تبليغاتX
از رنجی که می بریم
دیدگاه های شخصی محسن رنجبر
دو هفته گذشته استاد را ندیده ایم. نیامده٬ مرده٬ با زنش مشاجره داشته یا نمی دانم چی؟ بالاخره امروز انگار می خواهد بیاید. ساعت شش بعد ازظهر همه کلافه اند. می دانند که مهندس تا هشت و سی -نه یک دقیقه کمتر- می خواهد بماند. از "کنترل" بگوید. از خطی کردن سیستم های غیر خطی و تبدیلات شاخدار لاپلاس  و ...

دانای کل: واقعا کنترل درس پدرسوخته ایست. درباره همه چیز فک می زند. از مدارهای آر ال سی تا سیکل رنکین نیروگاه و سیستم های ارتعاشی و چند چیز دیگر!

همگی کلافه ایم از بس خشک درس می دهد. تن صدایش مدام روی اعصاب است. گاهی اوقات ولوم می دهد و گاهی وقتها هم نجواگونه... بالاخره اولین "خسته نباشید" شلیک می شود. جواب می آید که "زنده نباشی"! و این پراسس (بقول استاد) بطور تناوبی تکرار می شود تا می رسیم به نقطه گسست بقول دکتر مقاومت مصالح ۲ البته

امدیده ایم بیرون  و دوتا از بچه هارا می بینیم که از قرار "تهویه" داشته اند. استاد آنها هم" تا بوقی از سگ" معطل شان کرده و من می گویم: بارک الله! چه غلطا؟! تهران جنوب و این حرفا؟! (عجب مسجع شد اینا!)

نمی دانم چطور رشته کلام می رسد به دی وی دی دکتر جوادی که در انجمن است. می گویند با آن سود ۷۰۰ تومانی می خواهید چه کنید؟! سوال آنقدر مضحک است که می مانم دستشان بیاندازم با با کله بروم توی صورت طرف٬ راه سوم هم توضیح است که البته بسیار احمقانه است و من هم به همین خاطر آنرا برمی گزینم!

توضیح بیشتر منجر به "وقاحت پله ای" می شود.عینهو" تابع دیراک"! می رسیم به آنجا که می گویند شما چرا بخاطر کار انجمن می خواهید پول به جیب بزنید؟!! سوار اتوبوس می شوند که بروند و از آنجایی که حماقت من به اندازه وقحات ایشان بالاست بنابراین من هم سوار می شوم. می بینم با یک ایستگاه نمی شود ... فهم شان کرد در نتیجه موضوع به وقت دیگری حواله می شود. تا ببینم این خریت جدید دانشجویی چه"اتهامات جدیدی" را بر جرم های ثابت شده من! -تهدید سایر دانشجویان به پرونده سازی- می افزاید.

تفو بر تو ای روزگار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

قدیم ها رسم بود قبلش می گفتند یا الله یا مثلا صابخونه؟! و ... بعد تشریف فما می شدن اما این مخابراتی ها چیز! بدون اینکه اطلاع بدن عملیات کابل برگردون می کنن٬ به همین خاطر کابل های ما هم برگردون شدن و هم اینترنت قطع ایده شد. غرض اینکه اینترنت نداریم البته فعلا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

چند روزی است که سایت تابناک بجای بازتاب فعالیت خود را آغاز کرده است.

در یکی از تحلیلهای اولیه این سایت یک موضوعی درباره "الیاس" آمده که خیلی جالب است. این تحلیل در واقع یک جور مابه ازا یابی سیاسی برای این سریال است که اتفاقا بدجوری آدم را قلقلک می دهد!

البته عاقبت بازتاب هنوز جلوی چشمشان است وگرنه کم مانده که صراحتا بگویند که پژوهان احمدی نژاد است و رجبی همان الیاس!

قضاوت با هر کسی که دلش خواست قضاوت کند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

میوه ممنوعه هم تمام شد. 

حاج آقای دم کلفت بازاری به گمشده اش که "ایمانش" بود رسید.

هستی خانم دختر زیبای دلفریب و عاشق کش به عمر دوباره اش رسید.

خانم مدیر از بلای هوو نجات یافت و به ساحل امن و امان آغوش خجالتی حاج آقا رهنمون شد.

جلال سرش کمی تا قسمتی به سنگ خورد  و احتمالا وقتی بیرون آمد دیگر با استفاده از سابقه جبهه نرفته اش٬ "رانت خواری" نخواهد کرد. "برون یابی نمودارش" به عهده شما!

آقا سینای خوش تیپ هم با درس هایی که بیژن خان (داماد زبان باز!) به او خواهد داد حتما "برق صنعتی شریف" قبولانده خواهد شد.

مصطفی داماد زن ذلیل که اوج نفرت جامعه مردان ایرانی بر او باد! همچنان به ذلالت تن درخواهد داد و از آن خشنود خواهد بود.

غزاله و بقیه خورده ریز ها هم به لطف آقای فتحی توانستند کمی رخ خویش بر رخ بینندگان بشکند البته در همین چند قسمت چندش آور آخر!

سایت فردانیوز هم انگار چیزی نو در حد کشف "کریسف کلمب" یافته باشد در صور دمیده که چه نشسته اید که "هستی شایگان" سخن امام علی(ع) را زیر سوال برده!

