آقای رحیم مشایی وزیر امور سوتی و گاف دولت نهم بعد از آنکه دخترش را داد به پسر رئیس جمهور و کلی دادار دودور راه اندخت و بخاطر شرکت در مجلس بزن و برقص در ترکیه٬ مدیر و دبیر سایت ایرانیوز را فرستاد زندان! و از افروغ و ابوطالب شکایت کرد حالا مسبب یک موج جدید شده است.
رحیم مشایی در یک همایش که اخیرا برگزار شده گفت "ما دوست ملت آمریکا و اسرائیل هستیم."
ابراز این جملات از دهن مبارک معاون رئیس جمهور همه را به تکاپو انداخته است. از روزنامه های اسراییلی تا تابناک و آفتاب همگی سخنان وی را منعکس کرده اند هرچند او به طرز ناشیانه ای آنرا تکذیب کرده است.
ترجیع بند تمام رسانه ها و حتی وبلاگهای وطنی آن است که مشایی خیلی شکر خورده! و ما خیلی هم با ملت اسرائیل دشمن کارد و پنیری هستیم.
چند نکته به ذهنم رسید که امیدوارم متهم به بی دینی و اقدام علیه امنیت ملی و جاسوسی نشوم!
مگرنه این بود که پیامبرمان پیمان صلح با کفار (صلح حدیبیه) منعقد کرد؟ اما چرا بجز به کشتن به چیز دیگری فکر نمی کنیم؟ یعنی تنها راه نابودی اسرائیل کشتن تک تک اسرائیلی هاست؟ چرا جنگ راه اولمان است؟ آمادگی خوب است و باید در نهایت آمادگی نظامی باشیم اما چرا اینطور از گاف بی منظور! مشایی اینطور برآشفته ایم؟ یعنی آنهایی که سوتی مشایی را "ضد ارزش" گرفته اند تعریف درستی از "ارزش" دارند؟ ارزش اصلا یعنی چه؟ وقتی که در مقابل آزادی گروگانی در لبنان ما از آمریکا موشک تاو گرفتیم؟ تاکید می کنم که اگر روزی آمادگی نظامی مان کمی سست شود اولین کسی که به ما حمله می کند همین اسرائیل است اما چاره اش حفظ آمادگی است نه اینکه...
اگر راهی بجز عملیات شهادت طلبانه برای فلسطینی ها می ماند آیا از آن رویگردان بودند؟ و آیا این ما نبودیم که بجای بصره و بغداد٬ مجنون و فاو را تصرف کردیم تا نکند مردم عراق بیش از این بزحمت بیافتند؟!!! و در پایان هر ایرانی باید یک اسرائیلی را بکشد تا به بهشت برود؟ همانگونه که وهابی ها درباره شیعیان می گویند؟ واقعا راه دیگری نیست؟
اینها همه سوالاتی است که ذهنم را کمی درگیر کرده! البته درگیری های دیگری هم دارم!!
پ ن : بقول محمود عباس -رئیس نالایق تشکیلات فلسطینی- بهتر نیست ما بجای "حذف" اسرائیل از روی نقشه به "ایجاد" فلسطین بر روی نقشه کمک کنیم؟!

پ ن : هنوز شوکه ام...

آقای فرهانی و خانواده اش در نزدیکی ما زندگی می کنند. مرد موقر و متینی است. یک پسر و یک دختردارد٬ به قول خودش جنسش جور جور است. آقای فراهانی مدتهاست که بازنشست شده٬ سی سال در ارتش خدمت کرده و با درجه سرهنگ تمامی از لباس نظامی بیرون آمده٬ همیشه وقتی می بینمش احترام بخصوصی در خودم حس می کنم. دوست دارم به یاد آن موقع هایی که سرباز بودم٬ دست راستم را بالا ببرم و سیخ٬ بچسبانم کنار شقیقه ام! البته احترام نظامی بدون کلاه معنای جالبی ندارد! بخاطر همین به یک سلام قراء اکتفا می کنم. آقای فراهانی هم همیشه با چهره خندان جوابم را می دهد. نمی دانم دقیقا به چه چیز می خندند اما همیشه وقتی مرا می بیند لبخند می زند.
حقوق بازنشستگی کفاف هزینه های خانواده هیچ کس را نمی دهد. چه رسد به اینکه آدم چند تا بچه دم بخت و دانشگاه آزادی هم داشته باشد. بچه های آقای فراهانی هم از این قاعده مستثنی نیستند. دخترش دانشجوست و تازگی عقد کرده و آن یکی هم درسش دو سال پیش تمام شده و چند هفته دیگر سربازی اش هم تمام می شود. بدجوری دنبال کار است. آقای فراهانی هر روز صبح می رود روزنامه فروشی و همشهری می خرد و حسابی آنرا برای کار می کاود. به من که می رسد می گوید "انگار در مملکت را گِل زده اند" منظورش این است که خبری نیست. همه چیز تعطیل است و کاری برای پسرش پیدا نمی شود. می گوید چهار پنج میلیون خرج درسش شده اما همه جا صحبت از تجربه کاری سه چهار ساله است یا حداقل آشنایی٬ معرف دم کلفتی یا چه می دانم کسی که دستش را بگیرد.
آقای فراهانی برای دوران بازنشستگی اش هم برنامه کاری دارد. صبح ها می رود آژانس٬ عصر هم یک سری می زند. بخاطر خرید جهزیه دخترش ماشینش را فروخت. الان روی ماشین یکی از دوستانش کار می کند. البته خودش در این باره به کسی چیزی نگفته اما مشخص است که قضیه چیست. این روزها فقط با سیلی است که می شود صورت خود را سرخ نگه داشت.
