تبليغاتX
از رنجی که می بریم
دیدگاه های شخصی محسن رنجبر درباره مسائل روزمره

امروز سرخوشم! سرخوش از آنکه دوستی قدیمی از هم خدمتی های اهل شعر و ادبم٬ گروهبان و شاعر سابق و آهنگساز و ترانه سرای این روزها "حامد سیفی پور".... 

اگر دوران دانشجویی با دیگر دوست شاعرم "امیر آریو جشنیان دالوند" گذشت اما دوستی با "حامد سیفی پور" نیز در دوران خدمت سربازی و در ستاد نیروی زمینی ارتش خاطرات بسیار خوشی را برایم به یادگار گذاشته است. مدتها بود که به دلم افتاد که نام "حامد" را در گوگل جستجو کنم شاید از آن دوست و رفیق ایام نظام! نشانی بیابم که امروز وی را یافتم! الحق کمی تپل شده! شایدم از دوری ام غم باد گرفته؟! اما خیلی خوشوقتم که دوباره می بینمش هرچند در فضای وب٬ ان شاء الله این چند امتحان آخری را هم که بدهم حتما به حضورش شرفیاب خواهم شد. البته اگر مرا به حضور بپذیرد!                  

 

آی حامد خان٬ خیلی دوستت دارم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

چه خوب است که دستان نفرت کوتاه است. چه خوب تر می شد اگر که نفرت از بیخ "دست" نمی داشت.

بخشش آری.... فراموشی هرگز!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

ظاهرا آنهایی که عکس پایین را دیده اند جرات نکرده اند نظر بدهند و با خودشان گفته اند این آقای رنجبر هم تا حالا رفته اون دنیا که خبری ازش نیست!

اما نه جانم! شما اشتباه می کنیم! اینجا جمهوری اسلامی ایران است. اینجا مهد آزادی بیان و پس از بیان و از  این حرفهاست! آره داداش!!

اما حول ماجرای دانشگاه زنجان چیزکی دیشب متوجه شدم که با تو در میان می گذارم. در تایید فرمایشات برادر ارزشی و اصولگرای خودم٬ باید بگویم که شب گذشته فایل صوتی متعلق به مصاحبه با یکی از اعضاء شورای متحصنین روی رادیو زمانه منتشر شد که مصاحبه کننده به کلی منکر برنامه ریزی قبلی برای رو کردن دست معاون دانشگاه شد و ادعا کرد: "ما بخاطر لغو مجوز انجمن اسلامی دانشگاه هر روز به دفتر این آقا مراجعه می کردیم که اکثرا با در بسته مواجه می شدیم -چون ساعت مشخصی در دفتر نبود و ما مجبور بودیم هر ساعت سری بزنیم- در روز حادثه ما بطور اتفاقی به دفتر ایشان رفتیم که با این وضع روبرو شدیم"

وی در ادامه دچار تناقض گویی می شود و می گوید: "ما از مدتها قبل از فساد اخلاقی جناب آقای مددی پی برده بودیم و خواسته بودیم که با ایشان برخورد بشود که نشده"

برگردیم به رسانه ها در روز حادثه!

روز آنلاین و رادیو زمانه٬ خبرنامه امیرکبیر٬ ادوار نیوز٬ رادیو فردا و چند خرده رسانه دیگر همگی متفق القول نوشتند که "این دختر بعد از مواجه با پیشنهاد بی شرمانه معاون دانشگاه٬ این موضوع را با دوستان دیگرش در میان می گذارد و اینطور برنامه ریزی می کنند که همراه خود یک ضبط صوت به داخل ببرد و موبایل اش را نیز روشن گذاشته تا هنگامی که معاون قصد تعرض کند٬ بچه ها بریزند و نجاتش دهند"

دو روز پیش با توجه تحلیل های روزنامه کیهان و بولتنی که سپاه پاسداران در این زمینه منتشر کرد معلوم شد که آرایش کلامی معترضان تغییر خواهد کرد. در تحلیل های اخیر آمده بود که این موضوع یک سناریو از سوی تحکیم وحدت است برای وصل کردن آشوب دانشگاه ها به سالروز ۱۸و  الخ... با این اوصاف معترضان از بیخ! اطلاع قبلی از حادثه را منکر شدند که با توجه به گزارشات منتشر شده از سوی آن رسانه ها (که با تاکیدی غلیظ بر مستند و مستدل بودن آنها اشاره می شد) نمی توان گفت اطلاع قبلی از ماجرا دروغ بوده است. با این اوصاف همان قول اول صحیح تر به نظر می رسد  و قول دوم بیشتر ناشی از تلاش برای تبرئه!

