روز پنچ شنبه که جایی افطاری دعوت بودم حوالی میدان امام حسین(ع) را پیاده گز می کردم تا به مجلس مورد نظر برسم. داخل پیاده رو یک جوان هیکل دار نشسته بود٬ بساطی محقر روبروی خود چیده بود٬ بساطش در واقع یک تکه پارچه رنگ و رورفته کتانی بود به قاعده نیم متر در نیم متر٬ باطری های قلمی و چند تکه خرد و ریز دیگر همه آن چیزی بود که او برای فروش آورده بود. جوان محاسن بلندی نداشت اما صورت اش را یکدست سیاه کرده بود. یک کلاه بافتنی روی سرش گذاشته بود نمی دانم کلاس کار بود یا شاید از برای پوشاندن چهره در وقت اضطرار؟ نشسته بود روی لبه سکوی جلوی یک نمایشگاه اتومبیل و آن دورها را نگاه می کرد. هرچند توی خیابان شلوغ و پردود ۱۷ شهریور "آن دورها" خیلی بی معنی است اما نگاهش که اینطور حکم می کرد. زانوانش را بغل زده بود طوریکه وقعی به زمان قریب افطار نمی داد. کجا می خواست برود؟ هول و تپش مردمی که تند تند راه می رفتند تا به سفره افطاری و آش و حلیم گرم برسند برایش بی اهمیت بود. یعنی نه! برای او موضوعیت نداشت البته "انگار" من چند قدمی این طرف تر منتظر بودم تا پیرمرد واکسی کی از کار فارغ می شود و پاپوش مرا پس می دهد تا برسم به میهمانی اصلاح طلبانه ام! البته جوان خوش قامتی که چند قدمی آن طرف تر از من به بساط کوچکش خیره شده بود از یادم رفته بود اما اولین بار بود که یک جوان را می دیدم با بساطی به این کوچکی٬ نمی دانم چرا بغض گلویم را گرفته است؟!!!!!!
نمی خواستم اعتراف کنم که من هم بععععله! اما الان دیگر مجبورم که حقیقت را با کمال صداقت برای تو بازگو کنم. راستش نمی دانم چطور بگویم. آخر من که اهل این حرفها نبودم اما چه کنم که من نیز غرق شدم. بله دوست عزیز٬ متاسفانه من هم به این بلای خانمان سوز گرفتار شدم٬ شاید تو هم مثل باشی....
وضعیت ذهنی مخاطب احتمالی: نگران و مضطرب از اینکه بالاخره این محسنی که می شناختیم به چه چیز مبتلا شده؟ چه اتفاقی برایش افتاده؟ نکند....! یا شاید...!!! در این حالت استرس شما خواننده گرامی بالا می رود و رگ های صورتتان گشاد شده و کمی عرق بر چهره تان ظاهر می شود. خلاصه حس تعلیق عجیبی بر شما مستولی می گردد و حالا ادامه ماجرا را پی می گیریم: بعله عزیزم! من هم به جمع مخاطبین این خانم "یانگوم" پیوستم!
وضعیت ذهنی مخاطب پس از ارضا شدن حس فضولی: زهرمار! (خطاب به جمله من)
خلاصه این قسمت آخر کارگردان مجموعه جواهری در قصر ثابت کرد که غیر از آشپزی و طبابت و حقه بازی(سیاست بازی) چیزهای دیگری نیز در آستین دارد. مثلا همین که آخر قسمت اخیر به تمام ملت ایران رکب زد و او یارو پزشک نمی دونم چی! که خودکشی کرده بود اما نکرده بود را رو کرد تا هم حال بانو چویی-که من ازش خیلی بدم می یاد- را بگیرد و هم دستگاه حاکمه را از شر این فساد راحت کند. اگر ماجرای سریال را در اشل مملکت خودمان شبیه سازی کنیم "بانو چویی" ما چه کسی است؟ سوال مزخرفی است؟ قبول دارم. سوالم را پس می گیرم!
بدون حاشیه گزارش ایسنا را بخوانید از استقبال سال بالایی های دانشگاه شریف از جدیدالورودها! هرچند که الان بنده هم در دانشگاه خودم سال بالایی محسوب می شوم اما واقعا باید اذعان کنم که: "سال بالایی٬ شرم کن! / افاده ها رو کم کن! " سروده حقیر بید! ببخشید اگر قافیه اش یه نموره می زنه! اما ناظر بر برخورد سرد و تفاخرآمیز دانشجویان سال بالایی با بچه های جدیدالورود بود که بیانگر تفاوت های عمیق ما با شریفی هاست.
اينجا دانشگاه صنعتي شريف است و مراسم استقبال از دانشجويان جديد، متفاوت از ساير مراسم و استقبالهاي سال اوليها. به گزارش خبرنگار ايسنا، صداي طبل و كف و فرياد و غوغاي دانشجويان سال بالايي براي استقبال از جديد الوروديها تمام محوطه دانشگاه را پر كرده است ، اگر شريفي نباشي و گذرت به اين گروه استقبال بيفتد، فكر ميكني اينجا ميدان جنگ است تا دانشگاه و اينها هم سربازان جنگي تا دانشجو! 
اين جا دانشگاه صنعتي شريف است و دانشجويان رشتههاي مختلف با در دست داشتن وسايل و ماكتهايي از ابزار آلات رشته خود همچون كلاه ايمني و لباسهاي زرد و قرمز برقكاران، كيبورد، بشكه نفت، آچار، پيچ و مهره، تابلوهايي از شخصيت نمادين آن رشته و كوبيدن بر روي ميزهاي آهني و بشكههاي نفت و ... به پيشواز سال اوليهاي دانشگاه خود آمدهاند. اين دانشجويان با بلند كردن پلاكاردها و سر دادن شعارهايي به تشويق همرشتهايهاي جديد و تمجيد از رشته خود ميپرداختند، تعريفي از جنس فرياد.
دانشجويان سال بالايي با سر دادن شعارهايي همچون «مامان بابا ميگن شريف، معلما ميگن شريف، كنكوريها ميگن شريف، شريف ميگه؛ برق شريف»، «آخر هرچي تكنيك، مهندس مكانيك»، «ميوه فقط گلابي، رشته فقط صنايع»، «تو كتابا نوشته، مكانيك end رشته»، «توپ تانك فشفشه برق شريف تيركشه» و .... به بزرگنمايي رشته خود ميپرداختند و در عين حال براي مقابله با شعارهاي دانشجويان ساير رشتهها به فرياد «مكانيك دلت خوش، صنايع سرورت»، «توپ تانك فشفشه برقي همون سيم كش»، «پايه حيا كن، صنعتي رو رها كن» ميپرداختند. در اين ميان دانشجويان سال اولي بي خبر از اين سنت ديرينه استقبال شريفيها، هنگامي كه پس از خروج از سالن جشن جديد الوروديها با اين شيوه استقبال مواجه ميشدند ابتدا هاج و واج نگاه ميكردند و بعد از لحظهاي با خنده ، شعارها را تعيقيب ميكردند و به جمع هم رشتهايهاي خود ميرفتند. دانشجويان سال بالايي با عناويني چون برقي بيا اينجا، نفتي برو اونجا و... دانشجويان سال اولي را به سمت خود فرا ميخواندند. مهر 86 هم فرا رسيد و دانشجويان جديد از فردا در كلاسهاي دانشگاه حضور مييابند، اما هرگز خاطره استقبال خود را از ياد نميبرند، استقبالي از جنس شريفيها و رتبه اوليهاي كنكور.
یکی از دوستان عزیزی که الهی درد و بلایش همچین بخورد تو سر من که دیگر برنخیزم! یک تذکر مشفقانه به من داده که پر بیراه هم نگفته! من علاوه بر آنکه بر نظر وی صحه می گذارم -نظرش رابه تو نمی گویم تا از فضولی خودت را چنگ بزنی!- مایلم چند خطی راجع به اصلاحات بنویسم.