 و این وسط کسی نپرسید که نقش "فرزاد" برای چه آفریده شد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

"خوب عزیز دلم! ببخش و فراموش کن" این از آن دیالوگ های زن و شوهری است که شاید در زندگی روزمره در محل کار یا تحصیل و یا زندگی شخصی مان بخصوص وقتیکه نمی توانیم قید مزایا/ فواید /عواطف یا هر نوع پیوندمان را بزنیم گفته می شود. یعنی وقتی من نمی توانم از تو به هر دلیلی جدا شوم و بگویم گور بابای رفاقت! و غیره به ناچار می گویم: ببخش و فراموش کن.

خب! بالاخره همه ما در زندگی مان اتفاق افتاده که با کسی بر سر مسئله ای -حالا کوچک یا بزرگ- دعوا کرده باشیم و بخاطر این قضیه کینه ای به دل بگیریم. حالا بعضی ها زودتر و بعضی ها هم دیرتر این بغض و کینه را دور می ریزند. بماند که حتی تحقیقات اخیر هم ثابت کرده که کینه باعث ناراحتی قلبی می شود اما خودمان هم احساس می کنیم که اگر بی خیال "نامردای" (منظورم نامردی نیست) طرف شویم از نظر روحی و جسمی آرام تر می شویم. این از فواید بخشش٬ اما جمله بالایی که من رویش بحث دارم یک بخش دیگر هم دارد و آن "فراموش کن" است.

این جمله در واقع یک جمله دستوری است. که شما بعنوان مجری باید به آن عمل کنید. بگذار یک بار دیگر به عقب برگردیم. خب! بخش اول جمله (ببخش) هم دستوری بود  و البته مزایای این بخشش هم -همانطور که گفتم- کاملا روشن است. یعنی می دانیم که اگر ببخشیم روحمان آرام می گیرد. اعصابمان التیام می یابد و جسممان رها می شود. اما فایده "فراموش کردن" چیست؟

در واقع یکی از نعمات خداوند همین فراموشی است! مثلا خدای نکرده بر اساس مشیت الهی عزیزی از دست می رود. حالا اگر فراموشی نباشد که مصیبت دوتاست! یکی هم باید امور بستگان متوفی را رتق و فتق کند! اما فراموشی باعث می شود که آدم به زندگی عادی و روزمره برگردد. البته این فراموشی به معنی نادیده انگاشتن انسانی که تا دیروز بین ما بوده و امروز نیست نمی باشد. معنی اش این است که ما پنج شنبه عصر یک سر می رویم زیارت اهل قبور فاتحه می خوانیم یا خیرات می دهیم اما بقیه هفته را به چیزهای دیگر فکر می کنیم همین.

پرت نشویم از موضوع! حالا حرف من اینجاست که "فراموشی" با "فراموش کردن" فرق دارد. اولی ذاتا بد نیست و طبیعت انسانی است اما دومی چیزی نیست جز "نادیده انگاشتن و هیچ انگاری" آنچه بر ما رفته است!

هیچ انگاری؟!

آری یا آره! این دومی (همان "فراموش کردن") هیچ فایده ای که ندارد بماند خیلی هم مضر است! چراکه خط کشیدن بر "تجربه" است و مگر نشنیده ای که "تجربه بالاتر از علم" است؟!

یعنی با "فراموش کردن" ٬ دومین قدم را بسوی اشتباه مجدد برمی داری! در حالیکه هنوز جای قدم اول درد می کند!

فی المثل٬ یک عزیزی بیاید و یک دانه کشیده آب نکشیده بقول مرحوم جمالزاده بخواباند بیخ گوش حضرتعالی! تا بیایی خودت را جمع  و جور کنی دومی و سومی و همینطور الخ! بعد که طرف غضب اش فروکش کرد و از کوبش چپ و راست شما فارغ آمد و "کتک خوری" شما هم ختم شد آنوقت بگوید که "ببخش و فراموش کن"!

(دوربین زوم می کند روی صورت شما٬ بعد می رود سراغ لبتان تا ببیند چه می گویید!)

هنوز اثر پنجه احیانا طلای استاد را بر جهره دارید٬ هنوز هن هن زدن های استادی که البته تخلیه شده تمام نشده و هنوز می ترسید که نکند اینار بجای مشت٬ لگدی بصورت "آپ چه گی" روانه پک و پوزه تان شود!

چه باید گفت؟

اگر زورتان می رسد و حساب آبرویتان را-البته و جسارتا اگر اهل این حرفها اید!- نمی کنید خب شما هم یحتمل گلاویز می شوید. اگر هم زورتان نمی رسد یا نگران آبرو یتان هستید حداکثر صاف راه تان را می کشید و می روید. بعد از مدتی که از ماجرا گذشت و طرف را وارونه سوار الاغ کردند و توی محل گرداندند ته دل می گویید ببین طرف به چه وضعی افتاده و بعد زیر لبی می گویید خدایا من که گذشتم اما روا ندار بیش از این خردش کنند.

فردای آنروز هم که طرف را توی خیابان دیدید چون "فراموش نکرده اید" نه طرفش می روید و نه کاری به کارش دارید. به قول معروف: آدمی امیدوار بود به خیر کسان/مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان!

نتیجه اخلاقی: ببخش تا روحی آرام داشته باشی و فراموش نکن که اگر بکنی خیلی احمقی! (ببخشید دیگه)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

نامه اخیر محمد نوري زاد این دفعه به رئیس جمهور است! شرافتا بخوانید و حال کنید. دقیقا زده وسط خال! دیروز نامه به ضرغامی و امروز به احمدی نژاد، فردا هم حتما به رهبری! به هر صورت آقا مبارک باشد! چی؟! احتمالا نامزدی دیگه! انتخابات رو می گم. اشتباه نشود. البته لابد!

