش است!! حال این موضوع چه اهمیتی دارد نمی دانم! وقتی در کنکور می پرسند که حضرت موسی(ع) چند بار ترسیده قاعدتا باید در آموزش و پرورش هم بپرسند که پیامبر "سردست" دوست داشته یا "ماهیچه"!!

به گمانم این موضوع صرفا یکی از هزاران پیراهن عثمانی است که دیروز راستی ها برای چپی ها و حالا چپی ها برای راستی ها سَرِ عَلَم کرده اند. همین!

به نظرت برای چه کسی مهم است که کودکان آن روستای دور افتاده در یاسوج در دوره خاتمی جزغاله شدند یا در دوره دیگری و یا آن طفلان دبستانی که دچار گازگرفتگی شدند در کدام دوره بودند؟ احمدی نژاد بود درست است؟!

حرف دیروز و امروز یکی است. می گویند" باید وزیر استعفا دهد" که البته به حق است اما نه برای حق! که برای اغراض سیاسی خون طفلکان را در صفحات روزنامه ها حراج می کنند. دیروز راستی ها مدعی بودند و امروز چپی ها

 و در این "قحط خبر" تنور شایعه داغ است...!

 عکس تزئینی است به جون خودم منظوری هم نداشتم (خواهش می کنم تعبیرهای عجیب و غریب نکنید)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 
                                                                                         درباره این لوگویی که روی وبلاگم گذاشتم می خواهم بگویم. "سایتم را ثبت نمی کنم."

قبل از هر چیز باید بگویم که این قانون شامل وبلاگهایی که خود زیر مجموعه سرویس دهنده هایی مثل بلاگفا یا میهن بلاگ و ... نمی شود!

نه! این به این معنی نیست که روغن ریخته رو نذر امام زاده کرده ام! منظورم مخالفت با روند ایجاد شده توسط دولت مهرورز است. من متوجه نمی شوم که چرا  احمدی نژاد با این شدت می خواهد دست آوردهای جمهوری اسلامی را به راحتی نوشیدن یک لیوان شیر به باد فنا دهد؟ متوجه نمی شوم آن آقایی که در وزارتخانه مربوطه می آید چنین طرحی را ارائه می دهد و متاسفانه -بدون در نظر گرفتن قابلیت اجرای آن- تصویب هم می شود چرا به عاقبت  و قیاس بین سود و زیان آن نمی پردازد؟ مگر شماها مشاور ندارید؟ یا اگر دارید آخر این چه

مشاوره ای است؟ انتقادات را رها می کنم و می خواهم از زاویه دیگری به موضوع نگاه کنم. وقتی دولت قانونی را برای اجرا بدست می گیرد قاعدتا باید به قابل اجرا بودن آن نیز توجه کند. البته این عجیب نیست که نزد دولت چنین جیزی اصلا مطرح نبوده چراکه اصولا قرار نیست این امکان سنجی توسط دولت انجام شود! این قانون باید توسط مجلس تصویب می شد  و بعد به دولت می رفت اما متاسفانه دولت با دور زدن مجلس و بدون در نظر گرفتن میزان امکان اجراء چنین طرحی آنرا از تصویب گذرانده و خنده دار اینجاست که تازه با واکنش کاملا منفی وبلاگستان -که طبیعی است- ربرور شده و حتی از تبلیغ این ساماندهی اینترنتی ابا دارد. البته  فرمول "کی بود کی بود من نبودم!" در چند سال اخیر -بخصوص از زمان انتخابات ریاست جمهوری- باب شده و هرکسی که گاف قابل توجهی می دهد بی درنگ قضیه را از بیخ کتمان می کند. که ای آقا این چه حرفی است شما می زنی؟  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

زندگی مگر چیست ؟       

     همین یه پا دو پا

     و تو سر توپ زدن است 

     بیرون کشیدن توپ از قعر دروازه هم نامش زندگی است

     یک ارسال تند و تیز روی پیشانی یار و لرزاندن تور

     چابک فرار یار و تک به گل شدنش با پاسی تو در

     و شیرین تر از همه

            گل دقیقه نود

                 سه امتیازی و غیر قابل جبران

     اما

        به تیر کوبیدن پنالتی آخر نیز

 همان زندگی است .

این یک قسمت از وبلاگ امیرمحمد اعتمادی است که نویسنده خوبی است. حتما سری بزنید. هر ماه یک داستان کوتاه می نویسد. قشنگ است...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

نويسنده: ساعده سيما

پنجشنبه 3 اسفند1385 ساعت: 11:46

با قسمتي از حرفاتون موافقم .به هر حال اين واقعيت يا هر چيزي رو كه مي گين با يد قبول كرد. موضوع تحريم چيز خارق العاده و غير قابل پيش بيني نبود. همه مي دونستند كه نتيجه اين شعارها و جنجالها به كجا ختم مي شه ،هم احمدي نژاد هم خاتمي .اون چي كار كرد و اين يكي چي كار .حالا ديدين كه با شعار و هياهو به جايي نمي رسيم .باز خدا خيرش بده اين لايجاني رو كه يه كار كرد و گرنه معلوم نبود چي پيش مياد.