درباره اصلاح طلبان-فرقی ندارد چه گرم چه سر و چه ولرم- من معتقدم که آنان به نوعی کنش گران بی عمل تبدیل شده اند. البته این در خود یک پارادوکس دارد که چطور کنش گرند اما بی عمل؟ آنروز که دانشجو را در اتاق های به اصطلاح فکرشان "شیر" کردند که تو برو دم از فلان بزن و برخی از تحکیمی ها البته از همه پیش تر افتادند و برای خودشیرینی طرح رفراندم و عبور از خاتمی و دور زدن رهبری را علم کردند آن روز روز کنش ایشان بود و امروز که حاصل تعصب های بی جای دانشجویان نسبت به عده ای زرنگ اصلاحاتچی (البته منظورم آقای اصلاحچی نیست!) منجر به این شده که عده ای دین و دنیای خود را فدای دنیای آقایان کنند و امروز در کنج عزلت و بدور از تحصیلات عالیه باشند یا درون زندان دوران محکومیت خود را سپری کنند! تاسف دانشجویان متعصب البته هیچ سودی ندارد٬ دانشجویان متعصب معتقدند که بزرگترین اشتباهشان اعتماد به اصلاح طبان بوده است اما باید بدانند که کدام اصلاحات و کدام اصلاح طلب؟ بی شک هرکس از ظن خود یار اصلاحات است هرچند رقبای اصلاحات تکلیفشان حداقل با خودشان روشن است. این قصه ها بماند برای وقتی که حوصله تعریف کردن آنرا کاملا داشته باشم. با این همه من به هیچ وجه خود را در کسوت دانشجویان متعصب مورد اشاه نمی دانم و نمی بینم. اصلاحات البته برای من هیچ اهمیتی ندارد. نه اینکه نداشته است. اما امروز ندارد.
مادامی که صداقت و به بیان عملی "شفافیت" جایگزین عوام گرایی٬ بوق سالاری و قلنبه گویی های جریانات چپ و راست نشود هیچ اعتقادی به فعالیت سیاسی ندارم. هیچ نوع فعالیت سیاسی٬ نه در غالب حزب و گروه سیاسی و نه در زمینه تشکلات دانشجویی٬ امشب هم چون دعوت کردند رفتم وگرنه من نه سیاسی ام نه حوصله این گونه جنگولک بازی ها را دارم. همان دوران ستاد انتخاباتی آقای طلایی برای مزه کردن کار ستادی برای ما بس است تازه آنجا هم ما نقش ناظر "بی سود و بی خطر "بود همین!
امشب همایش "دغدغه های تایید صلاحیت در انتخابات مجلس هشتم" دعوت بودیم ک تشریف فرما شدیم اما برای اینکه خیلی بهمون فشار نیاد گذاشتیم دقیقه نود -حوالی افطار-
همه اومده بودند! آقای منتجب نیا بود (جانشین دبیرکل اعتماد ملی) آقای سلامتی بود (دبیرکل مجاهدین) آقای راه چمنی هم با اون بنز الگانس خوشگلش (دبیرکل همبستگی) تشریف فرما شده بود. راستی تا یادم نرفته بانی مجلس هم آقای کواکبیان خودمون! بود(دبیرکل مردم سالاری)
خلاصه جمع اصلاح طلب های گرم و ولرم جمع بود اما این آقای رمضان زاده(جانشین دبیرکل مشارکت) ضد حال زد و نیومد تا حالی کنه اصلاحات آتیشی (تند) هیچ جور قرابتی با مابقی نداره... حالا حکایت شام و افطاری و غیره؟! بماند که الان به هیچ وجه حوصله ندارم
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان یک عزیزی بد جوری حال ما را کرده تو قوطی٬ فی الحال عجیب کفری ام! (وجدان جان: بیشین بینیم بابا!)
این آقای نوری زاد یک نامه خیلی تند نوشته به ضرغامی رئیس صدا و سیما و به طرز تعجب آوری بدون ذره ای "پاچه ورمالیدگی و پاچه خواری مزمن" زده وسط خال رسانه ملی! متن کامل این نامه در اختیار فارس بود اما فارس شیطونی کرد و متن رو متحول کرد اما جهان نیوز کل متن رو منتشر کرده که در ادامه مطلب می توانید آنرا بخوانید. قبل از هرچیز سوالی که مطرح می شود آن است که این آقای نوری زاد چرا تا دیروز که از مواهب صدا و سیما بهرمند بود صداش درنیومد؟ یک پاسخ می تواند این باشد که اولا تا چشمت درآد! و دوما یا دلش نمی خواسته یا جراتش رو نداشته که دومی محتمل تره؛
حکایت حزب کمونیست و خروشچف و استالین رو حتما همه تون از آقای بهنود-رکود: صد بار- شنیدید، البته من هم یکی دوباری آنرا نوشته ام. قضیه از این قرار است که در کنگره بیستم حزب کمونست خروشچف که بعد از مرگ مرحوم! استالین رئیس جمهور شده بود حسابی به استالین بد و بیراه گفت و در باب نبود آزادی در دوران سیاه وی داد سخن سر داد، زنجه مویه ها بکرد! خلاصه آن وسط یکی گفت: "اون موقع خودت کدام گوری بودی؟" یا "خودت کجا بودی" یا "خودتان کجا تشریف داشتید" یا چیزی در همین مایه ها، خروشچف هم آدم خفنی و قاتی ای بود. گفت: "کی بود؟"
اشاره: حالا شما به همین سادگی نخون "کی بود؟" انگار همشیره صداتون کرده باشه؛ نخیر آقا! این خروشچف آدم کله خرابی بود به خدا، خاطرم هست!!! تو سازمان ملل کفشش رو درآورد و با عصبانیت کوبید روی همین میزی که قراره پریزیدنت احمدی نژاد پشتش سخن رانی کنه! و گفت: اگه کسی به ما چپ نگاه کنه دنیا رو به آتیش می کشیم!" (ارجاع: دهه پنجاه-شصت میلادی)
ادامه: خلاصه از خروشچف اصرار که "کی بود؟ کی بود؟" و از حضار انکار که "من نبودم!" خلاصه خروشچف که دید همه غلاف کردن، گفت: "همون جایی که تو الان هستی!" به نظر میرسه حکایت نوری زاد ما هم بیشتر به این حکایت شبیه باشه؛ البته ما علیه نظام تبلیغ نکردیم به خدا و فقط شباهت نوری زاد با اون یارو که گفت: "خودت کجا بودی؟" تایید می شه و شباهت بقیه از اساس مورد تکذیب حقیر است! نامه "زهرگیری نشده" نوری زاد رو در ادامه مطلب بخوانید که دیگه حال و حوصله برام نمونده به خدا
در روزهاي گذشته نامه سرگشاده جمعي از روزنامه نگاران خطاب به مديران مسوول روزنامه هاي غير دولتي در رسانه ها منتشر شد که حاوي نکات جالب توجهي است. اين نامه حرفهاي زيادي در دل خود دارد که متاسفانه به دليل اين مجال اندک نمي توان به طور شفاف و مبسوط درباره آن حرف زد.
فعاليت در عرصه خبرنگاري و روزنامه نگاري، طي سالهاي اخير در چنبره مشکلات عديده اي قرار گرفته است. از ازدحام بي سابقه خطوط قرمز و ملاحظات حول و حوش آن گرفته تا وضعيت نابسامان اقتصادي روزنامه هاي غيردولتي، همه و همه دست به دست هم داده تا طول و عرض اين محيط هر روز تنگ تر و تنگ تر شود. آنجا که در نامه مذکور مي خوانيم «بر کسي پوشيده نيست که در سالهاي اخير فعاليت در عرصه خبرنگاري و اطلاع رساني به دليل وجود فشارهاي پيدا و پنهان و محدوديت ها تا چه پايه دشوار بوده و هست.» ناظر بر همين مدعاست.
ماجرا از این قرار است که شب گذشته بین ساعت ۲ بامداد تا ۱۱ صبح وبلاگ بنده مورد یک حمله موفق هکری قرار گرفته است. بدین صورت که دو تا از پست های وبلاگ پاک شده و البته به قسمت های دیگه دست نزدند. زمان دقیق این حمله بعد از کالبد شکافی! معلوم می شود. به هر صورت من فکر می کنم که کار قشنگی بوده و من خوشم اومد!