با این همه ارزش دارد آقا! به خدا دارد. ما آدم سیاسی صادق نداریم که! (داشتید پارادوکس را: سیاسی صادق!) بگذار حداقل در نئشه صداقت اندکی غوطه خوریم. هرچند موافق و مخالف جملگی در پی استحمارند...

نامه را در ادامه بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

بالاخره محمود خان احمدی نژاد به دانشگاه تهران رفت. البته این بار با توجه به "برنامه ریزی درس و درمان" از حضور عناصر ناراحت جلوگیری بعمل آمد. البته گزارش فردانیوز حاکی از آن است که در بین این عده حتی دانشجویان بسیجی سایر دانشگاه ها هم حضور داشته اند! آخی بمیرم الهی!

از یک سوی دیگر گزارش خبرگزاری ایسنا از تجمعات دانشجویان موافق و مخالف در نوع خود جالب است گزارشگر به شدت سعی کرده خود را بی طرف نشان دهد و به همین خاطر گفته های منافقین! ببخشید مخالفین و موافقین را هم اندازه منتشر کرده البته نمی دانم چرا مخالفین اینقدر کم حرف بوده اند؟!

رجانیوز هم که به قول "ایاز" همیشه از یک زاویه دیگر به موضوع نگاه می کند و در جدیدترین تحلیل خود "میلیشیای تحکیم" را کشف کرده است. ظاهرا این گروه جوانان شبه نظامی! (میلیشیا) همان "طیف علامه" می باشد. البته ناگفته نماند که با توجه به بمب صوتی ای که عزیزان در سالن سخنرانی دانشگاه امیرکبیر ترکاندند خیلی هم بی ربط نگفته بنده خدا! (فیلم بمب صوتی را اگر ندیده اید بگو تا بگذارم!)

گزارش عصر ایران به نقل از خبرگزاری رویترز هم نشاندهنده یکی از بهترین نمونه های بی طرفی و صداقت با مخاطب است که نه می خواهد مخاطب را زورکی بفرستد بهشت! و نه همه چیز را در نظر مخاطب "استبداد نمایی" می کند.

جهان نیوز هم فیلم تجمعات را منتشر کرده٬ یعنی اینکه ما اینیم دیگه!

البته جالب ترین قسمت ماجرا -به عقیده من البته!- برگزاری نماز جماعت توسط بسیجیان برای خنثی کردن شلوغی ها و احیانا شلوغ بازی های همان کولی ها یا عناصر ناراحت! بود که خداییش من که کلی حال کردم!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

والله به خدا ما عرض کردیم که از پست ذیل منظور خاصی را دنبال نمی کنیم. ببخشید نمی کنم! صحبتم این بود که آدم وقتیکه بیکاری می زند به کله اش چه کارها که نمی کند. مثلا همین خود ما! ببخشید٬ خود من! بعلت ادعا داشتن بیش از اندازه  و توانایی سر هم کردن حرفهای قلنبه متوهم شدیم که فعال دانشجویی شویم! خدا را صد هزار مرتبه شکر البته که این آفت (همان فعالیت دانشجویی) سال اول دانشگاه کاری به کار من نداشت. با این همه از سال دوم من مبتلا شدم و ظاهرا این لعنتی نمی خواهد دست از سرم بردارد.

فعالیت دانشجویی را می گویم! به شما برنخورد. البته هستند عده ای که معتقدند امثال من فعال دانشجویی محسوب نمی شوند. حالا دلایل آنها که چنین دعوی می کنند بماند دلایل ما هم در رد مدعی به هکذا

اما فعالیت دانشجویی در دانشگاه ها بخصوص از نوع آزادش هزینه های فراوانی دارد. مغضوب مدیر و مسئول شدن البته کوچکترین عوقبت است اما عقب افتادن از سایر هم کلاسی ها و احیانا مالیده شدن بحث ارشد نیز بار می شود به سایر هزینه های این فعالیت.

با وجود تمام احوالات پیش گفته من از فعالیت هایی که به زعم خودم دانشجویی بوده به هیچ وجه پشیمان نیستم هرچند متاسفانه خاطرات تاسف باری از نیش کنایه های اغیار بگیر تا تهمت و اهانت نصیب بردم اما ملالی ندارم که هرکس چنین کرد بر بار تجربیات من افزود.

شاید در آینده -اگر مجالی به فراخ بیابم- شرح آنچه از بدو تا منتها بر من رفته است و آنچه را که در این دو روز یافته ام٬  بازگو کنم. البته فعلا که چنین قصدی ندارم تا زمان  و زمانه چگونه گذرد؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

الحمدالله دیروز اینترنت مان قطع بود و نتوانستیم کانکت شویم. البته نه اینکه اینترنت قطع باشد نخیر! تلفن یک ایرادی پیدا کرد در اثر انفعالات مربوط به بنایی که حالا بماند.

آدم هم وقتی بیکار است چه کارها که نمی کند! ما هم نه که از این سایت الکسا خیلی خوشمان می یاد٬ هی فرت و فرت می رویم و رنک سایتهای مختلف را با هم مقایسه می کنیم و طلب نمودار گرافیکی می نماییم. روش عمل (چگونگی ارائه آمار) این سایت بدین صورت است که نوار ابزاری مخصوص به نام جستجوگر آلکسا بر روی مرورگرتان نصب می شود که هرگاه از طریق آن٬ نام سایت خاصی را جستجو کنید٬ دیتا مربوطه به سایت الکسا منتقل می شود و سر آخر به صورت نمودارهای گرافیکی درباره میزان دسترسی و همچنین بصورت رتبه بندی (رنکینگ) + یک سری اطلاعات دیگر عرضه می شود.