دویدن های بی امان آقای فراهانی ۵۸ ساله انگار پایانی ندارد. گاهی اوقات فکرهای اقتصادی اش آدم را از خنده روده بر می کند٬ گاهی هم حرف حساب می زند. یکبار در جمع پیرمردهای محل از تشکیل صندوق قرض الحسنه صحبت کرده بود. می گفت کاری ندارد٬ مثل همین کاری است که بین خانم ها باب شده٬ هم بی منت است هم بی دنگ و فنگ٬ نیازی هم به تبلیغات ندارد. به هرکسی که بگویی -اگر بشناسدت- می آید. اما آقای رسولی که سن و سالدارتر است مخالف است. می گوید ما پیرمردها که پول نداریم! هر چه داریم دست زن هایمان است. آقای مهدوی هم می گوید "بدون اجازه زنم هرگز!" آقای شیخ زاده هم از بیخ مخالف است و می گوید: "اگه کم آوردی٬ برو از احمدی نژاد جونت بگیر!"٬ آقای شیخ زاده از آن پیرمردهای بدعنق است. موقع انتخابات ۸۴ شیخ زاده و فراهانی بر سر احمدی نژاد و تحریم انتخابات مناظره کردند. اما شیخ زاده آخر سر٬ کار را به بد و بیراه کشاند! کمی عصبی مزاج است. مناظره آن شب که اول یک گفتگو بود و خطابه های جالب داشت که پیرمردها را وادار به اظهارنظر می کرد. بد و بیراه های آقای شیخ زاده به آقای فراهانی شاید دلیل خوبی برای بر حق بودن نظرات آقای فراهانی گرفته شد اگرچه آقای فراهانی بعدها گفت که "اشتباه کردم"
چند روز پیش یک اتفاق خوشحال کننده برای آقای فراهانی رخ داد. ماجرا از این قرار بود که بالاخره پسرش در مصاحبه استخدامی یک شرکت خصوصی پذیرفته شد. این بیست و سومین مصاحبه آقای فراهانی کوچک بود. حالا دیگر کلمه "مهندس٬ مهندس" از زبان آقای فراهانی نمی افتد. بابت کار پسرش به پیرمردهای محل قول یک سور داده بود. بنده خدا حالا نمی داند چطور بیست نفر را باید نهار بدهد! پریروز به آقای رسولی گفته بود که "دیگر خیالم راحت شد"، برای همین قصد کرده بود دیگر در آژانس٬ مسافرکشی نکند. حتی قرار مدار کوه "اولین روز آرامش" را با چهار نفر از آقایون کوه نورد گذاشت. آقای رسولی به شوخی به آقای فراهانی گفت که حواست باشد که فردا گیر حاج خانم نیافتی وگرنه پایت به کوه نمی رسد.
دیروز آنهایی که آقای فراهانی را دیده بودند بابت کار پسرش به او تبریک گفتند. آقای امیرخسروی گفته بود که حالا نوبت پسرت است. خودت را آماده کن که امسال "روز پدر" یک کادو بغیر از شورت و زیرپوش و جوراب بگیری! آقای فراهانی گفته بود که می رود تا ماشین دوستش را پس بدهد. امروز تمام ماموریتهای آقای فراهانی به پایان رسید، او در نزدیکی آژانس، پشت فرمان سکته کرد و مرد.
آقای فراهانی عزیز! روزت مبارک
نمی دانم از کجا بنویسم! کلافه ام و کمی سرم درد می کند.
دیروز آقای الهام "ایران" را "قدرت جهانی" لقب داد. منم هنوز نفهمیدم ما چه جور "قدرت جهانی ای" هستیم که کشورهای مختلف دنیا برای تحریم کردن مان از هم پیشی می گیرند اما تحریم این زیمباوه سیاه سوخته! با رای منفی چین و روسیه و ویتنام و چند جای دیگر وتو می شود؟! حتما باید اسفناج بخوریم؟!
امروز آقای رضا امیرخانی -رئیس سابق انجمن قلم-٬ هم در همشهری افاضات فرمودند. این بنده خدا که ظاهرا ریاضی دبستانش خیلی خوب بوده٬ با اشاره به همین ریاضیات پیشرفته! فرموده که :"صف ممیزی مشکل امروز صنعت نشر است" یک راه حل بدیع هم داده بدین مضمون : " ناشران باید برای حفظ پروانه خود، خودشان
ممیزی جدی تری نسبت به ارشاد! در مورد کتابها انجام دهد" والله فقط مانده بود که ناشران را به خودسانسوری (ممیزی جدی تر از ارشاد) دعوت کنیم، فکر کنم به تمام کشیش های دوران تفتیش عقاید نیاز باشد!
این روزها باید منتظر اوج گرفتن دعوای شهرداری با دولت باشیم. قضیه مسکن مهر با مسکن نوسازان بدجور شاخ به شاخ شده و طرفین قصد کوتاه آمدن ندارند. اما فارغ از آنکه مسکن مهر طرح مزخرف و لنگ درهوایی است با یک حساب سرانگشتی خودتان می فهمید که طرح نوسازان شهرداری یک کلاهبرداری بسیار موذیانه است. حساب کنید برای یک خانه 70 متری (متری900تومان) باید علی الحساب 63 میلیون بدهید، طرح 36 ماه طول می کشد و سود شما 21% است که نهایتا با 7% تخفیف، باید حدود 20 میلیون دیگر هم بدهید تا وارد کاخ خود شوید، البته همراه 39! مالک دیگر، حالا کدام چیتوزی چنین خبطی میکند؟!
اولمرت طفلک! هم خورد به خنس، دیروز معاریو نوشت: "اولمرت دزد است" خدا را شکر حداقل یک نقطه در این دنیا پیدا می شود که مطبوعات زبان بسته ما، فساد مالی سرانش را افشا کنند، وگرنه از داغ آن 300 میلیارد دوران شهرداری احتمالا می ترکیدند!
شبکه الحره که وابسته به آمریکا است ماه هاست که علیه آمریکا برنامه می سازد! این موضوع "وایت هوس"ی ها را خیلی عصبانی کرده، اما هنوز تغییری در روند آن ایجاد نشده که هیچ، برنامه هایش تندتر هم شده، آقایان کاخ سفید و کنگره فکر می کنند آنجا(آمریکا) ایران است که تا دولت از لحن مجری برنامه رادیویی (نه تلویزیونی) خوشش نیامد از مجری تا مدیر شبکه بروند توی قوطی و برنامه که جای خود، پدر صاب بچه هم دربیاید!