به هر تقدیر خسته نباشید.
یک موضوع یادم رفت که بگم! هک هم بد نیست به خدا!
البته این سوای اون دو تا پست قبلی است که درباره هک و هکرها نوشتم. خدا رو چه دیدی؟ شاید یک مصاحبه هم باهاشون انجام دادیم؟! دنبال آدرس شون می گردم. اگر دوستان بخصوص آقا مهدی! داشتند به ما هم بگن!
داشت دلمون می ترکید از این برهوت! خدا رو شکر می کنم که "آقا مهدی" آفریده شد تا گاهی اوقات به هم رزم دیروز و هم کلاسی امروز خودش سر بزند و احوال بچه محل خود را بپرسد. آنچه که واضح و مبرهن است آنکه این پست صرفا به میمنت ارسال کامنت مهدی -دوست عزیزم- نگاشته شده است و هر آن کس که توان خواندن آنرا ندارد یا به مذاقش خوش نیاید می تواند برود دادگستری شکایت کند!
به هر تقدیر! اما مهدی جان! پسر خوب و دوست داشتنی و بچه محل عزیز! اگر خدا نخواسته زبانم لال دور از جانم روم به دیوار و ... تصمیم عقلای نظام بر این شد که آدم نصفه ای مثل من را بیاندازند زندان٬ یادت باشد که : ۱- برایم کمپوت نه "کوپوت" بیاور در ضمن من کمپوت سیب دوست ندارم. گفته باشم! ۲- سعی کن با خودت دیگر بچه محل ها را هم بیاوری که نگویند : "یارو" بی کس و کار می باشد! ۳- در راستای اهداف بند قبلی٬ یادت باشد که این بچه محل ها حتما ریش پرفوسوری داشته باشند حواست باشد از این مو سیخ سیخ ها یک وقت قاتی شان نیاوری که خیلی ضایع است آن وقت می گویند "یارو" پایگاه مایگاه اجتماعی ندارد.
۴- در ضمن از گروه یا گروهک هکری مذکور عاجزانه بلکه اون ور تر خواهشمندم این دی ان اس وبلاگ ما را نربایند حالا هر بلایی که می خواهند سر بلاگفا بیاورند بیاورند. به من چه!
در مجموع از مهدی عزیز که لطف کرد و بالاخره ثابت کرد می تواند از نظر مرام پرام روی ما را -که همان سنگ پای قزوین باشد- سفید نماید تشکرات صادر می نمایم.
. با تقدیم احترامات نظامی گ۳و.م.ر
یک اتفاق خیلی با نمک در حال رخ دادن است که متاسفانه قابل درج در جراید نیست اما بالاخره می شود همین جا به آن پرداخت! با خبر شدم که یک گروه هکری به نام "جهاد مجازی" در تلاش است که کنترل سرویس بلاگفا را از دست مدیر سیستم خارج کرده و به قولی آن را هک کند. این در حالی است که این گروه انگیزه خود را وجود وبلاگ های غیر اخلاقی و "معاند با جمهوری اسلامی" و عدم برخورد بلاگفا با این وبلاگهت عنوان کرده و البته تا بحال ۵۰ وبلاگ را هک کرده اند. از سوی دیگر مدیر بلاگفا مدعی است که گروه مذکور خواهان حذف وبلاگ های مربوط به جنش های دانشجویی و زنان و همچنین جریان اصلاح طلب را دارد نه وبلاگ های غیر اخلاقی! بگذریم.
بیانیه گروه موصوف را می توانید در رجانیوز بخوانید و جالب است که این گروه به طرز تابلویی داعیه دفاع از مقررات نظام جمهوری اسلامی را در سر دارد! بند دوم از بیانیه گروه مورد اشاره را در ذیل می خوانید:
گروه جهاد مجازی طرح مهاجرت وبلاگ نویسان ارزشی از بلاگفا را با هماهنگی جمع بزرگی از وبلاگ نویسان ارزشی در دست اجرا دارد لیکن عملیات هک طراحی شده از سوی این گروه ، از نوع عملیات مخرب یا غیر فعال کننده ( مانند عملیات هک DOS - Denail Of Service ) نخواهد بود و این عملیات برای در اختیار گرفتن کنترل این سرویس و حذف وبلاگهای ضد اخلاقی ، ضد دینی و ضد امنیتی معارض نظام جمهوری اسلامی ایران طراحی و اجرا خواهد شد و مشکلی برای عملکرد سایر وبلاگها و کارکرد عمومی سیستم بلاگفا پدید نخواهد آمد. از این لحاظ هیچ نگرانی ای برای وبلاگهای مذهبی و عمومی فعال در این سرویس وجود ندارد. بدیهی است هر زمان مبادی قانونی سرویس بلاگفا را به انجام وظائف قانونی و ذاتی، متعهد نموده یا خود سرویس بلاگفا تعهدات قانونی و شرعی خود را انجام دهند طراحی و اجرای مقدمات این عملیات متوقف خواهد شد در غیر این صورت، گروه جهاد مجازی کل سرویس بلاگفا را از کنترل مدیران فعلی آن خارج و ضمن پاکسازی وبلاگهای منفی که از نظر قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران مستحق حذف می باشند، مسیر ارتزاق مالی مدیران آن یعنی تبلیغات را مسدود خواهد نمود.
فکر می کنم بهتر باشد که درباره چگونگی خارج کردن کنترل سروبی بلاگفا از دست مدیرش صحبتی نکنم! درباره اینکه چگونه یک گروه هکری توانایی و تخصص شناسایی وبلاگهای "ضد امنیتی" یافته است هم ایضاء! البته منکر این نیستم که در بلاگفا وبلاگهای اینچنینی وجود ندارند دارد خیلی هم زیاد هستند. همین چند وقت پیش اسم خودم را در یک وبلاگ سمپات مجاهدین خلق! دیدم البته به عنوان یک جنایتکار حوزه دانشجویی!! خیلی خودت را ناراحت نکن٬ این ترکش ها مربوط به دوران فعالیت دانشجویی است که چند تن از بچه زرنگ های خیلی شجاع لطف کردند و اسم مرا اینطور روی وب منتشر کردند!
حال اینکه "داعیه" های این گروه به اصطلاح هکری بی طمع باشد یا نه٬ خدا می داند اما نکته ای که ذهنم رسیده آنکه آقایان این بلاگفا به خدا خوب چیزی می باشد خوووب! هم شما می توانید بفهمید که الان "وقتش" هست یا نه و هم ما خودمان را اینجا تخلیه می کنیم! البته تخلیه ذهنی! وسیله به این خوبی! خدای نکرده شما که اهل سر در آوردن از فکر جوانان نیستید که! اگر یک وقت نیازی شد خب بیایید همین بلاگفا ببینید این عزیزان توی کله شان چه می گذرد.
امروز صبح مادر یک مقدار مرا دیر بیدار کرد خلاصه نزدیک بود از سحری جا بمانم. همزمان با ما که مشغول عملیات در آشپزخانه بودیم یک حاج آقایی که من فقط صدایش را می شنیدم داشت سخرانی می کرد.مشروح سخنرانی اش را متوجه نشدم اما یکجایی از آن درباره "نگاه به نامحرم" بود و اینکه حاج آقا می گفت: "آقا به ناموس مردم نگاه نکن! وگرنه ناموس خودت هم در معرض نگاه آلوده دیگری قرار خواهد گرفت." ایشان تلویحا گفتند که : "تاوان نگاه به ناموس مردم نگاه به ناموس خودت است."
در این باره چیزی به ذهنم رسید که بد ندیدم با تو نیز در میان بگذارم.