نکته مهم آنکه محبوبیت این نوار ابزار جستجوگر الکسا در بین کاربران ایرانی ضعیف است. مثلا همین خود من! همچین نوار ابزاری را نصب نکرده ام البته قبلا نصب بوده اما من آنرا آنیستال کردم! معنی گذاره فوق آن است که نتایج ارائه شده از سوی الکسا خیلی هم نمی تواند مرجع معتبری برای قضاوت باشد اما بالاخره این اطلاعات کشککی هم نیست و حداقل درباره کاربران سرچر الکسا کاملا معتبر است.

حالا آسمون و ریسمون به کنار! آن چیزی که من مقایسه کرده ام. رنکینگ و میزان دسترسی سایت اینترنتی ۵ تن از مراجع عظام تقلید بوده که برای خودم هم جالب بود. این آمار البته برای ۶ ماه گذشته است. تحلیل هم خداوکیلی ندارم!

رتبه 1 سایت حضرت آیت الله سیستانی

Sistani.org has a traffic rank of:  36,640

رتبه 2 سایت حضرت آیت الله خامنه ای

Leader.ir has a traffic rank of:  40,523

رتبه 3 سایت حضرت آیت الله صانعی

Saanei.org has a traffic rank of:  99,336

رتبه 4 سایت حضرت آیت الله مکارم شیرازی

Makaremshirazi.org has a traffic rank of:  170,459

رتبه 5 سایت حضرت آیت الله لنکرانی

Lankarani.org has a traffic rank of:  191,426

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

دوست عزیزم مهدی خانعلی زاده خبر داد که محمود خان احمدی نژاد دوشنبه این هفته دانشگاه تهران می رود. سوالاتی زیادی هنوز مانده٬ اینکه گفتند که وقتی دانشجویان دانشگاه کلبیا را دعوت به دیدن ایران می کنید آیا جرات آنرا دارید که به دانشجویان خود نیز حق پرسش بدهید؟

احمدی نژاد شاید برای اجابت این مبارزه طلبی به دانشگاه تهران می رود. بعد از ماجراهای دانشگاه امیرکبیر در ۲۰ آذر ۸۵ تحکیمی ها  و دانشجویان سیاسی امیرکبیر رئیس جمهور را مسبب به زندان افتادن برخی از دانشجویان این دانشگاه می دانند. اینکه این گزاره چقدر به حقیقت نزدیک است شاید هیچ وقت معلوم نشود.

البته دانشجویان سیاست مدار امیرکبیر حتی گامی فراتر از این برداشتند و انتشار نشریات معروف به "موهن" به بسیج دانشجویی این دانشگاه نسبت دادند. "و الله اعلم بالصواب"

به هر صورت خدا آخر عاقب این دفعه را بخیر بگذارند!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

به روش اینترنتی و  به زبان خوش اعلام می کنم که ایها الناس الذی طالب علوم المکانیکیه! فی المدرسِة التهران جنوب

بقیه اش به فارسی٬ یک فقره کلاس ناب آموزش نرم افزار عظیم شأن PDMS خاص دانشجویان عضو و غیر عضو انجمن مکانیک داریم دایر می کنیم ان شاء الله

دوره ۳۰ ساعته می باشد و تمام ماژول های مهم این نرم افزار پدر-مادر دار توسط مدرس مورد تایید انجمن در محل سایت دانشکده فنی تدریس خواهد شد. دوستان فرمودند که چون ظرفیت محدود است و آره و اینا نمی توانیم و نباید بصورت ضرب الاجل ثبت نام انجام شود چراکه ممکن است برخی خبر نشود و فردا گلایه کنند. به همین خاطر از یوم شنبه تا چهارشنبه هفته آینده صرفا اطلاع رسانی و تبلیغات خواهد شد و دقیقا روز پنج شنبه بین ساعت ۱۲ الی ۱۳ ثبت نام انجام خواهد شد.

ظرفیت کاملا محدود است که فکر می کنم معنی اش را می فهمید. بخصوص اگر که بدانید که قسمتی از هزینه ها هم توسط دانشگاه تقبل شده است و  هزینه این دوره با همین مشخصات٬ خارج از دانشگاه حدودا ۶ برابر است!

به هر تقدیر خود دانید؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

                                                                                                                                            کنار هم نشسته ایم. تنگ بغل هم، نزدیک و نزدیک تر... شب نشینی با خدا را زیر نور کم رمقی که فقط بالای سر مداح می درخشد می گذارنیم. چقدر جای دایی عزیزم خالی است. خاطرش عزیز باد!

سالیان قبل شانه به شانه نشسته ایم و همین شب نشینی ها را طی کرده ایم. صدای گریه کودکانه اش گوشم را نوازش می دهد. هرچند یک کودک بزرگ! پدر می گوید اما سرم را هرجا برمی گردانم جای "غلامرضا" معلوم است اما خودش؟!

مردی که به بالا نگاه می کرد.

دیگر نیست.