فقط مارموزی بازی کار سیاستمداران نیست که! گاهی اوقات فوتبالیست ها هم از این کارها بلدند! نمونه اش همین آقا محسن خلیلی! رباط صلیبی اصولا یک جایی است که وقتی پاره می شود، آدم از میادین دور می ماند(حدود 6ماه) از طرفی فوتبالیست چلاق –گرچه فان باستن باشد یا پله- بدرد لای جرز هم نمی خورد، اما خلیلی که ظاهرا حواسش جمع تر از این حرفهاست، با خودش یک برنامه می چیند تا نه سیخ بسوزد و نه کباب! سناریوی او چنین بوده : "به مدیران تیم می گویم که می خواهم بروم اروپا و قصد تمدید ندارم، بعد تغییر عقیده می دهم و قرارداد Nمیلیون تومانی امضا می کنم و می گویم که کاملا سالمم، بعدا هم که گندش درآمد، مهم نیست، می خواستند به من "اعتماد" نکنند!
دیروز رفته بودم جایی برای مصاحبه، طرف پرسید، شما چه میوه ای دوست دارید؟ گفتم: بله! گفت: "چه میوه ای؟" ترسیدم بگم "موز" بگوید طرف مشکل کالیبر دارد! گفتم "سیب"
از آن موقع تا حالا بدجوری کک به تمّان شده ام که سیب توی مصاحبه بهتر است یا موز؟!
پ ن : تمان همان شلوار است در گویش لری!
قضیه این عکس ها چیست؟

پ ن : به نظر من این یک حماقت از طرف ایران نیست. این یک ترفند از سوی جبهه مقابل است که توان رزمی ایران را در حد فتوشاپ پایین بیاورد.

پ ن : این عکس را مسعود از کتابخانه محل گرفته است.
این یک آگهی تسلیت نیست....
یورش شاخه های تیز نور به اتاق٬ کلافه ام کرده٬ ناگذیر از برخاستنم. امروز روز غریبی است. شب پیش خوابش را ندیده ام. چرا؟ نمی دانم. مسعود فردا امتحان کنکور دارد. مضطرب نیست. حداقل اینطور به نظر می رسد. خان بابا از مغازه تلگرافی می فرستد برایم که "یه تک پا بیا اینجا٬ سرم شلوغ است" برق هم که الحمدالله جیره بندی شده و داخل مغازه در حال تفت دیدنیم. کمی آب با اسپری به صورت خان بابا می پاشم و بادش می زنم. شایدم هرم پرس آلومینیومی را بیشتر تاب آورد. اتوکشی همین است دیگر! عرق جبین و کد یمین! فردا هم که طبق توافقات امنیتی با آن یکی اتوشویی محل٬ نمی توانیم باز باشیم٬ پس فشار مضاعف بی برقی و بی صبری مشتریان را یکجا می پردازیم. نقد نقد!
حمید -خاله پسر!- باز هم این طرفها آفتابی شده٬ ماشاءالله برای خودش یکپا بساز و بفروش شده٬ آمده لباس هایش را بگیرد. تابحال فکر می کردم حمید غیر از خرید و فروش ملک٬ فرش٬ موبایل٬ اتومبیل و چند چیز دیگر! از سیاست چیزی نداند اما بهتر از من می دانست که اخیرا "مک کین" چه گفته و "اوباما" چه جواب داده! به طرز تابلویی طرفدار اوباما بود. حالا اوباما چه ربطی به اوضاع بازار ایران دارد منم نمی دانم. کاسه کوزه را سریع جمع می کنیم. عصر خیلی سرمان شلوغ خواهد شد. باید برویم. لهیب گرما٬ خان بابا را کلافه کرده٬ کلید را دم در٬ روی زمین می اندازد و می رود سراغ ماشینش بلکه زیر کولر کمی خنک شود. می گوید آنموقع که آمدیم تهران٬ چهار پنج سال حتی همین دودکش دیگ را هم نداشتیم چه رسد به هواکش! پنج سال کباب شدیم هیچ٬ کلی هم "منواکسید کربن" خوردیم. منواکسید را جور خاصی تلفظ می کند. انگار خواسته باشد عمق تنگی نفس اش در آن سالها را برساند.