می دانیم که یک عمل از دو وجه تشکیل شده است. یک وجه آن معنوی و دیگری مادی است. "اثر" آن عمل نیز همینطور٬ یعنی یک اثر معنوی دارد و یک اثر مادی
اگر خاطرت باشد جایی خوانده بودیم که یکی از دلایل ایجابی وجود دنیای پس از مرگ٬ کامل نشدن عدالت خداوند در صورت نبود جهان آخرت است. به بیان دیگر٬ اگر ما عادل بودن خدا را به معنای "عام و مطلق" بپذیریم٬ لازمه چنین عدالتی وجود دنیای پس از مرگ است زیرا پاداش و کیفر اعمال انسان در این دنیا عموما قابل پرداخت نیست. مثلا سربازی که در راه دفاع از وطنش پای خود را از دست داده قاعدتا در دنیا دیگری باید پاداش تکمیلی را بگیرد و همینطور کسی که مسبب مرگ بیش از ۴۰ میلیون انسان(آدولف هیتلر) اعم از باگناه و بی گناه بوده را نمی توان در این دنیا٬ بطور "تام و تمام" مجازات کرد که البته کاملا واضح است.
حال از تبصره کمکی بالا چه نتیجه ای می توان گرفت؟ من معتقدم که دنیای مادی پیرامون ما برای ظهور و ثبوت "اثر مادی عمل" کاملا مناسب است اما استعداد لازمه در برقراری رابطه بین "اثر معنوی عمل" با "خود عمل" را دارا نیست. شاهد این مدعا در این است که خداوند در قرآن می فرماید٬ "به کسی ظلم نخواهد شد مگر عین عمل خود را دریافت کند." (نقل به مضمون) منظورم این است که در این جهان ما نمی توانیم اثر معنوی را با چشم تن ببینیم و در ضمن حس هم نمی کنیم و این به معنی وجود نداشتن آن نیست٬ ما حس نمی کنیم اما در جهان پیش رو٬ برایمان "عینیت" می یابد.
نتیجه اینکه : از آنجایی که این دنیا قابلیت تبدیل "اثر عمل" به "خود عمل" را دارا نیست قاعدتا باید در دنیای دیگری "اثر عمل" خود را٬ بصورت "واقعیت عینیت یافته در ذات عمل" بدست آوریم. البته من در گذاره اخیر به دنبال اثبات جهان پس از مرگ نیستم بلکه صحبتم روی "اثر معنوی عمل" است.
با تفاصیلی که من برای خودم گفتم!(یعنی خودم را توجیه کردم) می توان گفت که تکلیف "اثر معنوی عمل" روشن شده است. یعنی اثر معنوی در جهان پیشرو به ما بازگردانده خواهد شد. حال صحبت روی اثر مادی عمل است که نقطه اصلی تنش من با حاج آقا هم هست! اثر مادی هر عمل فردی در واقع روی "اجتماع" بار می شود. به قول این آقای داروین "هر کس با هر تصمیمی که در زندگی فردی خود می گیرید برای کل بشریت تعیین تکلیف میکند" (یعین می گوید چون من این کار را انجام دادم بنابراین شما هم همین کار را بکنید.) از این منظر، اثر مادی اعمال هر فرد بشر، باعث اشاعه و گسترش آن عمل خواهد شد. خواه آن عمل خوب باشد یا بد؛ از سوی دیگر اعتقاد به جهان پیش رو و اثر معنوی عمل، این معنی را به ذهن متبادر می کند که امکان ندارد که "دیگری بجای من مجازات شود." مگر در جهان مادی! یعنی اگر من به ناموش مردم نگاه چپ کردم تاوان آن را در آن دنیا خواهم دید و اگر کسی نگاه چپ به ناموس من کرد نتیجه مادی عمل - و نه نتیجه معنوی عمل- خودم به من برگشته است که همیشه هم این اصل کار نمی کند(بر خلاف اصل اول) یعنی ممکن است کسی در این دنیا هر غلطی که خواست بکند اما اثر مادی اعمال خود نه روی خانواده اش و نه روی خودش عینیت نیابد مگر در لحظات منتهی به مرگ، مثلا نمرود! یا فرعون؛ کسان زیادی را می کشد اما تا لحظه آخری که در این دنیاست نتیجه مادی عمل خود را نمی بیند. وقتی خیره سری را به نهایت می رساند به طبع از بام به زیر کشیده می شود تازه آن موقع است که اثر مادی عمل خود را می بیند. البته لحظاتی بیشتر زنده نخواهد ماند.
در مجموع ادعای من این است که این حرف حاج آقا کاملا سطحی و عوامانه است! (چه غلطا!) و ما نباید اثر مادی عمل را با اثر معنوی آن قاتی کنیم. اگر می بینید که مثلا نگاه به نامحرم زیاد شده و طرف گردنش تا 180 درجه و گاها بیش از این! برای دیدن طرف مربوطه rotation! دارد واجد دلایل زیادی است که عمده آن ناشی از نادیده انگاشتن اثرات مادی اعمال فرد فرد انسانی است. یعنی با اشاعه این نوع "نگاه" است که امروز وضعمان اینگونه است وگرنه آیا عدالت خدا حکم می کند که اگر کسی خلافی کرد٬ تاوان خلافش را ناموسش بپردازد؟!! حاشا و کلا که این حرفهای عوامانه اصلا به خدا نمی چسبد.
اگر هم کسی برای ناموس کس دیگر مزاحمت ایجاد کند نتیجه اشاعه این عمل است که ممکن است آن بنده خدا نقشی در اشاعه آن هم نداشته باشد. بنابراین نتیجه می گیرم که وقتی می گوییم عیسی به دین خود٬ موسی به دین خود! در واقع٬ اثر مادی عمل افراد بشر را نادیده گرفته ایم.
در چند روز گذشته ریش سفید اصلاح طلبان شیخ مهدی کروبی و پرچمدار خود خوانده اصلاحات٬ ائتلاف اصلاح طلبان زرنگ-مشارکت٬مجاهدین٬کارگزاران- را خط خطی کرد. وی که داشت برای جماعت حزب "کدام اعتماد؟ کدام ملی؟" سخنرانی می کرد خطاب به اصلاح طلبان زرنگ-...- گفت: من دیگر نوکری اینها را نمی کنم و می خواهم برای خودم کار کنم. به هر صورت خبرگزاری فارس که اصولا خیلی اصولگرا است ماجرا را بطور اساسی بازتاب داد و در همین راستا رفت سراغ آقای مرعشی علیه رحمه و پرسید که نظرتان چیست؟
مرعشی که به شدت با خود می ژکید٬ سرخ و سیاه شد و خواست که به کروبی بگوید : لر ...!
اما از آنجایی که می دانست این "یعقوب یادعلی" طفلکی بخاطر کمتر از اینش یک مدت حبس کشیده از خیر توهین به اقوام مهین عزیز گذشت و گفت: کروبی سرور ماست.
شاید الان بعضی هایتان از بعضی دیگر یا خودتان بپرسید که چرا آخر جمله "نقطه" گذاشته ام. علامت تعجب نمی گذارم چون تعجب ندارد! البته مرعشی حرف های دیگری هم زد که خودت زحمت بکش و لطفا تشریف ببر فارس و بخوان.
مرعشی بی شک برادر زن هاشمی است. این تنها گذاره ای است که من درباره آن مطمئنم. اما آنچه که مرعشی را وادار به اعتراف درباره "سروریت کروبی" کرد نه سروری و پرچمدار کروبی که سوزشی بود که او در ناحیه... احساس می کرد.
تبصره: فکر بد نکنید منظورم سوزش چشم بود همین به خدا!
ادامه: بله عزیز دلم! شیخ راهش را همان موقع که حزب "باز کرد" با این زرنگ های مشارکتی و مجاهد و کارگزار جدا کرد. این آقای موسوی هم این وسط نرخ تعیین کرد و گفت که امام خمینی(ره) پرچمدار اصلاحات است و آغاز کننده اصلاحات ایضاء... یکی نبود بگوید که حاج آقای عزیز! منظور شیخ را متوجه نشدی یا ...! بگذریم.
فعلا توپ زیر پای شیخ است و ورشکسته های مشارکتی و مابقی خرده ریزها به "ته نشینی" حیات سیاسی خود نزدیک تر می شوند.
تا باد چنین بادا !!!
آقا ما کوچیکیم٬ ما خاک پاتیم و ما مولکول غبار رو بند کفشاتیم!!!