 

این بالایی کامنت خانم سیما بود. بد نیست که جواب بدهم. البته نمی دانم ایشان با کدام قسمت از حرف های من موافق است. اما قسمت بعدی

"به هر حال اين واقعيت يا هر چيزي رو كه مي گين بايد قبول كرد."

مثل اینکه دقت نکردید ها؟!   آن چیزیکه فقط می توان پذیرفت "حقیقت" است نه "واقعیت" متوجه هستی؟

نه دقت نکردی! باز می گویم: واقعیت را می توان تغییر داد اما حقیقت را نه!

نگاه کن! مثلا "جنگ" یک "واقعیت" بود اما ایرانی ها-یعنی ما- ماندند. پشت به آن نکردند. متواری نشدند و ... "و تغییرش دادند" متوجه شدی؟ نه دقت نکردی!

نتیجه " اجماع جهانی" بر ضد ایران -یعنی ما-  قطعنامه است نتیجه "قطعنامه" نیر "تحریم" است اما نکته آنجاست که" اجماع جهانی بر ضد ما . قطعنامه ضد ایرانی و نهایتا تحریم" همه "واقعیت" های جهان معاصرند.  و چون اینها واقعیت هستند می توانیم آنها را تغییر دهیم. به عقیده من باید این واقعیت را در نظر بگیریم و بر آن اساس به روند فعالیت های خود ادامه دهیم. ببین! آخر فعالیت های هسته ای ما کجاست؟ قرار است ما به سوخت اتمی برسیم درست است؟ نگاه کن! تو در نهایت می خواهی بگویی" ارزش سوخت اتمی در حد تحریم نیست" درست است نه؟ و  من جواب می دهم حرف فقط بر سر سوخت نیست! چون ما با "واقعیت" سروکار داریم پس اینجا جای باید و  نباید است. صحبت بر سر "تغییر واقعیت" است که باید به نفع ایران "یعنی ما" تمام شود. می فهمی؟ باید به نفع ما تمام شود!!  و این یکی باید است. اما شما بدون در نظر گرفتن تفاوت "واقعیت" و "حقیقت" دچار سطحی نگری شده اید. آن چیزیکه نمی توان و نباید درباره رد یا تایید آن حرف زد"حقیقت" است. در سیاست حقیقت نداریم چیزیکه هست واقعیت است که می توان و باید قابلیت تغییر داشته باشد. بنابراین هرکس که بتواند "واقعیت" ها را بر اساس منافع خود تغییر دهد پس برنده است!

 به همین وضوح که گفتم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

اول صبح یک پیام کوتاه از امیر دالوند رسید که لطف کن با زبون خوش و مثل بچه های خوب کتاب حل المسائل مکانیک سیالات را که ترم قبل قرض گرفتی بیار پس بده. گفتم اوکی! ساعت ۱۲بیا دفتر. بعد که مسیج رو فرستادم یادم آمد که ساعت ۱۲ دانشگاه بخاطر چیدن صندلی (واسه آزمون دکتری) تعطیله... سریع رفتم دانشگاه اتفاقا امیر رو دم در دیدم . کتاب رو بهش دادم و گفتم من دارم می رم سایت جدید. میای؟ گفت: واسه چی؟ گفتم مهدی زینل زاده اونجاس منم باهاش کار دارم. مهدی داشت سایت پایین رو آماده می کرد. هرکی ندونه می گه این حتما کامپیوتر می خونه اما امان از خطای دید... من و مهدی هم کلاسیم! البته واقعا سایت قشنگی شده... بعد از خوش و بش های معمول  یه سوالاتی راجع به کار چاپ داشت یه مواردی هم راجع به تولید خبرنامه ازم پرسید. مهدی ما رو تا دم در دانشکده مشایعت کرد. به امیر گفتم دارم می رم پیش ناشرم وقت داری با من بیای؟ وقتی رسیدیم "پوران" دکتر سر کلاس بود. تاجایی که جا داشت خیابان های اطراف رو گز کردیم. بالاخره نزدیک های ساعت ۴ دکتر استعفا داد و اومد بیرون. گفتم دکتر جان! بگذار ایندفعه کل کار دست خودم باشه همش با خودم. می ترسم مثل دفعه قبل کار دیر در بیاد. گفت باشه. شنبه ساعت ۸ صبح یه زنگ بزن بهت می گم باید چکار کنی و کجا بری.