سر راه یک کنسرو به دستور خواهر گرام می خریم که مبادا از همان دم در راهی خیابان مان کند. یک ماء الشعیر با طعم آناناس هم به تلافی آن "کنسرو دستوری" برای خودم می خرم. چورتکه من و صاحب سوپرمارکت یکی در نمی آید٬ ثل اینکه این هم گرانتر از دیروز شده
بعد از نهار قرار و مدارها را با هم فیکس می کنیم. کی باید کجا برود و کی و کجا همدیگر را ببینیم. مسعود باید برود دانشگاه امیرکبیر٬ خان بابا می رود مغازه٬ مادر و خواهرم می روند منزل خان دایی و من هم می خوابم. همدیگر را خانه خان دایی ساعت ۵ بعدازظهر می بینیم. پس خداحافظ همگی
نمی دانم چرا به این رزیله گرفتار آمده ام. معتقد شده ام به "اول نماز بعد از نهار!" به هر صورت نماز ظهر و عصر را الاکلنگی می خوانم و لباس می پوشم برای رفتن. شک برم می دارد. نکند قالم گذاشته باشند؟ سریع شماره مغازه را می گیرم. صدای بوقهای متوالی دورن گوشم پژواک می کند. تصور می کنم الان آن طرف خط تلفن به چه آهنگی به صدا درآمده است. بالاخره خان بابا گوشی را برمی دارد. می دانم چرا اینقدر دیر گوشی را برمی دارد. بخاطر صداست. ازدحام صدا٬ نمی گذارد گوشهایش بشوند. می گویم کی می روید؟ می گوید مطابق برنامه ساعت ۵ ٬ زیپ شلوارم هنوز خراب است. کلی به خودم بد و بیراه می گویم که چرا از یکشنبه که این اتفاق افتاد درستش نکردم. شلوار دیگری هم ندارم. یعنی دارم اما نمی دانم چرا به دلم نمی چسبد. بالاخره با تعلل همان شلوار مورددار را می پوشم. امیدوارم چشم و چار کسی تا وقتی به جان پناهی امن (مغاره) می رسم درنیاید. از بین پیراهن خودم و خان بابا و مسعود هیچکدام بدرد بخور نیست. برای خودم رنگ و رو رفته است. آن دوتای دیگر هم به من کوچک است. از بس که دیلاق شده ام. یکی را می پوشم و آستینش را بالا می زنم که مثلا مدل است! دم در مغازه که رسیدم خشکم زد. از شاگرد خان بابا می پرسم: "پس کوش؟" می گوید رفته٬ همین ده دقیقه پیش٬ شاید رفته باشد سمت خانه خان دایی٬ پیاده راهی نیست. شاید ۵ دقیقه٬ کوچه ها را یکی یکی پشت سر می گذارم. انتهای کوچه احمدرضا را دیدم. ماشاءالله قدش خیلی کشیده شده٬ سلام و علیکی کردم و خبر گرفتم از اوضاع٬ گفت نمی دانم اتوبوس کجا مانده٬ می روم دنبالش شاید در راه ببینمش٬ همه فامیل دم در جمع شده بودند٬ خاندان رحمانیان را می شد شمرد. اصفهانی ها و خمینی ها هم بودند٬ ماشاءالله چیزی که زیاد داریم هم خاله پسر است! از یمین و یسار و امام و خلف٬ سر نگردانده پسرخاله است که می بینی.
غائله احوال پرسی که می خوابد٬ سکوت سنگینی بر نگاه ها و لبان همگی مان چنبره می زند. هنوز باور نکرده ایم که برای چه بعد از یکسال دور هم جمع شده ایم؟ سال پیش ۲۰ تیر ماه مگر چه شد؟ سرهایی که عموما پایین است یا کمی رو به بالا٬ دورها را رصد می کند غرق در چه افکاری است؟ شاید به این فکر می کنند که سال پیش٬ ۲۰ تیر کجا بودند یا به چه فکر می کردند و شاید هنوز باور نکرده باشند که خان دایی دیگر نیست!
پ ن : تیتر و زیرتیتر این یادداشت از مقاله "حکمت بی حکمت" از نشریه دانشجویی حکمت شماره ۷ اسفند ۸۵ برداشت شده است.

: دروغ است تکذیب می شود... همین!
: یک فیلم هم در این زمینه منتشر شده! خیلی هم تابلو است قربان! نظرتان درباره آن چیست؟
:گفتم که آن هم خالی بندی ای بیش نمی باشد.
: اما قربان! آن فیلم که دیگر دروغ نیست همه چیز در آن مشخص است. اینطور نیست؟
: کدام فیلم؟!!
: همان فیلم دیگر آقای رئیس! یکجوری می گویید کدام فیلم انگار اصلا منتشر نشده!
: آهان! آنرا می گویید؟ منم دیده ام. واقعا خنده دار بود!
: منظورتان از [فیلم] کدام فیلم است؟
: همان دیگر! چی بود اسمش؟! آها! [تیغ زن] خیلی با مزه بود بخصوص رضا عطارانش...
: نخیر قربان! مثل اینکه اصلا ملتفت نشدید. فیلم آقای سلیمی نمین را می گویم
: اه! سلیمی؟! نمین؟ خیلی ازش بدم می یاد. دیگه اسمش رو جلوی من نیار! اونکه مزدور چی چی نژاد است
: حالا مزدور هست یا نیست. قصدش اصلاح هست یا هوچی گری یا اصلا هرچی! فیلمش که تقلبی به نظر نمی رسید.
:ببین! من اصلا وقت ندارم. گفتم که همش دروغ است حتی فیلمش! چه می دانم با فتوشاپ درست شده لابد! من کار دارم عزیزم! کاری نداری! خداحافظ
شخص ثالث : عزیزم! تو نمی تونی زیپ اون دهن گشادتو بکشی؟
: نه!
: نه؟!
: پس بگیر (شتلق!)
: ....
پ ن : این یک مکالمه خیالی بود که خواندید و هرگونه تشابه اسمی این ماجرا با اون ماجرا از از بیخ تکذیب می شود.


پ ن : جالب است آقایان حق دارند مسائل مربوط به حاکمیت را نقد کنند اما بقیه حق ندارند "مسائل داخلی" آنان را پوشش خبری دهند. ظاهرا دفتر تحکیم وحدت ملک آباء و اجدادی است! در ضمن نمی دانستم که "درخواست استعفای دسته جمعی به خاطر وابستگی مالی به حزب کارگزارن" کذب محض است! حالا بقیه حقیقت هرچه می خواهد باشد!
از دوران طفولیت از بزرگ تر ها می شنیدم که این "مملکت حسین قلی خانی" درست بشو نیست که نیست. از آن زمانها البته سالهای زیادی می گذرد. شاید ۱۵ سال! خدا میامرزد حاج دایی را ٬ وقتی با هم بحث می کردیم سر آخر می رسیدیم به همین جا که "درست شدنی نیست که نیست"٬ من اما به سبب هیجانات نوجوانی بر وی خرده می گرفتم که اگر بخواهیم درست شدنی است. برقمان اگر قطع می شود که عزا ندارد. بگردیم ببنیم مشکل کجاست؟ اگر مثلا مربوط به اتلاف ۴۰٪ از برق تولیدی در شبکه است - که خود معلول استفاده از اقلام چینی است- خب درستش کنید. اگر آب نداریم آبخیزداری راه بیاندازیم. سد بزنیم و قنات مرمت کنیم. اگر کار نداریم دانشگاه ها را مجهز به علوم کاربردی کنیم. اگر معضلات اجتماعی داریم با توجه به "آمارها" برنامه ریزی کنیم و ... اما حاج دایی خدابیامرز انگار چیزی می دانست که می گفت: "مملکت حسین قلی خانی و این حرفا؟!" امکان ندارد و نمی شود.