آخه این همه استقبال؟ اونم از من! آخه مگه من کی هستم و ......
متن بالا که ملاحظه فرمودید در واقع نوعی "خودتحویل گیری حاد" بود که من به نحو احسنت ارائه دادم.
از این حرفها که بگذریم. رمضان المبارک را عشق است که آقا خوب ماهیه خوووووووووب!
به هر صورت امیدواریم تمام عزیزان عبادات شون مورد قبول حضرت دوست واقع شود و در دعاهای خودشون حقیر رو هم فراموش نکنن! باز هم بد نیست حکایتی که سال گذشته براتون در همین وبگاه نقل کردم دوباره ارائه بدم چون هم چنته ام خالی است و هم حکایت پیش گفته ارزش نقل دوباره را دارد:
روز یکشنبه حاج آقا گل محمدی نماینده ولی فقیه در دانشکده فنی حضور داشت و چند تا مسئله را برای حاضران توضیح دادَ یکی از آن مسائل به نظر من جالب تر از بقیه بود و آن مسئله......
اگر هنگامی که روزه دار هستیم َ صرفا قصد کنیم روزه خود را بشکنیم (با هر یک از مبطلات روزه) حکم روزه ما چگونه است؟
ایشان چنین پاسخ دادند که : در بین عبادات فقط روزه و اعتکاف هستند که اگر در حین انجام آنهاَ نیت ما دچار اشکال شود آن عبادت شرعا باطل می شود و باید قضای آنرا بجا آورد یعنی اگر هنگامی که روزه داریم قصد کنیم روزه خود را به بشکنیم اما قبل از عمل از قصد خود برگردیم روزه باطل شده و قضای آن واجب است ایضا در باره اعتکاف هم اینطور است چون اعتکاف نیز با روزه است که برقرار می شود و هرکس قصد کند که اعتکافش را بشکند ابتدا باید قصد کند که روزه اش را افطار نماید و حتی اگر قبل از عمل منصرف شود آن عبادت باطل خواهد بود. البته درباره دیگر عبادات مثل نماز اینچنین نیست.
حقیر فقط ذکر قول نمودم . باشد که همه ما به آموزه های ماه مبارک رمضان بیشتر معتقد شویم.
خیلی بد...
خدا بخیر بگذارند!
نمی دانم چه واژه ای برای این "باشگاه کار" بکار ببرم. شاید احمقانه ترین ٬ شاید سرکاری ترین و نه اصلا مزخرفترین طرحی که تاکنون روی وب آمده همین "باشگاه کار" است. حکایت این باشگاه به اصطلاح کار ٬ قصه آن بدبختی است که شام نداشت بخورد بجایش پیاز می خورد تا اشتهایش وا شود! حتی منی که مکانیک می خوانم(چه غلطا!) از آینده کاری خود بیمناک و مضطربم. نه اینکه بازار کار مکانیک خوب نباشد نه! اتفاقا تنها چیز خوب این مکانیک(؟!) بازار کارش می باشد. من بیشتر نگران این سابقه کوفتی و ایضاء رزومه برهوت خودم هستم. البته منکر نیستم که گاهی اوقات آگهی های استخدام اشاره ای به سابقه کار نمی کنند و حتی برخی نیز مستقیما می گویند که "خودت را عشق است" سابقه کار می خوای چی کار ؟ اما ناگفته پیداست که قصد کارفرمای عزیز از انتشار اینطور آگهی ها نه استخدام که خرید مدرک مهندسی شما دوست عزیز می باشد٬ آنهم بخاطر اخذ وام اشتغال و رتبه بندی شرکت و از این قبیل حرفها٬ ورگرنه در عموم موارد وقتی می بینیم که جلوی سابقه کار ... گذاشته اند منظور همین بود که عرض کردم. این حرفها واجد یک تبصره هم هست و آن اینکه "فارغ التحصیلان صفر کیلومتر" از کجا گورستانی باید سابقه کار بیاورند؟ و البته دانشمندان زیادی جان خود را بر سر پاسخ به این سوال گذاشتند و نتواستند بگویند : "اورکا٬ اورکا"
آدم وقتی بعضی از این آگهی های استخدام را می خواند واقعا به سلامت روانی و عقلانی کارفرما شک می کند. مردک نوشته مهندس مکانیک با ۲۰ سال سابقه مفید کار! یکی نیست بگوید آخه مرد حسابی! تو رشته مکانیک کسی که این قدر سابقه کار داشته باشد که دنبال کار نمی گرده چون خودش یه پا کارفرما شده دیگه! اصلا همین رسمشه! ۵ سال مدیر یا سرپرست پروژه٬ ۱۰ سال سابقه تاسیس شرکت مشاوره و طراحی و ۱۵ سال سابقه پیمانکار! دیگه بیست سال هم جای خود!
با این همه اما من نگرانم. خیلی زیاد
متن زیر در واقع نوع پیشرفته سوء استفاده از دسترنج دیگران است. البته کار خیلی بدی هم نیست. تو هم می توانی از این کارها بکنی!! پاراگراف اول این نوشتار از مجله همشهری جوان برداشت شده و در ادامه به تحلیل همان یک پاراگرافی که بنده خدا رئیس سازمان جوانان از دهنش پریده پرداخته ام. دوست نداشتم آنرا اینجا بگذارم چون چندش آور است اما از آنجایی که جریده ای که قرار بوده آنرا بچاپاند(!) پاراگراف اولش و برخی جملات دیگرش را و یک جاهای دیگرش را آره! دلم نیامد مطلب زهر گیری نشده روی هاردم خاک بخرد! (چه تحویل بازاری است!) روی همین حساب گفتم بخوانی و برای رسولی عزیز که همشهری جوان را آباد کرده و این مورد را از حاج آقا گرفته!؟ دعای مفصلی تدارک ببینی. البته یک عکس هم از ایسنا گذاشتم یک خورده مور مورت بشود تا من هم یک خورده حال کنم(!!):
اوضاع كمي تا قسمتي مه آلود است يك برنامه هايي اين هفته دارم كه اميدوارم ختم به خير بشه! اين ترم نمي دونم چرا اينقدر براي آومدن ناز و ادا داره٬ پدر سوخته ها از يك ماه قبل پول ها رو گرفتن و حالا كو تا ثبت نام و حذف و اضافه و استاد! بعضي از اين استادها آدم رو ياد پروفسور موريارتي مي اندازند از بس كه كلك و زرنگ اند. دو ترم پيش "ديناميك ماشين" داشتم با يه استادي به نام...! پيش خودم گفتم كه طرف -مطابق گزارشات واصله- جلسه اول رو كه عمرا بياد٬ جلسه دوم و سوم هم كه هنوز حذف و اضافه انجام نشده در نتيجه اونا رو هم نمي ياد بنابراين با خيال راحت در دفتري كه در دانشكده حضرات به ما بخشيدند؟! لميديم... ما هم خوش خيال تا دلت بخواد. خلاصه جلسه چهارم رفتيم سر كلاس ديديم عين خودمون زياده٬ بنابراين نگران نشديم. {توضيح ضروري: "عين خودمون" يعني: "خز و خي"}
خلاصه استاد سالوس ما هم دقيقا با ۵۰ دقيقه تاخير وارد كلاس شد و نه گذاشت و نه ورداشت٬ يك دفعه فرمايش كرد كه بعله! واسه امتحان ميان ترم هفته بعد ايشالله آمادگي داريد كه؟!!!!! ما رو ميگي همچين نافرم برق از تك تك فازهامون پريد البته به معيت ما عده زيادي از حذف و اضافه اي هاي طفلكي هم بودن كه ايضاء دچار فازپريدگي شدن اما جناب مستطاب استاد گوشش بدهكار جزع وفزع و استغاثه! ما نبود كه نبود. گفتيم حالا چند صفحه درس دادي مرتيكه سالوس؟!! {البته من باب مثل عرض كردم ورگرنه ما واقعا عین همین را توی دلمان گفتيم به جان خودم} استاد یا همان مرتیکه سالوس مورد اشاره گفت: ۱۲۰ صفحه! ما هم گلاب به روت٬ باز هم توی دلمان گفتیم تو غلط کردی پدرسوخته خالی بند...اما دیگه کار از کار گذشته بود واقعا امتحان میان ترم برگزار شد و ما (یعنی:جمع کثیری از جامعه خز و خی های کلاس) از ۳ حدود ۰.۲۵ گرفتیم. البته اون زمان ۰.۲۵ خیلی بود می فهمی که؟! (استفهام انکاری)
"مارها تشنه اند" آخرین اثر آقای دکتر اعتمادی است که نشر آگه آنرا منتشر کرده است. نثر آقای اعتمادی مشحون از توصیف های زیبا و و بدیع است و نوعی پاکی و صممیت کودکانه در آن به چشم می خورد. من که خیلی خوشم می آید. در مجموع من از توصیه کردن این کتاب به تو پشیمان نمی شوم. در ادامه قسمت اول این رمان که از روی وبلاگ شخصی آقای اعتمادی برداشت شده٬ می آید:
سالها در آن خانه زندگی کرده بود .لای دیوار لانه ای داشت ، جادار و پیچ در پیچ . پشت صندوق چوبی دود گرفته ای که هرگز جابجا نمی شد ، وجبی بالاتر از کف اتاق ، سوراخی بر دیوار داشت ، راه عبورش. می توانست از گرمای اتاق هم استفاده کند ، حتی همان جا کمین می کرد ، سر بیرون می داد و حشراتی را با زبان دوشاخه اش می گرفت و می بلعید .سوراخ دیگری نیز به پشت خانه راه داشت . گهگاه چرخی در باغ و مزارع اطراف می زد و شکاری به چنگ می آورد : موش ، داروگ ، گنجشک و پرندگان کوچکی نظیر آن .