آسمان و ریسمان هایی شبیه آنچه گفته شد در این چند روزه بسیار بافته شده و بی شک حداقل چند دروغ بزرگ بجای حقیقت به مخاطبان غالب گردید! گفته شد که اطراف دانشگاه گارد ضد شورش موضع گرفته (در حالیکه تحصن روز قبل تر از آن پایان یافته بود)  و البته از همان روز اول شورای متحصنین خواستار هرچه بود تقاضای استعفای وزیر علوم را نکرده بود (که در رسانه فوق الذکر به کرات چیزهایی شبیه به این می خوانیم) و همین آخری که منکر هماهنگی حتی در کشف این واقعه شده اند!!

اینکه می گویند که یک سمت ماجرا لزوما به (سازمان ادوار/دفتر) تحکیم وحدت مربوط است نمی تواند خالی از حقیقت باشد. خاطرم هست قرار بود چند سال پیش چیزی شبیه همین طرح از سوی عده ای از دانشجویان مرتبط با سازمان ادوار تحکیم وحدت در دانشگاه تهران جنوب و درباره معاون فرهنگی واحد -دکتر علی اکبر رضایی- به اجرا گذاشته شود. بدین صورت که قرار بود یک زن معلوم الحال را اجیر کرده و با هماهنگی قبلی در مقابل معاونت فرهنگی واحد(که آن زمان در خیابان شهید دائمی حوالی میدان فاطمی بود) داد و بیدادی راه بیاندازد بدین مضمون که آقای فلان با من فلان کرده و الخ و بعد آقایان سریعا با اتومبیلی که از قبل فراهم کرده اند وی را از محل دور کنند و ابعاد ماجرا را (حالا با فیلم برداری و شاهد گرفتن و ...) بسط داده و در نهایت آقای معاون را که آن زمان موی دماغ بود حذف نمایند!

البته ممکن است برخی از ایشان به کلی منکر شوند اما مهم نیست آنچه حقیقت دارد طرحی بود که نه از ذهن ایشان که از جای دیگری -اتاق فکرهایی برای این منظور- تراوش کرده بود.

برگردیم به ماجرا زنجان! در سوی دیگر واقعه اما دولتیان نیز بخوبی توپ را به اوت زدند! بدین ترتیب که وزیر نیز زیرکانه -مانند رئیس دانشگاه و البته روزنامه کیهان- از حرکت اعتراضی دانشجویان تقدیر کردند!!

قطع نظر از واقعی یا ساختگی بودن واقعه٬ چند چیز مهم از این واقعه یادگار می ماند: اولا آنچه که مسلم است فسادی است که در بین برخی از کارکنان دانشگاه غیر قابل انکار است. وقتی در بین دانشجویان گروپ های آنچنانی(!!؟) وجود دارد نمی توان نسبت به نگاه های حریص "برخی دیگر" بی تفاوت بود. شخصا استادی را در دانشکده می شناسم که با وجود سن بسیار بالا٬ رفتاری که با دختران دانشجو دارد به طرز اعجاب آوری با پسران متفاوت و در اصل تبعیض آمیز و البته مسئله دار است. حالا ان شاء الله که اشتباه می کنم اما اکثر آنهایی که می شناسم و آن آقا را دیده اند نیز همین نظر را دارند. حالا بقیه اش بماند!