خدایش بیامرزد و الساعه بر سر سفره مولایش اباعبدالله الحسین (ع) حاضر گرداند. الهی آمین.
اوایل این هفته که سمینار آسیب های اجتماعی و اسلام به همت سازمان بهزیستی برگزار شد و سخنان رئیس کم سن و سال آن-مثل آقای بذر پاش- در باب "بی اهمیت بودن آمار" منتشر شد باورم نشد که این سخنان از دهان یک مدیر ارشد دولتی درآمده باشد.
اما مثل اینکه حقیقت داشت. آقای فقیه در این همایش گفته است که "در مسائل اجتماعي آمار اهميت زيادي ندارد" و در ادامه داده که "بنابراين نبايد مسئولان زياد براي آمار اهميت قائل شوند"
شاید بگویی که من گفته های آقای فقیه را تفسیر به رای کرده و فقط بخشی از آن را اینجا آورده ام اما معتقدم حقایق حاکم بر ذهن مدیران این مملکت هیچ گاه صراحتا بر زبانشان جاری نمی شود بلکه فقط گاهی اوقات از منافذ بین دندانهایشان "اصول اداره مملکت" به بیروندرز می کند. آنچه آقای فقیه گفته تنها گوشه ای از نابلدی هایی است که به واسطه ارجح شدن روابط خانوادگی و رفاقتی بر ضوابط قانونی و علمی گسترش یافته است. سازمان حفاظت از محیط زیست با مدیریت یک زمین شناس! مجموعه بزرگ سایپا به دست یک مهندس صنایع و سازمان ملی جوانان به دست یک روحانی جوان همگی در حال اجرای همین نظریه هستند که "آمارها مهم نیستد" یا "آمارها قابل ارائه نیستند" یا "آمارها به مردم ربطی ندارد" یا ...
آری اینجا "ممکلت حسین قلی خانی" است. درست بشو هم نیست که نیست که نیست!
متن زیر در یکی از روزنامه های صبح "قرار بود" که چاپ شود. یکی از دوستان زحمت نوشتنش را کشیده بود و ویرایشش با من بود. متن جنبه خصوصی دارد. خواهش می کنم فضولی نکنید و نخوانید. در ضمن نظر هم ندهید که این بنده خدا زودرنج است می زند پدرم را درمی آورد!
چندی است که بازار مناظره های مکتوب در بین فعالان و سیاستمداران جامعه گرم شده است. تنور این مناظره ها آنچنان داغ شده که حتی برخی مقامات علی رتبه نیز خواسته یا ناخواسته از قافله به دور نمانده و عنان قلم را آزاد گذارده اند اما نه آنچنان که بتوان رنگی از حرمت و ادب را در آن جستجو نمود. ماجرا شاید از خیلی وقت پیشتر-شاید عصر مشروطه و روزنامه کاغذ اخبار- شروع شده باشد اما هنوز که هنوز است نمی توان ادعا کرد که ما در مناظره مکتوب توانایی تحمل یکدیگر را یافته باشیم. متاسفانه زبان بیانیه هایمان نیز به جز تکفیر و لعن به چیز دیگر باز نمی شود و غیر عقاید خود تاب عقاید همگنان را نداریم.
مناظره ها و بيانيه هايي كه امروزه در جامعه ي مطبوعاتي ما منتشر مي شود و در عرصه ي سياست از آنها استفاده مفيد مي شود(؟!) هر چيزي است به جز مناظره.
مدتی بود که می خواستم درباره آزادی بیان بنویسم. این نظرسنجی هم که در گوشه وبلاگم جا خوش کرده به همین منظور است تا بفهمم تویی که این تارنما را می خوانی نظرت در این باره چیست. از آنجاکه شخصا ادعایی درباره نظریه های مختلف در باب آزادی بیان ندارم ترجیح می دهم این نوشتار را به طریقه سلبی پیش ببرم تا ایجابی٬ یعنی بیش از آنکه به تعریف آزادی بیان و مصادیق آن بپردازم بگویم که آزادی بیان "چه نیست" . البته راه درک عقاید من از این طریق کمی پیچیده خواهد شد اما زبان فهم آن ساده تر است.
بطور دسته بندی شده می خواهم به شاخه های ذیل بپردازم. آزادی بیان و احترام متقابل/ آزادی بیان و افشاگری / آزادی بیان و مذهب / آزادی بیان و امنیت ملی / آزادی بیان و آزادی پس از بیان
با توجه به شاخه های مبسوط گفتارم مایلم این نوشتار را در بخش های مجزا منتشر کنم. بدین صورت که در هر بخش به یک شاخه بپردازم.
رابطه آزادی بیان و احترام متقابل شاید خیلی بدیهی به نظر برسد اما نه وقتیکه ما از دست هم عصبانی هستیم. به بیان ساده تر هرچند -عموما- معتقدیم که با استناد به آزادی بیان -با هر تعریف- نمی توان اصول احترام متقابل را زیر پا بگذارد اما اگر عصبانی شویم بسته به میزان خشم معیارهایمان بالا و پایین می شود. البته شخصا منکر این نیستم که خود نیز شامل این قاعده ام اما هرکس بنابر مقتضیات متفاوتی درجه ای از خشم و کظم غیض را به ارث برده-فرامی گیرد. بطور خلاصه ما مجاز نیستم به بهانه "آزادی بیان" اصل احترام متقابل را نادیده بگیریم چراکه در وهله اول خود را آماج اهانت های مخاطب قرار داده و سپس وی را به "نادانی و جهالت" متهم کرده ایم.