دسترسی به آب هم داشت . باران در کوهستان زیاد می بارید و چاله چوله ها پر بود . حتی تابستان ها برای سیوگ مشکلی پیش نمی آمد .پای ایوان چاله ای داشت که نیمه ی شکسته ی کوزه ای در آن کار گذاشته بودند و هر روز پر از آب می شد ، برای مرغ و خروس پیرزن و برای گنجشک هایی که سراسر روز جیک و جیک شان بلند بود و شب لابلای سرشاخه ها به خواب می رفتند و سیوگ گاهی که گرسنگی فشار می آورد ، می خزید ، گنجشکی خفته را به دهان می کشید ، می بلعید و پس از ساعتی پرهایش را قی می کرد ، اما هرگز به مرغ و خروس یا جوجه های نوپای پیرزن دست درازی نمی کرد . خود را از اعضای خانه می دانست و چنین عملی را هیچ خانه ماری مرتکب نمی شد ...
روزنامه هاي گم نام از وقتيكه چند روزنامه دانماركي به پيامبر توهين كردند متوجه شدند كه كم خرج ترين و بي دردسرترين و بهترين راه براي طي نمودن راه شهرت اهانت به ايران است من اين اقدام را در همين راستا ارزيابي مي كنم. البته بعضي هايشان هم نسبتا عقده اي هستند. ارث پدر عزيزشان را از ايراني ها طلب مي كنند. پدرسوخته ها!
کاریکاتور روزنامه آمریکایی کولومبوس دیسپچ!

این حرفها در باب اصالت مسئله نیست. فقط خواستم بگویم من هم بلدم تیتر فلسفی بگذارم! بگذریم.
یک آقایی است به نام حاج آقا علی اکبری٬ ایشان رئیس سازمان ملی جوانان است و چندی پش گفتگویی با آقای رسولی(همشهری جوان) انجام داده که خواندم و چند نکته جالب در آن یافتم.
حاج آقا در تمام طول و عرض مصاحبه تاکید دارند که وظایف سازمان رصد است و بس. یعنی ما درباره مسائل جوانان تحقیق و پژوهش می کنیم و نتایج را به دستگاههای ذی ربط "منتقل" می کنیم. رسولی اما زیرک است سوالات خاصی می پرسد. حاج آقا اما مردی مهربان و ساده اندیشی است و نمی داند این پدرسوخته قرار است چه گاف هایی از ایشان صید کند. در ادامه به یکی از آن گافها اشاره که با زیرکی خاصی توسط آقای رسولی عزیز استخراج شده می پردازم.
۱- یکجایی رسولی از حاج آقا می پرسد که نتایج رصدهای شما محرمانه است؟ و حاجی با ساده انگاری زایدالوصفی می گوید: "بررسی های ویژه آسیب های اجتماعی ممکن است جنبه محرمانه پیدا کند."
دقت کنید: حاج آقا فکر می کند که در حال ردیف کردن یکسری اصطلاحات قلنبه سلنبه روانشناسی است اما نمی داند که حتی حسن آقا بقال نیز معنی "آسیب های اجتماعی" را بخوبی می داند و حتی برای شرح و بسط مفهوم آن٬ یک مجموعه ۴ جلدی روانه بازار نموده!
حاج آقا ادامه می دهد: "مثلا ما در حوزه ابتلای جوانان به مواد مخدر به سبک جدید٬ پژوهش های بسیار جدی ای انجام دادیم که بخش بسیار کمی از آن قابل ارائه است."
حاج آقا اما نمی داند با ارائه همین یک مثال ساده ٬ رسولی را به آرزوی خود رسانده است!
همین جمله کافی است: "بخش بسیار کمی از آن قابل ارائه است!"
از اینجا به بعد را فکر کنم می توانید بجوید و نیازی به من نیست. پس شب بخیر که "زبان در دهان نگهبان سر است."
چند تا دیالوگ پدر مادر دار شنیدید؟ نه واقعا شوخی نمی کنم! چند تا؟ من یک ایده دارم اون ایده می گوید: در یک فیلم تنها یک جمله درست و درمان پیدا می شود که همین بهانه کافی بری دیدن آن فیلم است. به زبان دیگر(؟!) وقتی از تماشای یک فیلم فارغ شدی و یک جمله(دیالوگ) خوب شنیدی همان کفایت می کند که بگویی: وقتم را تلف نکردم.
غرض از مرض فوق که ذکرش رفت. فیلمی بود که به اصرار همشیره چندی پیش دیدیم. نامش بود: "سنگ٬ کاغذ٬ قیچی" گفتن ندارد که امین حیایی داشت و یکی تو فقره آدم غیر مهم(می فهمید که؟!) کارگردانش هم که مرده شوی را همچین درسته ببرد. داستان از این قرار بود که یک نامردی که اتفاقا اسمش "محسن"(!!) بوده برای این امین جان ما پاپوش می دوزد تا همسر عزیزتر از جانش را تصاحب کند. خلاصه این عزیز دل ما (امین را می گویم) دو سالی آب خنک میل می کند و وقتی آزاد می شود با یکی از همسلولی های دوران "حبس" طرح ترور توام با تلکه ی "سرطان" را می ریزند(همون محسن گور بگوری) ریتم داستان بسیار تند پیش می رود و در سه سوت(دقیقا شمردم) آقا محسن را می کنند داخل یک گاوصندوق الفرار و پلیس هم تعقیب و یارو هم گریز! بالاخره اینها می روند در یک سوراخی(؟!) گیر می افتند و ناگزیر از گروگان گیری می شوند.
تا اینجا را داشته باشید و بدانید که کارگردان آدم بسیار زرنگی بوده (ای کاش می توانستم آن واژه ای را که لیاقتش بود می گفت!)
می دانید کجا می روند گروگان گیری؟ "آسایشگاه جانبازان جنگ" ای پاچه خوار پدرسوخته...!
یاد حرفهای این آقای حاتمی کیا می افتم که می گفت: متاسفانه سینمای جنگ شده محل تمرین یک عده کوتوله! طرف می خواهد اولین فیلمش را بسازد می آید سراغ ژانر جنگ و جبهه و معلوم است دیگر که حاصلش چه می شود: ژانر حاجی-سیدی و "او هه اوهه اوهه" (صدای سرفه ناشی از شیمیایی!ُ جور دیگری بلد نبودم بنویسم) بمیرم الهی واسه این ژانر جنگ و جبهه که هر ننه قمری درباره آن فیلم ساخته تا آن نوجوان تحکیمی هرچه دلش خواست بار این ها کند و آن چوچه تیغی دستش بیاندازد.