 و ثانیا حمله های رسانه ای و پروپاگاندا  و  شانتاژ نه مخصوص رسانه منتقد است و نه هر کس به آن دامن نزد دلیل بر آگاهی و اشراف او بر حقیقت است. باید با خود رو راست باشیم. ما نباید فقط فساد نخست وزیر فلان جا را تیتر کنیم که؟! کمی هم باید به حساب خودمان برسیم٬ البته قبل از آنکه به حساب ما رسیدگی شود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 
یاد همه شهیدان راه حق گرامی باد.....جانم؟؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

یکی از دوستان خوبم پانوشتی بر ماجرای روی داده در دانشگاه زنجان نوشته که بر آن پانوشت تاییدی دارم و البته اضافاتی ! قصدم این بود که تا پایان امتحانات مایه حزن عزیزان نشوم و قلمم را آسوده بگذارم اما چه می شود که بقول دوست دیگرم -زاپاتا- "همیشه آرزوهای آدم برآورده نمی شود!"

آنچه که در ذیل می آید شاخه هایی است که بر موضوع روییده و شاید در روزهای بعد حتی اصل ماجرا فراموش شود -که می شود- می توان واقعه را از منظر دانشجویان دانشگاه زنجان٬ دانشجویان سراسر ایران٬ دولتمردان و مسئولان وزارت علوم و حتی رسانه ها به نوعی متفاوت روایت کرد و متفاوت تر نتیجه گرفت. این ابدا عجیب نیست! در جهان امروز که همه چیز در خدمت قدرت درآمده هرکس به تمنای تصاحب تکه ای از آن کیک خوش رنگ - و نه خوشمزه!- نسبت به دیگری چنگال نشان می دهد٬ همانطور که گفتم این ابدا عجیب نیست. حالا اسمش "پروپاگاندا" باشد یا "شانتاژ" فرقی نمی کند. مگر همین ارگان مطبوعاتی دولت از این ابزار علیه رقبای بلقوه رئیس جمهوری استفاده نمی کند؟ نگاه کنید! مقاله ای بود که یکسال پیش درباره رجانیوز نوشتم روزنامه به دلیلی منتشرش نکرد آنجا توضیح داده ام که اصلا کار همه ما استفاده از همین ابزار هاست. مگر خود من که به شاخه علامه تحکیم وحدت می گویم "غیرقانونی" ٬ شانتاژگر نیستم؟ چرا هستم اگر با خودم صادق باشم من هم مانند آنهایم. بنابراین بهتر است پشت این واژه قایم باشک بازی درنیاوریم.

موضوع اینجاست که ما فکر می کنیم این بچه های نورسیده -که هنوز آثار دندان هایشان بر پاچه ام است!- از پشت کوه آمده اند و نمی دانند که بزرگترها چطور سر هم را به طاق می کوبند! بچه های این دوره به مدد اینترنت و موبایل و ...  و البته با تربیت اخلاقی که بزرگترها زحمتش را برایمان کشیده اند! هر کدام شده اند یک پا جیمز باند٬ اما بزرگترها هنوز هم نمی خواهند باور کنند که این بچه ها دیگر آن بچه های قدیم نیستند. (بچه هم بچه های قدیم!) برای آنچه می گویم سند هم دارم البته! همین آقای دکتر زیباکلام خودمان! شهریور ۸۵ یک مقاله ای در اعتماد ملی قلمی کرد در باب اشتباهات قوه قضاییه ایران که ناخواسته باعت "گنده شدن" یک عده جوجه دانشجو شده که به پشتوانه سابقه "چند روزه حبس!"  توهم "خود کسینجربینی" زده به کله شان و برای مملکت نسخه فوق استراتژیک می پیچند! (منظورش آقایانی بود که مقابل دانشگاه تهران برای حمایت از گنجی دستگیر شده و چند روز بازداشت شدند که البته آثار دندان یکی شان را یادگاری دارم!)

کسی نبود بپرسد آقای بزرگتر! مشق های شما در اویل انقلاب را تورق کرده و به قولی از روی دست شما دید نزده اند؟! چرابود اما حوصله این پرسش ها نبود و نیست. حالا هم ابدا نباید گلایه کرد که چرا تحکیم وحدت در ماجرای دانشگاه زنجان پروپاگاندا یا چه می دانم ...! راه می اندازد و قس علی هذا٬ از هر دستی بدهی از همان دست می گیری!