"آزادی بیان" اینجا مانند تیغی دو دم عمل می کند یعنی همانطور که می تواند راهگشا باشد در شرایطی گره افکن محسوب می شود. بخصوص اگر فرهنگ "آزادی بیان" را نیاموخته باشیم کار از آنچه گفته شد ممکن است خرابتر شود. "آزادی بیان" یک فرهنگ وارداتی نیست که برای بهره وری بیشتر از آن نیاز به "واردات فرهنگ آن" باشد. برای تایید این ادعا نمونه های زیادی وجود دارد که –متاسفانه- بیشتر در فرهنگ اسلامی است تا فرهنگ صرفا ایرانی یا حتی ایرانی اسلامی، آنجا که پیامبرمی فرماید «الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم» و همچنین آنجا که امام علی (ع) به نقل از پیامبر می فرماید «لن تقدس امة لا یوخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متتعتع». (ملتی که حق ناتوانان را از زورمندان، بی اضطراب و بهانه ای بازنستاند، رستگار نخواهد شد. نامه 53 /خطاب به مالک اشتر) همگی اشاره به "کارکردهای مثبت آزادی بیان" دارد اما این تمام واقعیت نیست. امروز اگر به هر دلیلی از کسی خوشمان نیاید خود را محق به توهین به او می دانیم. اگر هم مخاطب دم برآورد و جوابی درخور دهد که واویلاست! در همین چند مناظره مکتوب بین برخی مجلس نشینان و برخی رجل قضایی می توان نمونه های امروزی را یافت. نه اینکه دیروز نبوده و امروز سرباز کرده، از خیلی وقت پیش بوده و امروز نیز ادامه دارد. در کل آزادی بیان از هر مسیری بگذرد از مسیر توهین نمی گذرد.
می خواستم درباره "آزادی بیان" بنویسم اما مگر می گذارند؟! نه منظورم این نیست که خدا نکرده زبانم لال دست شان جلوی دهانم است و الان توی گونی هستم و از این حرفها! نه! منظورم این است که این آقای فیروز کریمی بامزه نمی گذارد که آدم یک مقدار روشنفکرمآب باشد و چند خطی حرف حساب انتشار دهد! القصه خبر رسیده که قرارداد آقای کریمی با استقلال اهواز هنوز ثبت نشده لغو شده! مدیر باشگاه اهوازی هم در مصاحبه ای با زرنگی بخصوصی سعی کرده که این موضوع را به علی آبادی و جمله ای که کریمی درباره او در برنامه شب شیشه ای زد، ربط دهد. البته سخنگوی سازمان هم تکذیبه داده و کل ماجرا را می توانید اینجا بخوانید. راستش من می خواهم به ماجرا از زاویه دیگری نگاه کنم.
خیلی ساده و بدون عینک سیاست البته! 
فیروز کریمی فصل پیش در اقدامی کاملا ناجوانمردانه تیم اهوازی را قال گذاشت. البته اقدام کریمی با دروغ ها و فضاحتهای فتح الله زاده (ای خاک بر سر ما استقلالی ها که این مردک شده مدیر باشگاه!) تکمیل شد و حتی کمیته انضباطی فدراسیون هم به نفع اهوازی ها رای داد. البته از آنجایی که خدا جای حق نشسته، فیروز خان و البته آقای دکتر بی ادب و ناجوانمرد، مزد این رفتار متقلبانه خود را در آخر فصل به تمام دریافت کردند. از آن سو هم اهوازی هم با جلالی کارشان را خوب پیش بردند. البته از حق نگذریم که مدیر اهوازی از آن آدم های هسته دار! است. در کل آدم راحتی نیست. یک جوری است. بماند. فصل تمام شد و آقای مدیر باشگاه گفت الان وقت انتقام از فیروز خان است تا نرود جایی بگوید من دماغ شفیع زاده را سوزانده ام و ککم هم نگزیده!
شفیع زاده اما دوباره پیشنهاد همکاری به کریمی می دهد. البته همان موقع هم همه از این پیشنهاد به شدت تعجب کردند که مگر می شود مربی فصل پیش که آنطور نامردانه! تیم اهوازی را به چند میلیون بیشتر فروخته دوباره به اهواز برگردد؟
اما نه! ظاهرا یک حساب کشی ساده در میان است! شفیع زاده ، فیروز خان را تا مدتی در آب نمک می خواباند تا هم خیالش از بابت تلافی راحت شود و هم چند قرارداد دیگر از طرف فیروز خان رد شود و فرصت نقل و انتقال مربیان سپری شود!!!
حالا هم شفیع زاده پریده آنور جوغ! و هم فیروز خان فیوز پرانده!
از نظر من حقش است. اما حیف که هنوز این فتح الله زاده بی سواد بر مسند خود استوار است! حالا کی مادر دهر از دکتر! فتح الله زاده انتقام بگیرد الله و اعلم!
"سلطان غم مادر" ٬ "کی به کیه؟ منم پرشیام" ٬ "عشق بابایی...ثنا جون" ٬ "گشتم نبود٬نگرد نیست" و "التماس 2A"

پ ن : خیلی وقت بود عکاسی نکرده بودم! البته قضیه شکار لحظه ها نبوده و نیست! پدرم یک فقره درب برای باغ پشتی خانه خریده و بار همان پیکان لکندتور! سابق کرده بود. این پلاستیک هم مثلا چراغ هشدار است که با دست خط من شده عقب بنز ده تن!

پ ن : روزآنلاین با ترجمه مقاله ای عوام فریبانه و تبلیغاتی از روزنامه واشنگتن تایمز به حمایت از مجاهدین پرداخته است. جالب آنجاست که در این مقاله جمعیت تظاهرکنندگان ۷۰ هزار نفر تخمین زده شده! البته ظاهرا "روزآنلاین راستگو" یادش رفته بگوید که یکی از هم پالکی ها (رادیو فردا) گزارش داده که مجاهدین به "اجاره کردن تظاهرکننده" رو آورده اند!!!