بعد از "آژانس شیشه ای" نباید درباره ژانر جنگ حرفی زد.
اينجا آزادي تقريبا مطلق است٬ اما اگر انتقاد كنيد خيلي "كودتاچي" و بي شرف مي باشيد. بايد نقد عالمانه كرد و حسن ها را در كنار معايب ديد. اما اگر انتقاد كردي از دايره تنگ دوستان به مربع گسترده دشمنان خون ريز مردم مسلمان(اگه گفتي كي گفته؟) تبعيد مي شويد. اگر كسي ما را نقد كند بهش جايزه مي دهيم و جايزه ما برگه احضاريه است! و ...
و از آن طرف ناقدان تيز تك مرافعه را خوب بلدند! يك مقاله چند وقت پيش نوشتم كه آقا! اين چه وضعيه درست كردي؟! و هكذا... اما ۱۲ سطرش حذف شد چون گفته بودم پيروزي محمود (پسر خاله ام است!) پيروزي همه ما ايراني هاست! يعني برايمان فرقي ندارد كه با چه كسي به بهشت مي رويم اما جهنم قطعا فرق مي كند!
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم : عزيزم اين کار را نکن !
نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده...
وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم !
حالا او رفته، و من :
تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...
نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم ...
نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است ...
گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد !
حالا او رفته، و من :
تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...
او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم.
نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود...
فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد...
اما حالا تنها کاری که میکنم :
گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم !
نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم...
نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست ...
گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت ...
او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم
آنچه که امروز می نویسم از سر بی حوصلگی مطلق است! عجیب نیست که این روزها حتی تحمل خودم٬ برایم دشوار است. کلافه ام و سردر گم و اندکی افسرده و همین ها بهانه کافی است برای آنچه که می نویسم تا دقایقی از آنچه که احاطه ام کرده بگریزم. هر چند که کارگشا نباشد...
چند جمله ای درباره "حجاب"
امروز همشهری جوان را می خواندم که در آن مصاحبه با دو تن از اعضا تیم ملی فوتبال بانوان ایران برایم جالب توجه بود. البته نه از آن جهت(؟!) بلکه از اون جهت(؟!) یک جایی در مصاحبه خانم پانته آ مجیدی (مصاحبه کننده) از کتایون خسرویار (عضو تیم ملی) می پرسد: قبلا کجا بودی؟ و وی می گوید که ۱۶ سال آمریکا بوده و دو سال نیز در اسپانیا مهندسی شیمی می خونده و حتی با تیم زنان اتلتیکو مادرید قرار داد داشته است. پدرش ایرانی است و حالا در ایران و در کنار خانواده زندگی می کند. در لابلای حرفهایش می گوید: امیدوارم بتوانم از دانشگاه سن لوئیس اسپانیا برای دانشگاه امیرکبیر انتقالی(؟؟!!) بگیرم و اینجا درسم را ادامه دهم... تا اینجای مصاحبه را داشته باشید و اما ادامه آن جذاب تر می نماید... 
مجیدی می پرسد: اصلا چطور شد که "بازی کردن با حجاب" را انتخاب کردی؟ و کتی(به قول خانم محمدی!) با صراحتی که در تضاد کامل با ذات ما ایرانی هاست پاسخش را در دو جمله خلاصه می کند: اول اینکه آنجا فوتبال زنان را بطور جدی دنبال نمی کنند اما اینجا خیلی جدی هستند(جالبه نه؟!) و دوم اینکه ...
(تعلیق در نوشتن!) اما دلیل دوم؟ به نظر شما دلیل دوم چیست؟ آیا او چگونه چرا؟! و ....
و حالا که کلی آدرنالین در رگهایتان ترشح شده و به نظر هیجان زده می رسید ادامه مصاحبه را برایتان نقل می کنم:
بله! خانم خسرویار می گوید دلیل دومی که فوتبال با حجاب را انتخاب کرده آن است که: همیشه از "تجربه های جدید" استقبال می کنم...
و حجاب در حد یک "تجربه جدید" تنزل کرده است! همین و واقعا متاسفم...
دقیقا از ۲۸ رمضان المبارک سال گذشته تا همین امروز صبح! دقیقش می شود چند روز؟ بی خیال! آنقدر هیجان زده ام که نگو٬ اصلا نمی توانم بگویم ... وای خدای من آیا خوابم یا انکه رویاهای شبانه ام به حقیقت بدل گشته است؟ (قطعه ای از رمئو و ژولیت-شکسپیر) آه که اگر اینها خواب باشد٬ عمرا دلم بخواهد بیدار شوم. (ایضاء!)
و چنین است که اگر شاه آمفاکتوس سوم بخواهد ناممکن، ناممکن است! (با اجازه شاه آمفاکتوس عزیز که این یکی را از وبلاگش کش رفتم)
و اما شرح ماوقع
آری! امروز صبح تمام پیرمردهای همسایه در بلوک محوطه بقلی جمع شده بودند و از خاطرات دوران سرهنگی شان چیزها می گفتند. یکی به آن دیگری می گفت: واسه من قیافه نگیر٬ فکر کرده تیمساره! اصلا بچه ها(؟!) خودمون می ریم کوه توام نمی بریم٬ چیه؟ سوختی؟ یا خوردی یا ...!
گرم نقل و بحث بودند که ناگهان از سر کوچه غرشی آمد بس عجیب٬ با خود گفتند آیا این غرش٬ نشانه زلزله است؟ آیا این صدای گامهای مهیب طوفان کاترینا اینا است؟ یا...!
و ديگری به میان حرف آن یکی پرش کرد و بی آنکه بزرگی کوچکی حالیش شود٬ گفت: یا چه؟
و آن(همون اولی) دگر با ملاحتی خاص ندیمه های درباری ادامه داد: نکند صدایی که از محوطه بلوک ۱۰۸ می آید "تسونامی" باشد؟!
آنکه بزرگی کوچکی حالیش نمی شد٬ اینار ساکت ماند و نگاهی عمیق تر از گودال دریای شیطان یا فیلیپین یا همون دور و برها به وی انداخت و بصورت اسلوموشن دست چپش را به نشانه "خاک عالم برسرت" بالا و پایین برد و بعد از این حرکت بی ادبانه ای٬ خطاب به سرهنگ بازنشسته گفت: آخه شاسکول! مگه اینجا دریاست که تسونامی راه بیافته؟
و این جدل ها و کشمکش ها بصورت فزاینده و چه بسا برخورنده ای پایاپای ادامه می یافت تا ناگاه مرکب خوش رقص و ادایی که چنین غرشی براه انداخته بود٬ نمایان گشت: یک تاکسی نوار نارنجی مدل آخر ۷۵ با شتاب خطی و نسبتا جوان پسند!
پیرمرد اول به پیرمرد دوم: جناب سرهنگ یه دونه بزن تو گوش من! بخدا این رویاس٬ من که باورم نمیشه...
پیرمرد دوم به پیرمرد اول: فعلا این را بگیر(شترق!) و بعد گفت: من هم باورم نميشه! آيا اين ماشين آقاي رنجبر اينا است كه با پسرهايش بيش از صد دفعه هل داديم اما روشن نشد كه نشد؟ آيا اين همان ابوغراضه نيست؟ يا همان لگن؟ يا همان توالت صحرايي؟ يا همان...آخ!؟
كه ناگاه آن پيرمرد اولي لگدي از سر خشم به ساق پايش پراند و ديگر نتوانست گستاخي را ادامه دهد!