تازه این جای خوب ماجراست بسیار بوده اند که آش را نخورده که هیچ! بو هم نکشیده بودند و سوخته اند! حالا این بنده خدا در همان فیلم هم معلوم است که چنان هل هلکی پیراهن به تن کرده که یقه اش برگشته است! این بچه ها امروز حاضرند برای انتقام هر کاری بکنند این که چیزی نیست! البته بد هم نشد!

نمی دانم نظام چرا باید هزینه فساد مدعیانش را بپردازد؟ متاسفانه تاکنون اینطور بوده اما به نظر می رسد که دیگر داریم به جایی می رسیم که نظام را نیز یارای پرداخت هزینه های گزاف برای امثال زارعی و مددی و خدادادی و ... نیست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

عصر ایران- دانشگاه زنجان همچنان در التهاب به سر می برد و دانشجویان خواستار برکناری برخی از مدیران این دانشگاه هستند .
به گزارش خبرنگار عصرایران ، در پی تقاضای غیراخلاقی یکی از مسوولان این دانشگاه از یک دختر دانشجو که پیشتر به کمیته انضباطی احضار شده بود ، این دختر ، مساله را با سایر دانشجویان در میان می گذارد و تصمیم گرفته می شود وی با مسوول مذکور قرار بگذارد و بدین ترتیب در روز موعود وی با یک دستگاه واکمن به دفتر مسوول مورد اشاره می رود و لحظاتی بعد و قبل از هرگونه اقدامی ، دانشجویان پسر با دوربین فیلم برداری وارد اتاق می شوند .

در فیلم تهیه شده از این صحنه ها ، که در یوتیوب نیز منتشر شده است ، دانشجویان پسر ابتدا از دختر می خواهند روسری اش را سر کند و از اتاق خارج شود و سپس از مسوول مروبطه که به شدت شوکه شده است ،درباره علت حضور دختر در اتاقش سوالاتی را مطرح می کنند و پس از آن که وی قصد خروج از دفتر را می کند ، یکی از دانشجویان به وی می گوید "کجا می ری؟ ما تازه اومدیم" و بدین ترتیب مانع فرار وی می شوند .
هم اکنون دانشجویان با برگزاری تجمعاتی خواهان اخراج این مسوول و برخورد قانونی با وی و نیز استعفای مدیر دانشگاه هستند و امتحانات نیز لغو شده است .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 
من "وجدان پالیزدار" بیدم! همش از راست سنتی که نبود! حالا یکی هم از راست ....!

لینک تصویر بزرگ شده

 بالا دانشگاه علامه (مدیریت بازرگانی) و پایین دانشگاه تربیت مدرس (مهندسی صنایع!) ستون چهارم هم شماره شناسنامه! است. لینک تصویر بزرگ شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 
پالیزدار که می گن تویی؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 
فرمودند سال نوآوری و شکوفایی در اداره امور کشور

نه در دلقک بازی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 
از آنجاییکه وقت نوشتن ندارم گفتم حداقل چند تا عکس بگذارم آنهایی که وقتش را دارند درباره اش چیز بنویسند!

ما از این شانس ها نداریم "بابا جون"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

خدمت با سعادت خواهران و برادران عزیز! عرض سلام و چاق سلامتی دارم. اگر از حال ما پرسیده باشید ابدا خوب نمی باشم. چاکرتان بدجوری در مخمصه امتحانات ترم آخر گیر افتاده است. دکتر فیض که ترم اول به ما ادبیات درس می داد در این باره می فرماید: "مانند قاشقی در عسل گیر کرده اید!" البته عزیزان خود بهتر می دانند که درستش همان "خر و گل" و این حرفهاست. چیز بخصوصی قابل عرض ندارم البته شاید نوازش دکتر جاسبی٬ پرزیدنت احمدی نژاد٬ تحکیم وحدت٬ لاریجانی٬ روز آنلاین و قرآن تقلبی رادیو زمانه و ... چیزهایی از این دست مانده باشد که بهتر است بجای نوشته های من نگاهی به سمت چپ وبلاگم بیاندازید و سری به آقایان عبدی و ابطحی و شکر اللهی و خانعلی زاده  و خانم رجبی بزنید.