امیر گفت حالا که تا اینجا اومدیم اگه وقت داری بیا یه سر بریم "خانه شاعران ایران"

"خانه شاعران ایران" تو یکی از فرعی های شریعتی نزدیک های میدون قدسه... شلوغ بود. البته همه نبودند آنجا همه امیر را به نام "مولود خزان" میشناسند!

چطوری "مولود" جان؟ چپ و راست همین شنیده می شد. "ساعد باقری" میدان دار بود و از شعر بقیه اشکال می گرفت. بنده خدا خانم غیاثی! شعرش رو نابود کرد اینقدر اشکال گرفت. چهار پنج نفر هم از فرهنگسرای اشراق اومده بودند. یکی شون یه شعری خوند که آکسان گذاریش بدجوری قل قلک دهنده بود. همه یه جورایی طالب شدند به این بنده خدا گیر بدن! حیف شد بیست و هفت نبودیم. "شمس لنگرودی" مهمان ماه خانه شاعران ایران بوده البته نمی دانم مهمان این ماه چه کسی است.

آهان! تا یادم نرفته قیافه های شعرا خیلی هم هنری نبود. معمولی...آره این بهترین واژه است. البته درباره خانمها کاملا برعکس بود.

ای بابا! فکر بد نکن! من که چیزی نگفتم! ببین! داری حرف تو دهن من می ذاری ها؟!!

امیر هم مثل اینکه نمی خواست بی خیال ماجرا بشه. بالاخره بعد از دوازده تا میس کال  و چشم غره آمد بیرون.

فکر جالبی به سرم زده. یه گزارش از خانه شاعران ایران واسه شماره فروردین حکمت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

.چیزی نمانده. شاید چند ساعت... الان که این را دارم برای تو می نویسم فقط چند ساعت تا پایان ضرب الاجل شورای امنیت سازمان ملل متحد برای ایران – یعنی ما- باقی مانده...

قرار نیست راهی را که طی شد برایت بازگو کنم. چه آنکه خودت کما بیش شنیده ای  و می دانی. اما حرفم کلی تر از تاکتیک ها و تکنیک هاست. ادعای پیچیدن نسخه استراتژیک ندارم. اما اینی که می خواهم بگویم حتی استراتژی هم نیست. یک چیز دیگر است. بزرگ تر است. حتی از تاریخ و این حرفها هم بزرگ تر و مهم تر است... به نظر تو ما برای چه باید به ایستیم؟ چرا نباید با نظم نوین جهانی کنار بیاییم؟  چرا ما مدعی هستیم که بزرگیم؟ حالا واقعا هستیم؟

من حتی در این باره هم نمی خواهم با تو بگویم. حرف من جنس دیگری است.

 

می گویم: ما تهدید شده ایم. می فهمی؟ به ما گفته اند که اگر تعلیق نکنی چوب در آستینت می کنیم! به ما گفته اند تو شروری!! به ما گفته اند تو خیلی پر رو شده ای. تو در عراق دخالت می کنی. تو منافع بقیه را بخطر انداخته ای....

نگاه کن صحبت  از احمدی نژاد و خاتمی و راست و چپ نیست. حواست هست؟ صحبت از من است و تو!

موجودیت ما را می خواهند نادیده بگیرند. می فهمی چه می گویم؟ می خواهند ما را له کنند.

نگاه کن! "حقیقت" که می دانی چیست؟ همانی که می گویند مهم نیست قبولش داشته باشی یا ردش کنی. همانی که می گویند تو فقط می توانی آنرا بپذیری. فقط همین... این را می گویند "حقیقت" که قابل تغییر نیست

اما می دانی "واقعیت" چیست؟ آن چیزی که می گویند الان واقع شده. یعنی همان چیزی که ما با حواس چندگانه مان درک می کنیم. بهش می گویند "واقعیت" که قابل تغییر است

مثلا همین امواج الکترومغناطیسی! همین الان اطرافت را احاطه کرده اند اما آنها را حس نمی کنی! پس به چیزی که حس نمی کنی اما وجود دارد می گویند "حقیقت" اما آیا عکس این هم صادق است؟ یعنی اگر چیزی را حس کردی حتما "حقیقت" دارد؟

-          نه!!

البته ممکن است حقیقت باشد اما نباید فراموش کنی که آن می تواند صرفا واقعیت باشد  و حتی رنگی از حقیقت نیز نداشته باشد.

نگاه کن! "ما عقب افتاده هستیم" این یک "واقعیت" است. اما "حقیقت" ندارد... "ما تهدید شده ایم" این نیز یک "واقعیت" است اما "حقیقت" ندارد. نه نگو این بازی با کلمات است. نه این بازی با کلمات نیست. دقت کن.