پيرمردان بعد از آن روز ضرب المثلي جديد آموخته -يعني اختراع كرده- و آنرا به قديميها منتسب نمودند، و آن ضرب المثل:
تقديرت اگه مثه قير سياه باشه ، بالاخره مثه ماشين آقاي رنجبر روشن ميشه
امروز زاد روز ولادت امام حجت بن الحسن العسکری (عج) است. هم نام پیامبر است ولی دریغ که تا هنگام ظهورش از بردن نام مبارکش منع شده ایم. در حدی نیستم که بخواهم درباره امام حرفی بزنم. اینها که می نویسم در همه زیر صفرند. من که کسی نیستم. نمی دانم شاید من هم بتوانم ظهور را ببینم. 
خدا می گوید: اگر یک روز به پایان عمر جهان مانده باشد آن روز را چنان بلند می کنیم تا مصلح موعود ظهور کند.
دوشنبه عصر جایی بودم و در انتظار روزنامه ای که روی میز بود را ورق می زدم. پایین صفحه اول یک آگهی از طرف باشگاه احزاب بود یا جای دیگر(؟!) که برای نیمه شعبان افراد را دعوت کرده بود برای جشن. تا قبل از آن آگهی نمی داستم امام زمان الان دقیقا چند سال دارد. نوشته بود امسال امام ۱۱۷۳ ساله می شود. یک برنامه ای چند روز پیش دیدم جالب بود. می گفت خدا فرموده جهان را در ۶ روز خلق کردم از طرفی می دانیم که عمر زمین چهار میلیارد سال است پس نتیجه می گیریم که هر روز خدا معادل ۶۶۶ میلیون سال ما زمینی هاست. می گفت در ساعت ۱ بامداد روز ششم حیات روی زمین آغاز شد. ساعت ساعت ۴ بعدازظهر خزندگان عظیم الجثه بوجود آمدند و دو ساعت پس از آن٬ همگی منقرض گشتند. ۳ دقیقه به بامداد روز بعد ٬انسان آفریده شد و چهل ثانیه بعد از آفرینش انسان٬ انقلاب صنعتی روی داد.... از انقلاب صنعتی قرن ۱۹ تنها ۰.۰۲۵۹۲ ثانیه! گذشته است. با این حساب هنوز بیش از ۱۰۸۰۰ قرن به پایان روز ششم باقی است! ای بابا تازه وارد قرن ۲۱ شده ایم کو تا قرن ؟!! کجاییم خدایا؟!
جملاتی نظیر "تا دیر نشده روی سر ایران بمب بیاندازید" یا "القاعده ایران را نابود کنید انها می خواهند ما را بکشند!" و ... تو را یاد چه چیز می اندازد؟ یک کارتون مهیج و سرگرم کننده؟ یک فیلم سیاسی تخیلی دهه 70 ؟ یا...! حالا هرچی که حدس بزنید جای خودش می تواند درست باشد اما من زحمت این حدس ها را از سرت کم می کنم! این جملات در یک تیزر تبلیغاتی ضدجنگ علیه برنامه های (خبری) شبکه تلویزیونی فاکس نیوز در روز گذشته در یتوب منتشر شد. گوینده با هیجان و آب و تاب خطاب به بینندگان خود، خواستار حمله نظامی به ایران شد! در همین راستا یه پتیشن اساسی (در حدی که آبروی هیئت حفظ بشه!) ساخته شده که اگر خواستید می توانید در اینجا به آن مراجعه کنید و اگر احیانا حرف نامربوط به زبان انگلیسی بلدید (مثل فحش و فضیحت) با مسئولیت خودتون بنویسید! از این پتیشن ها که زیاد امضا کردیم. برای احمد باطبی، برای روزنامه نگار مصری، برای فیلم سیصد ،حتی برای اکبر! (ببخشید آخه اکبر پسردایی مه) خب یکی هم برای اعتراض به مواضع جنگ طلبانه فاکس نیوز!
اما یک چیز دیگر؛ وقتی که این خبر را شنیدم یاد یکی از دوستان نسبتا سابق(؟!) افتادم . ایشان غیر از دانشگاه رفتن که سرگرمی همه ماست یک سرگرمی دیگر هم داشت. این بنده خدا عادت عجیبی داشت در ارسال sms های خبری و در ادامه نمونه هایی از پیامک های ایشان: اس ام اس 1: ناو فلان از آمریکا راه افتاد. اس ام اس2: ناو فلان به خلیج فارس می آید. اس ام اس 3: ناو فلان در خلیج لنگر انداخته و احتمالا قرار است شاید ممکنه! به ایران حمله موشکی کند. اس ام اس 4: ناو فلان برگشت!
این دوست نسبتا سابق طوری درباره این مسائل صحبت می کرد که آدم می گفت روح هنری کیسینجر خدا بیامرز(هنوز نمرده!) تو وجودش حلول کرده، تحلیلهای دقیق ارائه می کرد، مسائل جهانی رو به هم مرتبط می کرد، بحران های خاورمیانه تا جزائر ماداگاسگار به اون اور، از شمالی ترین نقطه سیدنی در استرالیا تا جنوبی ترین کشور جهان که آفریقای جنوبی باشه (!!!؟) همه رو به هم می بافت و در آخر نتیجه می گرفت که سران مملکت عنقریب در حال پس افتادن هستن چون آمریکا بزودی ما رو قورت یا غورت یا ...! خواهد داد.
اما آنچه که در جواب این دوست نسبتا سابق (زیاد تاکید کردم نه؟!) همیشه بر زبانم بود اینکه یعنی ممکنه وضعیت بدتر هم بشه؟! (استفهام انکاری) من فکر نمی کنم که آمریکا یا سایرین که ایرانی ها را یک دسته وحشی فرض می کنند تا بحال برای رفاه ما کاری کرده باشند. نه خلط مبحث نمی کنم! ما به اندازه کافی مشکلات داریم. رئیس جمهوری داریم که مشاوران ناآگاه و ناکارآمدش بحران ها آفریده اند. تورمی داریم که حال همه را توی قوطی کرده و اقتصادی بیمار! (الان هم که تعطیل است و من نمی توانم برم جایی شکایت کنم) صحبت من اینجاست که مرحله بعدی چیست؟ من موافق این نیستم که حتی گفته شود که آمریکا توان حمله به ما را ندارد! اما مخالف این هستم که نباید قوی تر شویم. نباید قدرتمند تر شویم و نبایدهای دیگر چون ممکن است حساسیت ایجاد کند. خب بکند!
به زدوی متن سوالات و مسائل امتحان پایان ترم تابستان۸۶ همراه با پاسخ کاملا تشزیحی! در این مکان عرضه می گردد. البته نگران نباشید برگه سوالات رو کش نرفتم اما بسوزه پدر حافظه!
دوباره نوشتن را آغازیدم تا راهی باشد برای رهاییم و برای تو می نویسم تا تو نیز شاهد این عقده گشایی های تنهایی من باشی. خدا را چه دیدی؟ شاید این پیله ای که دور خود می تنم روزی مرا پروانه کند! پس برای پرواز و با یاد خدا
چون فعلا چیزی ندارم و یا چیزیهایی در دست نوشتار است ناکامل است بنابراین مجبور شدم به یک عزیزی که شاید! بعدا با هم دوست شویم پنگول بکشم و امیدوارم که دردش نیاید بنابراین یک مقدار از نوشته اش را اینجا می آروم و در ادامه نظر خودم درباره این متن در برابر حضور انورت رژه خواهد رفت. تا چه مقبول افتد و چه در نظر آید:
آرزوی ننوشتن چنین متنی را داشتم ولی همیشه آرزوی های انسان برآورده نمیشود !!!
انتشار حرفهای آقا/خانم زاپاتا به معنی تایید این اظهارات از سوی من نیست. برای خواندن کل مطلب ایشان می توانید به اینجا مراجعه کنید.
و اما نظر من (همان حقیر سابق که اتفاقا با اسم خودم حرف می زنم)خانم یا آقای زاپاتا! متن شما را خواندم و بازم به یاد چیزی افتادم. البته این دفعه یاد نوشته های خودم نیافتادم. من نمی دانم شما جواب چه کسی را داده اید یا شخصی که برایش جوابیه صادر کرده اید چه گفته اما به نظرم امد بد نیست در این باره چند مطلب کوچک را برایتان بازگو کنم )
از اسلام عمله ها حرفهای زیادی زدید اما ...