از آنجاکه چیز بخصوصی برای نوشتن ندارم و در حال حاضر به شدت از دست خودم عصبانی ام! همین را فعلا جهت رفع کسالت(؟!) می فرستم روی وب....
البته نمی توان به نتایجش خیلی خوشبین بود چراکه همش ۱۲ نفر رای داده اند! ما هم کسی را گیر نیاوردیم دست بیاندازیم داریم خودمان را به نحو احسنت خیط می کنیم! خدا بخیر بگذراند.



امروز شاید وقت خوبی باشد برای نوشتن درباره آنچه در زنجان گذشت. بعد از فروکش هر آتشی لاجرم دود نیز پراکنده می شود و بهتر می توان از لابلای خاکسترها به آنچه "زمینه و علل بروز" می خوانند پی برد.
در ابتدا لازم است که آنچه را که درباره آن به یقین رسیده ام بار دیگر برایت بازگو کنم.
یکم. معاون فرهنگی دانشگاه زنجان با سوء استفاده از موقعیت خود قصد تعرض به یکی از دختران احضار شده به کمیته انظباطی را داشت که این موضوع صراحتا توسط دادستان استان زنجان مورد تایید قرار گرفته است.
دوم. این واقعه با هماهنگی قبلی دانشجویان انجمن اسلامی منحل شده و دختر مذکور بازتاب جهانی یافت بطوریکه شانه خالی کردن از آن غیر ممکن شد.
سوم. برخی تشکلات رسمی و غیر رسمی دانشجویی از این واقعه برای کسب وجه در جامعه دانشجویی به نفع خود استفاده کردند تا آنجا که حتی جمعی از دانشجویان ناشناس دانشگاه آزاد نیز در این زمینه بیانیه دادند.
چهارم. اقدام دانشجویان از سوی مقامات دولتی و قضایی مورد انتقاد قرار گرفت و انتشار فیلم مچ گیری را نادرست قلمداد کردند. از سوی دیگر داریوش سجادی -نویسنده مقیم واشنگتن- نیز این اقدام را غیر اخلاقی و نمایندگانی از برخی تشکلات دانشجویی آن را عین اخلاق خواندند.

به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه فرمائید :
سازمان ملي جوانان در گزارشي اعلام كرد: "ميانگين" سن ازدواج دختران در سال 85، "20 تا 24" سال و پسران بين "20 تا 29" سال بوده است.
نمردیم معنی "میانگین" را هم فهمیدیم! واقعا جا دارد از سازمان ملی جوانان و بخصوص حاج آقا علی اکبری بخاطر دانش وافر ریاضی که همینجور ریخته! تشکر و قدردانی و اینا کنیم. پس همگی با صدای بلند می گوییم:
پ ن : حاج آقا متشکریم! (۳ بار!)
نا گفته های سر تیم حفاظت رئیس جمهوری واقعا خواندنی است. برادر متعهد (خبرنگار مسلمان) حامد طالبی(خبرگزاری فارس) هم فهمیده که در آخرین سالروز سوم تیر بهتر است با هر کس بجز رئیس جمهور صحبت کند. البته شاید شگون نداشته باشد! به هر صورت این مصاحبه قطعا مشت محکمی بر دهان سایر خبرنگاران غیر مسلمان! خواهد بود.
مصاحبه مشحون از مختصات مردم داری وپاکبازی رئیس جمهور محبوبمان است. 
گوشه هایی از آن را در ادامه می آورم :
...اگر ميزبان بگويد ابتدا غذا صرف كنيد و بعد به ميان مردم برويد، اين كار را نميكرد و بلافاصله به ميان مردم ميرفت چون اعتقاد دارد مردمي كه اينجا ايستاده اند ناهار نخورده اند و درست نيست ما غذا بخوريم...
...چيزي كه در شعار و عمل شهيد بهشتي ديدم، در آقاي احمدي نژاد هم عملا ديدم كه در خدمت سر از پا نميشناسد....
...يك بار با اتومبيل در خيابان وليعصر در حال حركت بوديم كه يك راننده تاكسي ما را ديد و صدا زد: آقاي احمدينژاد! ؛ گفتند كه بايستيد ببينيم چه كار دارد. ما هم ايستاديم و دكتر پياده شده و با راننده تاكسي و مسافران صحبت كرد، بعد ادامه مسير داديم. از اين اتفاق ها زياد ميافتد...
...آقاي احمدي نژاد هنوز هم غذايش را از خانه ميآورد. ما اگر حتي ميوهاي ميخريم، اگر از بودجه دولتي باشد، استفاده نميكند. اگر بگوييم ما خريديم، چون با هم حساب كتاب داريم قبول ميكند. آنقدر رعايت ميكند كه يك لقمه شبههناك هم وارد زندگياش نشود....
....وقتي هليكوپتر از زمين بلند ميشود، در آنجا خاك بلند ميشود. براي همين هم آقاي احمدي نژاد به ما ايراد ميگرفتند كه سريع آب بپاشيد تا مردم اذيت نشوند....
پ ن : رئیس جمهور عزیز (ببخش که من اینقدر پررو هستم!) هرچند خودم به شما رای دادم اما امیدوارم مرخصی اجباری خوش بگذرد! چون صفات فوق الذکر ابدا برای "یک رئیس جمهور خوب بودن" کافی نیست. اینرا خودت در این چهار سال ثابت کردی ان شاء الله که یادت هست؟!
پیروزی احمدی نژاد تیر خلاص بر پروژه استحاله بود ....

پ . ن : البته تیتر خبرگزاری فارس را که بازخوانی می کنم متوجه می شوم که انجمن اسلامی های مذکور هم کمی تا قسمتی دچار استحاله شده اند!