فلاش بک/

9 فروردين بود يا پنجم، يادم نيست اما رفته بودم بهشت زهرا براي تهيه گزارش درباره مرگ! دوربينم را هم برده بودم شايد عكس جالبي دشت كنم، با مترو كه رسيدم ايستگاه حرم، هيچ كس غير از يك مرد ميانسال همراهم نبود. از آنجا هم با يك ميني بوس فيات رفتم آخرين قطعه اي كه داشتند مي ساختند، قطعه 225 بود انگار، چندتايي عكس از قطعه خالي با قبرهايي كه چشم انتظار آدم ها بودند، گرفتم و با سربازهايي كه ظاهرا وظيفه نگهباني از فبرستان(؟!) داشتند گفتگو كردم، بعد رفتم قطعه شهدا، سكوت عجيبي بود،  روي يك سنگ قبر، كبوتري خاكستري(ياكريم) دانه برمي چيد و با نگاه مضطرب دوربين من، آن سو تر مي رفت. شنيدم كه انگار پيرمردي حرف مي زد، مفهوم نبود، آخر صبح جمعه باشد و پنجم فروردين، چه كسي را كار به مقبرة الشهدا افتاده؟  مي گفت: خيلي دلم برات تنگ شده، مادرت هم كه آمده پيش تو!  صدا را لابلاي قبرها تعقيب مي كردم و نگاهم به تابلوها مي خورد كه مثلا «پاسدار شهيد محمد رسولي» توي قاب عكس پسركي خوش چهره نشسته بود. صدا ادامه داد: راستي تا يادم نرفته بگم كه همه خوبند و سلام مي رسانند! بالاخره ديدمش، مردي با محاسن سپيد و هيكلي درشت، دوزانو نشسته بود مقابل يك قبر، نگاهش را دوخته بود به سنگ مزار، بي اضطراب آنكه ديوانه بخوانندش، بلند بلند حرف مي زد، با چه كسي؟

بيرون قطعه مرد جواني پشت رل يك پرايد سفيد نشسته بود، نمي دانم چه مي خواست كم جلو رفتم تا شايد باب حرف را باز كنم، اما نيش گازي داد و كمي جلوتر رفت و اين بازي را چند بار تكرار كرد تا سرانجام ايستاد. بي صدا نزديك شدم، سلام كردم، گفتم فلاني ام مي خواستم گزارشي تهيه كنم مي شود هم كلام شويم؟ همانطوري كه پشت رل بود سرش را بالا گرفت انگار كه افسر راهنمايي قبض به دست ديده باشد گفت : واسه چي؟ گفتم همينجوري اصلا تو چكار داري؟! گفتم توي قطعه كسي را داري؟ گفت نه اما برادرم چند قطعه آن طرف تر سكته كرده و خوابيده براي هميشه، گفتم اينجا چرا آمده اي؟ صدايش مي لرزيد،  گفت آمده افسوس قديم را بخورد چون زمان جنگ آبادان سرباز بوده مي گفت ايكاش من جاي اينها بود(و سرش را روي فرمان مي گذارد تا بغضش را فروخورد)

راحتش مي گذارم و مي روم تا گزارشم را بنويسم اما هيچوقت نمي نويسم.

 

107 روز بعد

چند روز پيش با مسعود جر و بحث كردم  و بخاطرش كامپيوتر منهدم شد! گفتم اصلا به ما نيامده روزنامه نگار شويم، زنگ زدم آسياتِك گفتم اينترنتم را قطع كنيد من كامپيوتر ندارم، بدون اينترنت هم مقاله نويسي  سخت است. شنبه كه آمد رفتم دانشگاه براي ترم تابستان، روزنامه بازي را هم علي الحساب گذاشتم سر تاقچه مگر تفنني، خلاصه از درگيري هاي انتخاب واحد و ثبت مالي كه تا دوشنبه معطلم كرد مي گذرم سه شنبه اول صبح بابا گفت اگر وقت كردي يك سر برو ثبت احول براي كارت ملي من و دايي ت، گفتم باشه دانشگاه كار دارم بعدا مي روم. دانشكاه امير را ديدم چند تا برگه دستش بود، گفت اگر وقت داري با هم ترجمه كنيم.، صبح چهارشبه به pc سر و ساماني دادم، مادر گفت بابا زنگ زده كه بروي پيشش، ساعت 11 و نيم بود انگار، رسيدم در مغازه، بابا گفت مي داني چه شه؟ گفتم نه... گفت: دايي ت فوت كرد!

 

همچنان 107 روز بعد

انگار يكي از اخبار بورس ر شنيده باشم! بدون شوكه شدن پرسيدم كي؟ چرا؟ ......دايي؟؟! مگه قرار نبود....!

چي گفتي؟!

تازه فهميدم بابا چه گفته، ديگر گوشهايم سنگين شده بود...مي گفت امروز صبح ساعت 4 تو راه برگشت از جمكران ...تصادف كرده .... چطور؟ اتوبوس پنچر كرده بود كنار جاده نگه مي داره، دايي ت به همراه مداح هيئت  به كمك راننده و كمك راننده مي ره، يك نيسان هم از پشت ...حالا خواب بوده، حواسش نبوده نمي دونم اما فعلا دو نفر كشته شدن دو تاي ديگه هم تو بيمارستان، دايي ت آناً فوت مي كنه...

 

هچنان 107 روز بعد

....

۸۵ روز قبل

تمام!