من فعلا تا بعد از امتحانات تعطیلم!

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 
برادر بزرگوار جناب آقای دکتر جاسبی!

می دانم که بهتر است شما را پدربزرگ خطاب   کنم اما صرفا بعنوان سن و سال!

از قدیم رسم بوده اگر کدورتی بروز کرد بهتر  است کوچکترها به پوزش   طلبی بروند. خب!  آنچه تا اینجا واضح است اینکه من خیلی کوچکتر  از  آنیم که در مقابل شما به حساب بیایم. از سوی  دیگر من ابدا طاقت ندارم که  دل شما از من  برنجد. راستش را بخواهید من فکر می کنم  ایندفعه هم مثل -  مثل دفعه های قبل!- سوء تفاهم  شده و بد خواهان خواسته اند بین من و  حضرت  عالی را شکر آب کنند حالا نمی دانم چه نفعی گیرشان می آید؟!

راستش قصدم این بود که در همین نامه پته خیلی هایشان را بر باد دهم  اما ... بی خیال!

غرض پوزش طلبی بود و بس! زیاده عرضی نیست.

قربانت محسن!!!!!

پ ن : متن نامه من به دکتر جاسبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

یگانه اثری که عمیقا از برجای گذاشتنش خشنودم.

خدا را شکر می کنم که توانستم آنچنان که باید از پس   این مهم برایم.

چه آغازی و چه پایانی....

دوران بسیار لذت بخشی بود که به نوشتن و نوشتن و  نوشتن گذراندم و چه بهتر از نوشتن؟!

امروز بعد از گذشت یکسال که از انتشار آخرین  شماره نشریه دانشجویی حکمت (شماره ۸) می گذرد به گذشته  نگاه می کنم و جز نشاط و خرسندی هیچ نمی بینم!

شاید خسی به پایم خلید اما... نه! تجربه خوبی بود.

حکمت اثر من نبود. یعنی بود اما نه! حکمت صدای   رسای خموشان بود.

 زنده باد اندیشه

زنده باد حکمت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

درباره پستی که دیروز نوشتم. چند نکته ای هست که البته هر چند مایه شرمساری است اما ناگزیر از اعتراف به اشتباه خویشم. خدا لعنت نکند "آرش" را که بطور اساسی نه من که کل دانشکده را سر کار گذاشت. بله ماجرای مرگ از بیخ شایعه بود البته نمایش بازی کرده بودند و بعد گفته بودند که فلانی مرده و اعلامیه و الخ! در ضمن کلیه هماهنگی های لازمه را از قبل با مسئولین انجام داده بودند!!

امروز ده ها پوستر بزرگ و رنگی در اقصا نقاط زده بودند که قضیه چه بوده و مجریان که؟! ...

 اولش که بچه ها به من گفتند باورم نشد که قضیه ساختگی بوده باشد اما وقتی متوجه شدم که رودست خورده ام کمی سرخ و سفید شدم. بعضی های دیگر انگار که با قضیه خیلی "حال" کرده باشند با آب و تاب ماجرا را برای هم تعریف می کردند و ...

چند ساعتی که گذشت اما به این نتیجه رسیدم که کلیاتی که در پست ذیل نوشته ام همچنان پابرجاست. هنوز کپسول اکسیژن نداریم. هنوز در دانشکده پزشک نداریم و هنوز برای ۱۴۰۰۰ نفر دانشجو آمبولانس نداریم. بارها خودم شاهد ماجراهای واقعی از غش کردن و بدتر از آن بوده ام اما دریغ از یک آب قند! و از آن بدتر بی تفاوتی دانشجویان خود موید همین نکته است که اگر واقعا هم یکی می مرد کسی حاضر به اعتراض نبود. پس خدا را شکر که حداقل کسی نمرده است!