دقت کن!

"واقعیت" چه بود؟ "قابل تغییر بود" و  این همانی است که ما می دانیم. پس از تهدید نمی ترسیم. همین. این حرف آخرم است من نمی ترسم و منتظرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

راستی یادم رفت درباره چلچراغ بگم. مصاحبه با باران کوثری-خیلی لوسی- و محمدرضا خاتمی-بیات شده- یه پاراگراف شاجاعانه -بی ادبیه - درباره خسرو گلسرخی با ترجیع بند او خسر بود یا یه همچین چیزی و یه مطلب که با کمال پر رویی از جام جم آنلاین-بدون ذکر منبع- آنهم به تاریخ ۱۷ بهمن! ای جوجه (تیغی) اصلاح طلب -جوجه بیشتر . تیغی کمتر- البته جام جم آنلاین منبع خودش رو روزنامه مترو عنوان کرده بود و اونم از گزاش شرکت بریتش تله کام... راستی تیتر مطلب هم "سمت چپ من یا سمت چپ شما؟" که جام جام آنلاین آن را با تیتر "ابلهانه ترين سوالات كاربران كامپيوتر و اينترنت در انگلستان" منتشر کرده بود. اینم گاف هفته بود که من کشف کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

امروز رفته بودم ساختمان مرکزی دانشگاه هنوز درست و حسابی وارد نشده بودم که یکی از معاون های دانشگاه رو دم آسانسور دیدم. گفتم به! سلام آقای دکتر!! تو آسمون ها دنبال تان می گشتم و رو زمین... چه خبر قربان؟

یه نگاه معناداری کرد و به نظرم تو دلش گفت: ای بچه پرو! حالا چه جوری از دست این خلاص بشم؟

گفتم: اجازه می دید یه چند لحظه مزاحمتون بشم؟ گفت: باشه بزار برسیم دفتر بعد حرف می زنیم. رسیدیم طبقه ششم. آقا محسنی تمام قد به احترام رئیسش بلند شد و یه احوال پرسی هم با من کرد. بی مقدمه رفتم تو دفتر و گفتم : می تونم بشینم؟ گفت: بفرمائید. معلوم بود دلش بدجوری پره! حرف که می زد اصلا صورتم رو نگاه نمی کرد. البته یه مواردی هم مورد قبولم بود-البته نه همش- گفتم: آقای دکتر! من هیچ وقت -عامدانه- دروغ نگفتم اما ظاهرا شما اینطور برداشت کردید؟ گفت: نه و ... (قابل درج نیست!) مطامع شخصی و گروهی و نمی دونم ... من گفتم: چند ماه پیش درخواست منبع خبری کردیم گفتید نه . نمی شه. فعلا به صلاح نیست ... ما هم که علم غیب نداریم بالاخره ممکنه ما هم یه چیزی منتشر کنیم که خیلی صحت نداشته باشه(یا حتی کذب محض باشد!!) اما -اینجاهاش رو دیگه فرصت نداد بگم!-  شما خودتون کلاه تون رو پیش خودتون قاضی کنید: شما یک خبرنگارید. از طرفی محل کار شما همان محل درس شما هست. پیش هرکس می روی می گوید جلسه دارم. بگو نیست! . حوصله ندارم(به خدا از خودم درنیاوردم) یا این اواخر : درخواست ملاقات بنویس!! این دیگه خیلی توهین آمیزه. مگه من می خوام بازجویی کنم که همه از دستم می خوان فرار کنن؟  بابا بخدا چندتا سوال جواب که اینقدر برو بیا نداره! مگه من پنجاه تا پرسنل دارم اونم چه پرسنل هایی! که یکی رو بفرستم معاونت فرهنگی یکی رو دانشجویی او یکی رو روابط عمومی یکی دیگه رو حراست و چه می دونم معاونت پژوهشی و هزار جای دیگه؟ ... سر تو درد نیارم ... این موبایل ماهم که عمرا زنگ بخوره تو این بیست دقیقه ۸ بار زنگ خورد ...آخر گفتم دکتر کارخونه قند فریمان میون کلامت! نگه دار یه لحظه!

جانم؟ اومدم بابا! اعصاب واسه آدم نمی ذارن که!!

-البته ماجرا اینقدر هم  پسرخاله وارانه نبود. می دونید که با پیاز داغ مطلوبتره -

می گفتید آقای دکتر! بنده خدا گفت: امیدوارم دفعه بعدی که اومدی اینجا یکی دیگه اینجا باشه...

منظورش رو درست نفهمیدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت   توسط محسن رنجبر  |