 هفته گذشته را مادر رفتیم بهشت زهرا برای زیارت اهل قبور٬ قطعه ۲۲۵ پر شده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

  امشب طبیب٬ "شیر خدا" جواب کرد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

آنطور که شنیده ام مشارکتی های رسوبی! اخیرا چنگ و دندان نداشته شان را به حزب "کدام اعتماد؟ کدام ملی؟" (ابلهانه ترین عنوانی که روی یک مقاله٬ تا بحال دیده ام!) نشان داده اند و آن آقایی که ظاهرا دارای اجداد تاجر است(!) گفته که کروبی هزینه سنگینی خواهد داد! ای مشارکتی های رسوبی! چنگال بلند پر رو!

اصول بازان! حال کنند که آنطور که شنیده ام خبرهای خوش تری بعد از ماه رمضان به گوش خواهد رسید!

خاک بر سر جبهه اصلاحات کنم من٬ تا بعد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

امروز آقای پسرخاله را در دانشگاه دیدم. با هم رفتیم سمت نمایشگاه فصلی کتاب تا نگاهی به عناوین کتابهای آنجا بیاندازیم. نمایشگاه امسال با سال گذشته دوتا فرق داشت. اول اینکه در مساحت خیلی کوچک تری قرار گرفته بود و دوم اینکه مبلغی که بعنوان اجاره حیاط دانشگاه پرداخت شده بود دو برابر شده بود. خاطرم هست که سال پیش یک گزارش از این نمایشگاه برای سایت خبری حکمت تهیه کردم درباره پول گزافی که دانشگاه از اجاره حیاط درمی آورد و البته بن هایی که نمی دهد!

در آن گزارش به مسئولان تاخته بودم که پول قلمبه را گرفته اید و با کمال بی حیایی نم پس نمی دهید و اینکه آخر این چه رسمش است و از این حرفها!

چند ماه بعد یک شایعه به گوشم خورد که نمایشگاه را نه معاونت پژوهشی که بسیج دانشگاه اجاره داده و خلاصه آره و اینا! البته وقعی ننهادم و خبر را پی گیری نکردم. شاید به این خاطر که پیش خودم٬ بسیج را از این حرفها مبرا می دانستم. البته همان زمان یا حوالی آن بود که سایت خبری حکمت را منتسب به بسیج کردند که از نظر من بی معنی بود اما امروز چیزی شنیدم که متوجه شدم آنهایی که این سایت را منتسب به بسیج می دانستند خیلی هم مغرض نبوده اند.

صاحب نمایشگاه می گفت که امسال حدود یک میلیون تومان به "بسیج" داده برای اجاره حیاط دانشکده و نمایشگاه هم تا سوم آبان برقراره ٬ یعنی برای سی چهل روز!

قطعا اگر آن زمان می فهمیدم که پول این اجاره کجا می رفته از انتشار آن خودداری نمی کردم هرچند الان هم دیر نشده و درواقع بسیج حیاط را اجاره داده است!

البته تحلیلی هم که دلیل این تاسف است آنکه اگر قرار باشد یک تشکل از قدرت فوق العاده ای که دیگر انجمن ها و تشکل های دانشجویی از آن محرومند این طور استفاده کند پس تکلیف عدالت و سایر حرفهای قشنگ چه می شود؟! متاسفانه بسیج علی رغم توانایی اعتراض به وضعیت نامساعد صنفی از ورود به این حوزه٬ بطور هوشمندانه ای طفره می رود که به عقیده من تاسف آور است. البته قدرت عریان و خشن مسئولان دانشگاه حتی اعضاء ارشد بسیج را فکری کرده که قطعا در این سکوت و انفعال تاسف آور بی تاثیر نیست.                    به امید روزی که هیچ وقت نمی آید!

روزیکه تشکل های دانشجویی واقعا دانشجویی باشند!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

بسم الله الرحمن الرحیم
حضور حماسی ، مدبرانه و معنوی رئیس جمهوری اسلامی ایران در اجلاس سالانه سازمان ملل متحد و انجام سخنرانی و مصاحبه های مختلف در نیویورک، موجی از شور و شعف توام باابراز احساسات خالصانه اقشار مختلف مردم وفادار و مومن در ایران اسلامی ودوستداران و هواداران انقلاب اسلامی در سراسر جهان ایجاد کرد.
مطلع شدیم دانشگاهیان ، فرهنگیان ، طلاب ‌، بسیجیان و گروه های مختلف مردمی با انتشار اطلاعیه های جداگانه از هموطنان برای استقبال از رئیس جمهور محترم به هنگام بازگشت به کشور دعوت کرده اند.
با توجه به نظر رئیس جمهور محترم، بدینوسیله ضمن تقدیر و تشکر صمیمانه و خاضعانه از ابراز احساسات پاک وبی شائبه مردم غیوراسلامی،درخواست می کنیم تا به جای این مراسم،با حضور درمساجد،حسینه ها وشرکت درنمازهای جمعه و جماعات به شکرانه این موفقیت بزرگ، "سجده شکر"(!!) به درگاه ایزدمنان بسائیم.
از خداوند متعال، عزت، افتخار و سربلندی ملت عزیز ایران اسلامی را مسئلت می کنیم.

دفتر رئیس جمهور

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

تراکم نظرات کارشناسانه آقایان درباره "اپن" آشپزخانه بالا گرفته است. حاج ولی معتقد است که کلا دیوار اپن را تعطیل کنیم و کابینت ام دی اف بجایش کار کنیم. سید امیر اما نظر دیگری دارد و معتقد است دیوار سر جایش بماند و یک سنگ آنچنانی روی آن کار شود که اصطلاحا بشود میز نهارخوری٬ پدر البته می گوید "آفتابه لگن هفت دست ولی شام و نهار هیچی!" و اینکه: کدوم شام و نهار را می خواهیم روی چنین میزی بخوریم؟ بی خیال تو رو خدا!