امیدوارم اتفاق شوخی وار دیروز٬ به داستان واقعی و تلخ فردا مبدل نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

تا همین دیروز من هم نمی دانستم. چند روز پیش که اعلامیه اش را روی در و دیوار دانشکده دیده بودم و بی خیال از کنارش گذشته بودم از اینکه نمی شناسمش... "خدا رحمت کند" تنها جمله ای بود که به ذهنم رسیده بود. شاید مسخره به نظر برسد اما یاد فرضیه عزیز دلم "امیر آریو جشنیان دالوند" افتادم که مرگ همکلاسی ها در اواخر ترم را مرتبط با سختگیری امتحانات پایان ترم می دانست! در حالیکه از صحن اصلی دانشکده وارد ساختمان دو می شدم فرضیه را رد کرده و با خود گفتم "به هر صورت خدا رحمت کند"

فردایش و نیز فرداهایش اعلامیه های بیشتر و بعدش پارچه نوشته ای که "سید مهدی صالحی" را دانشجوی جوان و نخبه خوانده بود و مرگش را به هم دانشکده ای ها تسلیت گفته بود. تا دیروز که حسین هوشمند -از نیکان مکانیک- مرا گفت که ماجرا چه بوده...

آنروز همه در سلف بودند و مهدی نیز٬ با همکلاسی ها مشغول نهار بودند که شیطنت چندتایی از ایشان گل می کند و سیگاری آتش می زنند. مهدی اما آسم داشته و دوستان غافل از این٬ بنای شوخی می گذارند و بالاخره نفس مهدی بالا نمی آید و ....

آنطور که حسین می گفت ماجرا برق آسا روی داده اما هنوز زنده بود و گرم اگر کپسول اکسیژنی یا پزشکی یا حداقل بهیاری آنجا بود٬ اگر... اما در راه تمام کرد.

امروز خبر را پیگرفتم تا سقم و صحتش را واکاوم. متاسفانه حقیقت داشت. خشم برتمام ارکانم پنجه افکنده٬ ذهنم مانند مذاب در حال جوش است.فریاد اعتراضی ناله ای اما نه! دیگر صدایم در نمی آید. آنقدر در این خراب شده فریاد زده ام که دیگر توانم نیست. خدایا تو توانم بده!

چه کنم؟ با این همه تندیس های بی غیرتی؟! با اینهایی که  هیچ سرشان نمی شود. با که بروم به نبرد این خیل بی کفایتی و بی لیاقتی؟! خدا پدر آن بچه تحکیمی ها را بیامرزد که حداقل ته مانده غیرتی داشتند. شاید پیرهن عثمانی می ساختند اما ...

خدایا کسی خیالش نیست. انگار آدمی اینجا نبوده! انگار آدمی اینجا نمرده. انگار مرگ برای ما نیست. انگار...

نمی دانم چه باید کرد؟! حداقل کاری که می شود کرد یک سوال دسته جمعی است.

آقای جاسبی به ما بگو چرا ۱۴هزار دانشجو دانشکده فنی دانشگاه تهران جنوب به اندازه یک کپسول

اکسیژن ارزش ندارند؟!

اما نه آقای جاسبی و دیگر عزیزان که به ریاست عالیه عشق می ورزید. نه! مشکل شما نیستید. مشکل این بی غیرت های ریش دار و بی ریش و فوکلی و غیر فوکلی اند که غیر منفعت های حقیرشان هیچ نمی شناسند.

مشکل ماییم که تندیس بی غیرتی ایم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

این روزها نوشتنی هایی انبوه مرا احاطه کرده است. نمی دانم از چه بنویسم. شاید چند روز پیش بود که می خواستم از ترجمه قرآن به زبان هلندی بنویسم و اندکی درباره نویسنده اش که شاید خدا نخواست! نوشته بودم البته٬ اما نمی دانم برق آقای فتاح چرا به ناگاه رفت و هرچه بود پرید!

شاید خدا چیزی بخصوصی درباره من می دانسته! انگار که به بنده اش بگوید تو بهتر است شبها آسوده بخوابی تا بیداری از برای خواندن نماز شب بکشی٬ چراکه بخاطر این دو رکعت فردا مرا نیز بنده نیستی!

