تبليغاتX
از رنجی که می بریم
دیدگاه های شخصی محسن رنجبر درباره مسائل روزمره
 

خداوند همه مرضای اسلام و غیره! را شفای عاجل عنایت فرماید!

لال نمیری!

بلند بگو آمین!

پ ن : منم که خوابم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

جان اشتاین بک بود احتمالا! موش ها و آدم ها؟! خاطرات یک سرباز آمریکایی در ویتنام٬ احتمالا همین بود. آخر دوره دبیرستان خواندمش و خاطراتی محو و تار از آن دارم.

صدای زنگی نیست که از اوهام و خیالات دنیای خواب بیدارم کند. هرچه به سپیده نزدیک تر می شوم انگار بختک های شوم و پلید دنیای دیگری گلویم را به شدت می فشارند. نه! انگار این اوهام تمامی ندارد. خر غلتی! در رختخواب می زنم بی آنکه صدای زنگی بشنوم. چشم را که می گشایم زنی میانسال را می بینم که در نزدیکی ام روی یک صندلی چوبی نشسته است! در حالی که هنوز گیج تر از آنم که آنچه می بینم تفسیر کنم٬ نیم خیز می شوم.

آه! خدای من! اینکه مادرم است!

چهره رنج کشیده اش را در راستای خوابگاهم نگه داشته - از کی؟! -  و با صدای ملایمی می خواهد که برخیزم.

همه اش تقصیر آن بختک های لعنتی است! آنچنان مرا به مرگ نزدیک می کنند که هنگام برخاستن از خواب باورم نمی شوم که زنده ام!

هر شب همین گونه است.

کور مال کور مال دست و رویی می شویم و لعنت دوباره به خود! که چرا نمازم قضا شده و رفتن به سر کار دیر!

صبحانه ای خورده نخورده می روم به اتاق مسعود! تا لباس بپوشم. چنان غرق خواب است که گویی هزار سال است نخوابیده! ناگاه شی متحرک قهوه ای رنگی نظرم را به خود جلب می کند. پشت کیس کامپیوتر است! اندکی بعد با کمال شجاعت از جان پناهش بیرون می آید و با فراغ بال به سمت من پیشروی می کند. انگار بوی نا آشنایی به مشامش خورده باشد! کمی دو دل می شود! راهش را کج می کند به سمت مسعود!!

در دلم احساس شعف می کنم! نمی دانم چرا٬ اما شی قهوه ای رنگ پر رو! ظاهرا بدش نمی آید که روی صورت مسعود راهپیمایی کند و من نیز در انتظارم تا ببینم چه می شود.

اما بوی وی نیز شی قهوه ای رنگ را ناخوشایند می آید تا به ناچار راه درب خروجی در پیش گیرد. با خیالی آسوده از حضور من از کنارم می گذرد. انگار که وجود ندارم!

(نکند مرده باشم و این روح من است که این سوسک لعنتی می نگرد؟!)

اما نه! شی قهوه ای رنگ٬ بدجوری نئشه است. نئشه چه؟ نمی دانم.

چند باری قصد عبور از در حمام را داشت اما به طرز احمقانه ای دور خود می چرخید. دست آخر هم علی رغم نیمه باز بودن در حمام نه تنها از آن عبور نکرد که از دیوار جانبی بالا رفت!

(شاید قصد پرواز داشت؟!) اما نه! چون خیلی بالا رفت اما دوباره گو گیجه گرفت و رو به پایین خزید!

هنوز محو حرکات خمارگونه شی قهوه ای رنگ بودم که ضربه آرام یک دمپایی مرا به خود آورد!

مادرم بود! گفت: بجنب بچه! کارت دیر می شود ها!!!

پ ن ۱: آن شی قهوه ای رنگ یک سوسک بزرگ اما معتاد بود!

پ ن ۲: بسوزد پدر اعتیاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  | 

پ ن ۱ : ساعت ۶:۰۶ دقیقه صبح روز جمعه!

پ ن ۲ : من کمپینی نیستم به خدا! لطفا فحش هایت را برای روز مبادا Save کن!

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت   توسط محسن رنجبر  |