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

نمی دانم دقیقا چند سال پیش بود. شاید دبیرستانی بودم چهار پنج سال پیش احتمالا٬ آن روزها این آقای گنجی در زندان بود و دانشجویان طرفدار ایشان به هر بهانه ای میتینگ "گنجی رو آزاد کنید" راه می انداختند. هر روز خبری راجع به گنجی چی نوشته و چی گفته و حتی چی خورده یا نخورده! منتشر می شد و خلاصه "تب گنجی" بالا بود و به قول معروف "مد" شده بود. البته اهالی سیاست! این اهالی سیاست هم که می گویم منظورم همه کسانی است که به نحوی از انحا در میدان سیاست یا کنار گود آن کنش گرند. البته با این تعریف هرکس که درباره سیاست حرف بزند هم عنصر سیاسی محسوب می شود! بگذریم. روزی داخل یک اتوبوس کنار آقایی نشسته بودم. من عموما اگر چیزی برای خواندن داشته باشم که هیچ اما اگر نداشته باشم با کمال پررویی به بغل دستی ام می گویم: "ببخشید آقا! روزنامه امروزه؟!" و طرف هم توجه می شود که با یک آدم ...! طرف است بنابراین می گوید:"بله" و بعد هم روزنامه را تعارف می زند... آنروز هم به محضی که سوار اتوبوس شدم دقیقا نشستم بغل آن آقایی که روزنامه دستش بود. بماند که روزنامه رنگی را به سیاه سفید ترجیح می دهم! اما دست "آقاهه" روزنامه کیهان بود. گفتم کاچی بهتر از هیچی و همین برنامه را سر آن "آقاهه" پیاده کردم. اما بحث ما گل انداخت و روزنامه خواندن اتوبوسی به کل فراموشم شد. خلاصه طرف در بین حرفهایش گفت که من خودم در تحریریه همین روزنامه -کیهان- کار می کنم و ...

خاطرم هست یک سوال بخصوصی از آن بنده خدا پرسیدم که فکر کنم غلوآمیز جوابم را داد. اما نتوانست بگوید:"من و شما در حد این حرفها نیستیم." بماند.

پرسیدم: از حوالی ۷۸ من روزنامه خوان شدم نافرم! اما هرچی بیشتر در بین روزنامه ها می لولم کمتر حقایق را می بینم. احساس می کنم بیشتر از روشنگری افکار عمومی٬ شانتاژ افکار عمومی در روزنامه های "چپ و راست" متبلور شده٬ چه کنم و  از کجا متوجه شوم که چه کسی بر مدار حق و حقیقت است؟

بنده خدا همان طور که گفتم خودش را از تک  و تا نیانداخت و گفت: هر کس که بر مدار "قرآن و اهل بیت (ع)" بود همان حق و حقیقت را می گوید و غیر از این نیست. البته فکر نکنم کسی با این جمله مخالف باشد. آخر خیلی سهل و ممتنع است! خلاصه این ماجرا گذشت و من اصلا فکر نکردم که آن بنده خدا خودش و "مطبوعه متبوعه اش"(!) را می گفته!

چند وقت بعد دو نفر بخاطر کینه شخصی قاضی مقدس را در خیابان کشتند و کیهان تیتر زد که "قاضی پرونده گنجی را ترور کردند"

 و من کاملا متوجه شدم که "بر مدار حق و حقیقت بودن" یعنی چه؟! و اینکه چرا  صحبت کردن از "اهل بیت و قرآن" برای دهان امثال من خیلی زیادی است و البته سنگین است! حالا ما تصمیم گرفته ایم نه چپ باشیم و نه راست و نه مابین این دوتا! می خواهم خودم باشم از دست این زمانه سالوس! و البته مثل بنده خدای داستانی که گفتم نمی خواهم "اهل بیت و قرآن" را سپر مطامع خودم کنم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

شاید این ضرب المثل ترکی را شنیده باشید؟ یا آن یکی را که می گوید: "کج بشین اما راست بگو" در راستای دوتای قبلی این یکی را هم بشنوید: "تعصب بی جا بزرگترین مانع در مقابل نقد منصفانه است." خودم!

درباره سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا متنی نوشته بودم که متاسفانه "غیر قابل چاپ" تشخیص داده شد. نمی دانم ملاک و ترازوی انصاف چگونه  و چطور هماره به آن طرفی؟! سنگینی می کند. شاید در همین ماه اخیر من تندترین انتقادات را در قالب یادداشت های مختلف در زمینه های گوناگون از اختلافات مدیران شهری با دولت گرفته تا تحدید رسانه در دولت نهم و باج خواه خواندن احزاب و ... نوشته باشم اما اینقدر می فهمم که سخنرانی دانشگاه کلمبیا حداقل "جالب" بود. شرافتا نبود؟ گفتند که آبروی مقام رئیس جمهوری را با اینکار برده٬ گفتم ...!

به هر صورت سیاست است دیگر! قابل چاپ نیست یعنی همین. شیر فهم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

به گزارش سرويس تاريخ خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، دراين نشست كه فردا(پنج شنبه) با حضور حجت الاسلام و المسلمين حسينيان رييس مركز اسناد انقلاب اسلامي در محل معاونت پژوهشي اين مركز برگزار مي‌شود،  كتاب "سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي از تاسيس تا انحلال"، تاليف مهدي سعيدي مورد نقد و بررسي قرار مي‌گيرد.