آن مطلب باشد برای پست های بعدی٬ شاید دلم می خواست چیزهایی درباره قانون مداری های سردار رادان -که در مثلث زهر مار!- بیان کرد بگویم٬ یا درباره پرت و پلایی که پریشب یکی از عزیزان درباره "سوراخ شدن" برق حمام گفت! و البته تا مرز انفجار مرا خنداند. اما مطلبی از روزنامه کارگزاران -فارغ از خط و ربط سیاسی اش- روی وب مانند "بوی گوشت سوخته" منتشر شده که البته به شدت متاثرم کرد.

عنوان مطلب چشم‏های بازمانده در گور است که برگرفته از رمانی به همین نام (میخائیل آستویاس با ترجمه سروش حبیبی) است که حول موضوع خودکشی سه کارگر در سه مکان و زمان مجزا می چرخد و البته ماجرا بسیار تلخ و تاسف برانگیز است. خوشبختانه نویسنده٬ ماجرا را رنگ و لعاب "نجس" سیاست نداده و نوشته را باکره در فضای اذهان ما رها کرده است.

فارغ از تقبیح/تشویق دولتمردان٬ بهتر است بخوانیم و نه فقط تاسف بخوریم! که ما نیز در این جرم شریکیم. هر کس به فراخور حال خود... به خدا هیچ کس بری نیست که کلکم راع و کلکم مسئول!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

امروز با دوست خوبم محمود ترابی صحبت می کردم که متوجه شدم قبل از عید یک وبلاگ راه انداخته٬ رفتم نگاهی انداختم. با اینکه تازه شروع کرده اما می توان امید داشت که یک تازه نفس با کله ای پر از همه چی به وبلاگستان آمده تا دست نوشته هایش را بخوانیم و خوشحال باشیم از اینکه کسی که می شناسیمش چنین قلمی و چنین عقایدی دارد.

از اینجا می تواند وبلاگ نوظهور "ستاک" را بخوانید.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

یادش بخیر سوم خرداد ۸۵ و ۸۶ حکمت شماره های ۴ و ۸ خود را منتشر کرد که در هر دو شماره به این حماسه بزرگ و افتخار ملی از ابعاد گوناگون توجه شده بود. به هر صورت آن دوران که ما کار فرهنگی می کردیم الحمدلله تمام شد و آقایان و حاج آقایان! خیالشان تخت تخت شد که کار فرهنگی برای همیشه رفت توی قوطی! و امروز که دوم خرداد بود توانستند یک کار خوب و فرهنگی -که قطعا ارزشمندتر از خزعبلات مکتوب من و امثال من است- را به خورد جماعتی که جنگ را ندیده است٬ بدهند.

 الحمدالله رب العالمین

امروز "دوم خرداد" در دانشکده مراسم ژانگولر!  و غیره به مناسبت "سوم خرداد" داشتیم. خلاصه به همه خیلی خوش گذشت. آقای دوست و برادر اوتادی هم به نیابت از انجمن مکانیک به میان جمع رفت و با سرودن اشعاری به ستایش حرکات ژانگولر پرداخت. مانند : "دوباره دوباره یه بار فایده نداره" ٬ "بالا می ری از دیوار نرو"٬ " پایین مری با طناب نیا"٬  "اگه مردی همین جوری بیا!!" و "بپر بپره بپر!" که با همراهی دانشجویان فرهیخته دانشکده فنی روبرو شد و جواب آمد که "بپر!"

البته نمی دانم آن برادر ما که بر فراز بود چرا خواسته جمع کثیری را که در پایین تجمع کرده بودند را اجابت نکرد؟!

به هر صورت آقای مهرآسا هم نتوانست طاقت بیاورد و به نمایندگی از انجمن مکانیک از ساختمان شماره ۲ بالا رفت و از آن ورش پایین آمد تا هم مشت محکمی بر دهان بچه پروهای تحکیم وحدتی زده باشیم و هم شاخ بودن انجمن مکانیک را بار دیگر اثبات نماییم.