الان كه دارم اين بلاگ رو مينويسم ، آقاي جاسبي به همراه بقيه مسئولين بلند پايه دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب ، دارن از نمايشگاه رب گوجه تبرك .... نه ببخشيد ... يه اشتباهي پيش اومد ... از نمايشگاه ربع قرن دستاوردهاي تهران جنوب (يه همچين چيزايي ) ديدن ميكنن . محل اين نمايشگاه پشت زمين بازي (آشپزخونه سابق ) بود ، چون ديگه امروز تموم ميشه و ديگه از فردا نيست ! آقا عجب نمايشگاهي بود . من سه شنبه متوجه موضوع شدم و رفتم ببينم چه خبره . هنوز غرفه ها خالي بود . ولي ديشب ساعت پنج عصر ديگه تقريبا همه چيز درست شده بود ... نه بابا بر و بچس خيلي باحال درست كردن اونجا رو . با اينكه غرفه مكانيك از همه شاخ تر بود و اينو ديگه همه ميدونن ! ولي بچه هاي ديگه هم زحمت خودشون رو كشيدن انصافا ! خوب ديگه اونام تواناييهاشون در همين حد بود ! همه كه مثل مكانيكيا نميشن ! يه ماشين آورديم نمايشگاه تركيد ... يهو سطح نمايشگاه به سطح نمايشگاه خودروي دوبي نزديك شد ! ولي بچه هاي كامپوتر هم شيك درست كردن غرفه رو . يه روبوت هم آوردن كه وقت نشد ببينم چيه . بچه هاي معدن هم كه با عمران مشترك بودن هم كارشون خوب بود ... ديگه هر چي سنگ تو دنيا بود آورده بودن چيده بودن رو ميز !! فكر كنم واسه كندنشون خيلي زحمت كشيده بودن ... بچس عمران هم كه يه پل چوبي ساخته بودن .. از همينا كه جايزه هم ميدن بهش .. من فقط ميدونم همش استاتيك داره توش ....
ادامه را از وبلاگ "مملیکا" پی بگیرید!
امروز درست یک سال پس از تعطیل کردن نشریه دانشجویی حکمت٬ تمام آنچه از آن باقی مانده بود به دست با کفایت مامور بازیافت شهرداری سپرده شد!
تمام آرشیوها٬ شماره های باقی مانده٬ رنگی و سیاه وسفید٬ کپه کپه و .... همگی را گذاشتم صندوق عقب ماشین و رفتم تره بار محل و همگی را دادم به دو هزار و چهار صد تومان بن!
حاصلش را سریعا تبدیل کردم به "دو بطری مایع ظرفشویی جام" + "سه بطری از آن شامپو عتیقه های داروگر" همین!
چه شور و حالی داشتیم و چه شر و شوری!
هر روز خبر و انتشار٬ هر روز عکس و مراسم٬ هر روز نوشتن و نوشتن و نوشتن!
حاصل اما هیچ! شاید اینطور نباشد و زمانی لازم باشد تا این نبود به یک حس حسرت تبدیل شود. البته ما که به اندازه کافی و وافی حسرت خورده ایم. منظورم آقایانی است که تمام ممارست و تلاششان این بود که٬ درِ این نشریه را گِل بگیرند که خوشبختانه/متاسفانه موفق شدند.
بدین وسیله از کلیه حضرات٬ آقایان٬ حجج الاسلام٬ روسای دوایر و مربعات و ... ذیل که مجاهدت های بی شائبه ایشان در انهدام و اضمحلال این نشریه -علی رغم تلاش های اینجانب بر خلاف این مجاهدت ها!- کاملا هویدا بوده٬ تشکر و قدردانی خود را ابراز می دارم٬
معاون محترم فرهنگی واحد٬ معاون سابق و محترم دانشجویی واحد٬ کمیته محترم انظباطی واحد٬ نماینده محترم نهاد رهبری در واحد٬ رئیس سابق و محترم بسیج دانشجویی واحد٬ عناصر طیف چپ اعم از تحکیم و ملی مذهبی و مشارکتی و کارگزارانی و...٬ طیف راست اعم از احمدی نژاد طلب!٬ اصولگرا و تحول خواه و .... و در کل همه آنهایی که قلبشان -البته از اون لحاظ- برای من و این نشریه می تپید تشکر می کنم و خدمتشان معروض می دارم که:
"حکمت را دادم به بازیافت! خیالتان تخت٬ آسوده بخوابید! "
پ ن ۱ : منظور از کلمه "واحد" در نوشته فوق به هیچ وجه "واحد تهران جنوب" یا "شرکت واحد اتوبوسرانی" یا "واحد مبارزه با خرابکاری" یا هر چیز دیگری نیست.
پ ن ۲ : نوشته فوق کاملا تخیلی است. جدی نگیرید.
چند روز پیش خبری در رسانه های منتقد منتشر شد بدین مضمون که "هانا عبدی" از فعالان زن به اتهام اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم علیه امنیت کشور و با استناد به ماده ۶۱۰ قانون مجازات اسلامی به پنچ سال حبس و تبعید به شهرستان گرمی محکوم شده است. 
حالا راست و دروغش با دقیقا نمی دانم چون خبرگزاری های رسمی در این باره چیز بخصوصی ننوشته بودند. والله چی بگم؟ چهره خانم هانا عبدی انگار روی سرم آوار شده باشد. یک جور بی گناهی! نمی دانم اما احساس می کنم این منصفانه نیست. حالا من نمی دانم این کمپین یک میلیون امضاء و این صحبت ها دقیقا چیست یا قرار است در نهایت به کجا بیانجامد اما می دانم اگر کمی بی طرفانه تر به قضیه نگاه کنیم تصدیق می کنیم که منصفانه نیست که یک نفر را اینطور مجازات کرد.
شاید آنهایی که نسبت به این قضیه دیدگاه منتقدانه تری دارند به من بتازند که "بابا! خودسانسور!" و "نمی نوشتی سنگین تر بودی" و "منتظر اعتراض تو یکی بودیم" و ....
اما واقعا حق نیست که یک آدم را بخاطر تقاضا برای تغییر قوانین اینطور غیر منصفانه مجازات کنیم.
من نمی دانم لابد آنهایی که مجازات می کنند جوابش را هم دارند که بدهند. حالا الله و اعلم!