اگه گفتی نکته این خبر کجا بود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

در همین زمینه گوش بدهید:

دسته گلای بی نشون٬ اثر برادران متعهد و انقلابی فریدون+مهرزاد شایدم(!) خشایار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

درود بی پایان بر محمد مهدی زینل زاده! یار غار و گرمابه و گلستان! کسی که سیالات۲ را با عنصر خشونت طلب! دانشگاه -دکتر چی بود؟- ۱۷ و خرده ای می گیرد! باز هم بگویم؟! غرض همین بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

مهدی جان جواب مفصلی آمده کرده بودم اما نمی دانم چرا بلاگفا بازی درآورد و  نگذاشت آنرا پست کنم با این همه فکر می کنم یک گزارش از خبرگزاری مهر که البته مال ۴ سال پیش است برخی از چیزها را روشن کند.

درباره اینکه "در آغاز جنگ اصلا ارتش بود یا نبود"و  البته درباره جایگاه مرتفع تر سپاه -که البته تو قائل به آن هستی نه من- نیز هرچند نوشته هایی آماده کردم اما بهتر است بعدها با هم گفتگو کنیم.

متن را در ادامه مطلب پی بگیر لطفا!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

دیروز آغاز هفته ای است که در مملکت من به "هفته دفاع مقدس" مشهور است. رژه می روند. تسلیحات جدید را به نمایش می گذارند. جواب قلدرها را با صدای رسا می دهد. یاد "رفتگان" جنگ را گرامی می دارند و در تلویزیون و رادیو خاطره های آن روزگار را برای مردم می گویند. ارتش و  سپاه برادر می شوند و از عملیات های مشترک می گویند.

من نیز چون سایرین نگاهی مختص به خودم برای این روزها و حواشی ها قائلم البته کمتر در تریبون های رسمی درباره آن شنیده ام. می خواهم درباره سپاه و ارتش حرف بزنم. می خواهم به سپاه بگویم: عزیز! و به ارتش بگویم: جان!! برایم اهمیتی ندارد که کسی بدش بیاید چون این اعتقاد من است. می خواهم با سپاه و ارتش حرف بزنم. اول با "تو" سخن می گویم سپاه عزیز! کسی فکر نمی کرد که بتوانی فاو را بگیری اما اینکار را کردی و همچنین جزیره مجنون را و همینطور خرمشهر را! هیچ کس از یاد نمی برد که امام گفت: "حصر آبادان باید بشکند" و تا حصر را نشکستی آرام نگرفتی! کسی نمی تواند از کنار نام "همت" و "باکری" به سادگی عبور کند. حتی سپاهیان دیروز و سیاسیون امروز!

با این همه اما ارتش را غریب کردی سپاه عزیز! به راستی چرا؟! البته ارتشی که نه امیرانش داعیه سیاست دارند و نه قدرت آنرا!

افسوس! قدر نیروی هوایی را به خوبی ندانستید و بدجور غریب نگه داشتیدش! امام که رفت ارتش غریب تر شد. خیلی غریب تر! یا آن نیروی دریایی! آیا هیچ از خود پرسیدید که عراق چرا نیروی دریایی نداشت؟ نپرسیدید؟!! می دانم٬ می دانم! من می گویم: چون نیروی دریایی ارتش٬ ناوگان عراق را به آتش کشید! در کمتر از ۳ ماه! هیچ از خود پرسیدید که این عراقی که تمام دنیا دارد کمکش می کند پس نیروی هوایی اش کجاست؟ نپرسیدید؟ ای داد بیداد! نیروی هوایی اش خاکستر شد! چون نیروی هوایی ارتش به انقلاب وفادار ماند!

آیا کسی به ارتش وفادار ماند؟ پاسخش را شما خود بگویید! من می گویم که کوی زینبیه را دیده ام! هنوز دیوار نوشته ها متعلق به عهد "جنگ جنگ تا پیروزی" است! خانواده یک افسر درون یک کانتینر زندگی می کند! کانتینر! آری سپاه عزیز! همرزم دیروز امروز غرورش جریحه دار است. من البته  ارتشی دیروزم اما امروز که زبانم را موش نخورده! تا نتوانم آنچه را که دیده ام بازگو کنم. اینها را که گفتم همه بی غرض و مرض بود که اگر ارتش از سپاه به انقلاب وفادارتر نبوده کمتر هم نبوده و نیست!         یا علی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت   توسط محسن   | 

قيمت سنگ قبرهاي وارداتي بدين شرح است: قيمت سنگ قبر برزيلي مشكي در بازار( 80/1 × 60) 140 هزار تومان و سنگ قبر سفيد يوناني 80/1( × 60)160 هزار تومان است.
قيمت سنگ قبر برزيلي سه سانتي 85 هزار تومان و قيمت سنگ قبر سفيد يوناني با اندازي 50 × 1 حدود 85 هزار تومان است.

اینها بخشی از گزارش فردانیوز است درباره وارد شدن سنگ قبر چینی به ایران!

پدر چین بسوزه! سنگ قبر هم؟

در ضمن بارتاب هم بطور کلی ترکید! آخی! یادش بخیر یک زمانی بود قبل از خواب حتما باید می خوندمش اما این رسم روزگاره! دیروز ایلنا امروز بازتاب! (خداییش چه ربطی داشت) کل نفس فان٬ لابد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت   توسط محسن   |