به هر صورت روز خوبی بود. اما حیف که از آن همه شکوه و عظمت سوم خرداد ۶۱ در برنامه ژانگولر خبری نبود. بنابراین و  با توجه به استنتاج "اینکه اینه پس وای به حال اون" نتیجه می گیریم که خدا را شکر که برای سالروز "دوم خرداد ۷۶" برنامه فرهنگی تفریحی نداریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

از میان خیل اخبار می گذرم و دوست تر دارم که موضوعات کم اهمیت را با اهمیت جلوه دهم. اینکه وزیر ارتباطات سرعت ۵۶ کیلو بایتی را مناسب حال ما می داند برایم جای تعجب ندارد. اصلا هم جای تعجب نیست. در کشوری که بجای مواخذه مسئولان نهادهای فرهنگی اش اینترنت به مسلخ می رود  نباید ناراحت شد.

خالی بندی مسئولان عزیز هم برایم مهم نیست. اینکه سایت الف صدای وزیر نفت را می گذارد روی وب تا دولت را ضایع کند هم برایم مهم نیست. بالاخره باید حقوق شان از بقیه بیشتر باشد خب دروغ گفتن هم شاید جزء حقوق شان باشد. حالا دیگر دروغ مد شده! مسائل امنیتی و غیر امنیتی هم ندارد. همین سازمان سنجش خودمان- که خیلی هم فنچ می باشد- هم پریروز بیانیه داد که نتایج آزمون ارشد ساعت ۱۸ اعلام می شود اما نتایج ساعت ۶ صبح روی سایت رفت! جالب است توجیه هم می کنند که گفتیم سایت شلوغ نشود. حالا اگر امام علی فرموده "دروغ نباید گفت حتی به شوخی" قطعا برای ما مسئولین دلسوز نبوده احتمالا برای همسایه بوده!

برایم مهم نیست که سخنگوی وزارت خارجه مان نسبت به دخالت آمریکا در اوضاع لبنان هشدار داده! برایم مهم نیست که اصلاح طلبان برای ریاست جمهوری دور خیز عبث کرده اند و رئیس جمهور فعلی مان بدون آنکه خم به ابرو بیاورد نقش رهبری را ندیده می گیرد می گوید در مبارزه با مفاسد تقریبا تنهاست! حالا مجلس نشینان عاشق! دولت به کنار٬ آن همه وزارتخانه و دفتر و دستک هم به کنار!

برایم دیگر مهم نیست که انتقادات از دانشگاه آزاد  و شخص جاسبی به کجا رسیده و به کجا قرار است برسد و اینکه سلیمی نمین انگیزه اش از پیاده نظام دولت شدن چیست و انگیزه زیبا کلام از کوبیدن سنگ دانشگاه آزاد به سینه چه؟! افتخارات دانشگاه آزاد مال آقای جاسبی و افتخار پرتاب مشت اول هم مال رئیس جمهوری! به ما چه مربوط است که طرفین اهمیتی برای مصلحت این همه دانشجو و آن همه خانواده قائل نیستند.

برایم مهم نیست که دانشجویان طفلکی آنقدر بزدل بار آمده اند که در غم مرگ هم کلاسی شان در دانشگاه لرستان (در اثر برق گرفتگی) حاضر نیستند دانشگاه را روی سر رئیسش خراب کنند و تنها خواسته شان با قید موکد "این بیانیه سیاسی نیست" این باشد که لاقل درب خوابگاه دختران را از بیرون قفل نکنید که اگر دیگری رو به فبله شد حداقل به دوا و دکتر برسد!

برایم مهم نیست که در حیاط دانشکده مان جر و بحث و پرخاش دو دانشجو -یکی بسیجی و دیگری نشریه چی - همان شب در بوق صدای آمریکا می رود که ای ایرانیان سراسر جهان! امروز عده ای در دانشگاه تهران جنوب آتش زدند و بردند و کشتند و ..." و  البته هزار دروغ خائنانه مانند این!

از اینکه سیاه نما هم بخوانندم نه تعجب می کنم و نه تاسف می خورم. حالا امروز داغیم فردا می گوییم که به خطا رفته ایم و "بله شما درست می گویید!" بار هم می کنیم. برایم دیگر مهم نیست بنابراین دیگر نه سیاسی می نویسم و نه حوصله این بازی های بچه گانه را دارم.ما به اندازه کافی گول اصلاحات بازی را خورده ایم گول مفاسد بازی باشد برای بقیه بچه ها!

 ناسلامتی از ما سنی گذشته! من که نباید بچه شوم!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  |